شاپرک‌ها هرگز نمی‌میرند / داستان کوتاه

شاپرک‌ها هرگز نمی‌میرند / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فرشته علیجانی

هوای اتاقک چند متری خفقان‌آور و گرفته می‌نمود. می‌شد به وضوح حس کرد که فردی، نه این درست نیست؛ می‌شد حس کرد که یک روح یا یک شبح روزها ، ماه‌ها و سال‌ها در آن سیگار کشیده و نفس‌هایش با بوی تلخ الکل و توتون و نیکوتین سیگار خو گرفته است. مدت‌هاست که نه پنجره‌ای به روی آسمان سیاه باز شده است و نه دری به روی زمین سیاه. 

 تصویرش در آینه می‌لرزد. چشمانش هر بار که آن مرد سیاه را در آینه می‌بیند، با تغیّر و شگفتی به آن می‌نگرد وآن‌گاه که یقین می‌یابد، این مرد ناآشنا خود اوست از اعماق وجودش فریاد بر می‌کشد: «تو یک سیاه هستی؛ یک سیاه! اما تو انتخاب نکرده‌ای که یک سیاه باشی!»

یکشنبه‌ها مِی خوارگی را بر خود حرام می‌داشت، یکشنبه‌ها مست نبود، خودش را گم نمی‌کرد. یکشنبه‌ها «سفید» نبود؛ خود خودش بود. سیاه ِسیاه . 

مدت‌هاست راه به کلیسایی ندارد. او ممنوع الورود است. یک سیاه مسیحی نیست، یک سیاه طبیعی و معمولی نیست، یک سیاه انسان نیست، باز نگاهش در آینه لغزید. اتاق پر از آواز شاپرک‌هاست. شاپرک‌ها نفس نفس می‌زنند اما تمنّا نمی‌کنند. شاپرک‌ها هیچ گاه التماس نمی‌کنند، زندگی شاپرک‌ها با افتخار است، با غرور ...

شاپرکی روی آینه نشسته است؛ یا نه، شاپرکی روی آینه شکسته است و مرد سیاه باز سیاهی می‌بیند. باز انسانیت آن‌قدر روشن است و غرق در نور که چشمان سیاه پوستان را توان دیدن آن نیست. شاپرک‌ها همه جای اتاق پرپر می‌زنند. روی صلیب آویخته به گردن سیاه او، روی کتاب مقدس، روی نان و شراب و ...

بال‌های شاپرک هم سیاه است، خا ل‌های سیاه رنگ روی بال‌هایش بیش از سفیدی ِ محض و مخمل گونه خیالش، خود نمایی می‌کنند. یک چهره سیاه می‌بیند، دو چشم سیاه، کفش و لباس سیاه. با مشت به آینه می‌کوبد. شاپرک‌ها مثل باران و رقص کنان به زمین می‌افتند. آینه در هم می‌شکند و صدای شکستن آن قلبش را می‌لرزاند، قلب شاپرک‌ها را نیز.

میخندد، دیوانه شده. لحظه‌ای بعد صلیب می‌کشد، شاپرکی آغشته به خون به کف دستش چسبیده است، خون از بال‌های شاپرک می‌جوشد. دستش را به لباسش می‌مالد، از خون پاک نمی‌شود. دستش را به دیوارها می‌کشد، اما هنوز از آن خون می‌چکد. جای جای اتاق پر از شاپرک‌های به قتل رسیده است . شاپرکی زیر کتاب مقدس جان می‌دهد، شاپرکی در لا به لای خمیر نان، زیر بطری مشروب و درلولای پنجره‌ای که سال‌هاست به روی دنیا بسته است. تمام پنجره‌های بسته، تمام دیوارها، تمام فرش لبریز از بال و پر شکسته‌ی شاپرک است. گویی مردی در صد سال تنهایی خویش، تنها شاپرک کشته باشد، سطح و سقف اتاق را شاپرک پوشانده است .

صدای آتش و گلوله و باروت غوغا می‌کند. تصویر شکسته‌اش را در آینه خرد شده می‌بیند و فریاد بر می‌آورد: «قاتل ... قاتل!»

او که تا چند ثانیه پیش می‌خندید، به گریه می‌افتد و همراه با آن زمزمه می‌کند: قاتل! مرگ بر قاتل، مرگ بر شب‌های بی فانوس، مرگ بر فانوس‌های مرگ بار و خون آلود، مرگ بر رنگ باختن نور، مرگ بر زنده‌هایی که اجازه می‌دهند زنده به گور شوند؛ زنده‌هایی که اندیشه‌شان زیر خروارها خاک خوابیده است.

 با حرکات جنون آمیز دری را می‌گشاید که صد سال است بسته است. از همان زمان که در کلیسا را به روی او و هم نژادی‌هایش بسته‌اند . هوای مسموم به داخل هجوم می‌آورد و رعشه بر تن سیاه می‌افتد. او در را به روی سیاهی‌ها می‌گشاید و مثل تیری از چله کمان رها می‌شود. موجی از سیاهی او را تنگ در آغوش می‌گیرد. قاتل گریخته و شاپرک‌ها به نفس نفس افتاده‌اند و آخرین آن‌ها جان می‌دهد.

خود را میان تلاطم وهیاهوی قرن می‌یابد؛ بین یک مشت سفید پوست اسلحه به دست. سگ سیاهی را می‌بیند. مرگ بر سیاهی ... باز هم سیاه؟ مرد با سگ حسی شبیه به همذات پنداری دارد. همان حس دردمندی و نوع دوستی عمیق که از زمانی که فهمیده سیاه است، نسبت به همه موجودات سیاه در جانش رخنه کرده. مرد اسلحه به دست با تپانچه‌اش تیری شلیک می‌کند. گلوله بر قلب سگ می‌نشیند، سگ ناله‌ای می‌کند و صدایش در حنجره خفه می‌شود. قلب مرد به درد می‌آید. او با این همه احساسات شاعرانه مرد است؟ سیاه است؟!

لبخند تلخی بر لبانش می‌نشیند. قاتلِ سگ، جلو می‌آید و قلاده را از گردن سگ باز می‌کند و به گردن قاتل شاپرک می‌آویزد. بار سنگینی را از روی دوش سیاه برداشته‌اند. سبک شده است. به سبکی یک شاپرک. سال‌ها در عزلت و تنهایی زیسته بود تا جسمش اسیر نشود، گر چه باورهایش برده نژاد پرستی انسان نماها بوده‌اند.

 پوستش رنگ می‌بازد. سیاه، سفید شده است. در هم مچاله می‌شود و به زمین می‌افتد. دیگر نمی‌تواند نفس بکشد. قلاده‌های جرم را از گردنش باز کرده‌اند. بی‌گناه شده است. گویی آن‌قدر سبک شده که نمی‌تواند سنگینی فشار