آسمون ببار... / داستان کوتاه

آسمون ببار... / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مریم موسوی

 احمد

نمی دونم چرا این آسمون عین آدما کینه‌ای شده .از دیروز تا حالا یه نم بارون نباریده. می‌دونم بارون بباره سحر میاد بیرون. شبیه یه گل میخک می‌شینه زیر بارون و صورتشو به آسمون می‌گیره. می‌دونم اشکاشو همراه بارون روی چهره‌ی مهتابیش سر می‌ده. منم میشینم نگاش می‌کنم. وقتی بارون تموم میشه میره . منم قد یه بارون نگاش می‌کنم. آسمون تو دیگه کینه‌ای نباش، درسته چشمامو ازت گرفتم، درسته خیلی وقته نگات نکردم ولی بیا و یکم ببار، بذار یه بار دیگه ببینمش. می‌دونم فقط نگاش می‌کنم و کاری ازم ساخته نیست. ولی چکار کنم. وقتی سلمان رو با صورت سوخته‌اش می‌بینم با خودم می‌گم این زن فقط زندگی خودشو تباه نکرد، اون همه رو تو آتیشی که خودش سوخت سوزوند. سحر با چشمای درشت سیاهش که جز سر به زیری ازش ندیدم، چه شباهت عجیبی به اون زن داره، ولی امکان نداره، امکان نداره، اون زن هیچ نقطه مشترکی با سحر نداره، جز این‌که اونو به دنیا آورده. با سلمان رفته بودیم بیرون، هنوز نه سال داشت و سحر سه سالش رو تموم نکرده بود. عمو هاشم یه سیلی تو گوشش خوابوند و گفت عین همون ننه‌ات بی در پیکری. من که هنوز نمی‌دونستم چی می‌گه و منظورش چیه، دیدم سلمان رفت تو صورت عمو هاشم و با اون قد و قامت ریزه‌اش تا می‌تونست زد و خورد. که عمو هلش داد و افتاد رو سماور . کتری آب جوش رو که دیدم، پوستشو با چشم خودم دیدم که از صورتش ریخت. عمو رضا هیچی نگفت. بیست سال گذشته و سلمان هنوز با کسی حرف نمی‌زنه. سحر هم حرف نمی‌زنه. ببار آسمون، ببار بذار ببینمش تا بهت بگم این شباهت لعنتی فقط یه ژنه، فقط یه ژنه. اصلا کی می‌گه خوب و بد چیه؟ کی می‌دونه چرا مادر سحر با ماشین این میره و با ماشین اون میاد. لعنت به تو حمید، لعنت به تو چه شکی بود گذاشتی توی دلم. صاف توی چشام نگا کرد و گفت از کجا معلوم سحر یا همین سلمان دختر عمو و پسر عموت باشن. ببین با خودت صادق باش، تو میخای یه عمر باهاش زندگی کنی، اگه یه روز قالت گذاشت چی؟ می‌تونی رو آب خونه بسازی؟ می تونی؟ تو این شهر یه نفر نیست که مادرشو نشناسه. الان داغی نمی‌دونی.

ببار آسمون بذار یه بار دیگه ببینمش، بذار ببینم تو چشماش چی هست. چشمای سیاهش عین مادرشه. مادرم می‌گه نفرینت می‌کنم. می‌گه شیرم حرومت می‌شه اگه دختر اون زنو بیاری تو خونه زندگیم و جلوی در و همسایه بی‌آبروم کنی. اگه خودم چالش کنم، دنیا تمیز می‌شه و آسمون تو می‌باری؟ تو هم که ساز بقیه رو می‌زنی؟ تو که اون بالایی چی می‌بینی؟ چرا بهم نمی‌گی چه خبره؟ دلتنگم و دلگیر ولی چکار کنم جلوی کی بایستم؟ مادرم؟ پدرم؟ عمو هاشم؟ خود عمو رضا چکار کرد؟ رفت طلاقش داد و ولش کرد. یه زنه رو آورد سر سحر و سلمان که زنه راه به راه سحر رو به حرفای نشنیده و کارای نکرده بچزونه. این سحر شده عین سنگ صبور واسه سلمان . خود سلمان اون بار گفت حرفامو فقط می‌تونم به سحر بگم. آسمون تو هم سنگ صبور من باش. اصلا می‌خوام بهت بگم من برا سحر می‌میرم .

 

سحر

آسمون امروز خیلی گرفته است. دل منم گرفته. نمی‌دونم چی شده که آسمون وقتی دلتنگ و دلگیرم نمی‌باره. شاید همین اشکامو نباید می‌ریختم. این شهر با بارون شسته نمی‌شه. کینه‌هاش خیلی عمیق‌تر از این حرفاست. مثل مرداب شده. مادرم اومده بود دم در من و سلمانو ببینه ولی پدرم نذاشت. این نجمه هم نمی‌دونم چی در گوش بابام گفت که کمربندشو در آورد و گفت: بهش بگو اگه دلش برای کتکام تنگ شده خب حرفی نیست، بیاد بچه‌هامو ببینه. داشت با دمش گردو می‌شکست نجمه خانوم، خودشم این کمربندو میشناسه، وقتی بابام پای منقله دم پرش نمیاد. دیگه چیزی برای گفتن نمی‌ذاره. سلمان می‌گه بیا از این جا بریم. وقتی می‌بینم توی صورتش لبخند و گریه فرقی نداره، وقتی می‌بینم موقع غصه خوردن یا خندیدن پوستش جمع می‌شه و بچه‌ها بهش می‌گن سلمان سوخته، دلم خون می‌شه. از مدرسه اومد بیرون چون بچه‌ها بهش می‌گفتن سلمان سوخته. اومده ما رو ببینه وکیل گرفته برای دیدنمون. اون روز دم در دیدمش، خوشگل بود، همش بهم می‌گن شبیه‌شم ولی اون خیلی قشنگ‌تره، از منم جوون تره. با خودم می‌گم اون روز که رفت و تمام شب زیر کمربند بابا نوازش شدیم، نمی‌خواست ما رو ببینه. عمو هاشم به سلمان می‌گفت خوب شد صورتت سوخت، شبیه اون زنی. یه چیزایی می‌گفتن که نمی‌فهمیدم. آسمون اگه نباری چجور گریه کنم. نمی‌خوام کسی ببینه گریه می‌کنم. اگه سلمان بیاد باهاش میرم هرجا که بره .....

 

سلمان

آسمون ببار ببار می‌خوام امروز همه رو خلاص کنم. تو که می‌دونی همه چیزمو باختم که نگهش دارم. همون که مادر بود. مادر من و سحر. اون روز، اون روز سیاه یادته؟ اون روز که عمو هاشم بهم گفت عین ننه‌ات بی در و پیکری، دیدی چجور رفتم توی دلش. چشمامو خون گرفت، سحر هنوزم نمی‌دونه چی شد. چه طعنه‌ها شنیدم، چه قدر مسخره شدم توی مدرسه، همه گفتن سلمان سوخته عاشق دختر عموش شد و عموش سوزوندش. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و برم توش. وقتی طلاقش داد هر جا رفتم یه حرفی پشتش شنیدم، دیگه با سگا و گربه‌های شهر هم به خاطرش دعوا کردم. سحر شبیه‌شه، چشمای درشت سیاهش عینشه. ولی سر بزیزیش شبیه گلای صحراییه. ببیار آسمون، میخوام شهر و راحت کنم، می‌خوام بفرستمش زیر خاک و دست سحر و بگیرم و ببرمش. 

 

احمد

آسمون آخه چته تو؟ دیگه چکار کنم تا بباری؟ یه هفته است سحر رو ندیدم . دارم از دلتنگی دق می‌کنم. این سلمانم نیست. می‌خوام برم دم خونشون ولی پاهام بام راه نمیان. سلمان کجاست؟ چرا هوا گرفته و دلگیره...؟

 

سحر

به من می‌گفتی همه چیز درست میشه. می‌گفتی می‌ریم ولی تنها رفتی. تو هم از چشمام می‌ترسی. می‌دونی سلمان چرا آسمون نمی‌باره؟ واسه این‌که من دیگه نباید گریه کنم. می‌دونم چکار کنم...

 

سلمان

این جا خونه شه. سحر نمی‌ذارم بلایی که سرم اومد سرت بیاد. نمی‌ذارم با انگشت نشونت بدن و بگن مثل مادرشه . نمی‌ذارم این همه سایه رو سرت باشه . این جا خونه شه...

 

احمد

خواستم دلمو به دریا بزنم، خواستم برم در بزنم و ببینمش. آخه تو که نباریدی خودش بیاد توی حیاط و از پنجره ببینمش. حالا خیالت راحت باشه، سحر چشماشو بست . دیگه شیر مادرم حلاله و آبروش سر جاشه. دیگه چشمای سیاهش رو باز نمی‌کنه.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
يعني سحر خودشو كشت؟؟ اگه درست متوجه شده باشم كه سحر خودكشي كرده، تو همچين شرايطي خودكشيش منطقي نيست به خاطر سلمان! من حالا دوباره مي‌خونم سر فرصت
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
این متن داستان داره اما داستان نیست. نویسنده می خواست توی قسمت راوی و زاویه دید آشنایی زدایی کنه، اما صرفن چند تا مونولوگ رو پشت هم آورد. که مشکل این به نظرم یکی ضعف تو شخصیت پردازیه و یکی گیج کردن مخاطب. به نویسنده پیشنهاد می کنم داستان روز اسب ریزی بیژن نجدی رو مطالعه کنه که در شیوه روایت و راوی آشنایی زدایی داره. ♥
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات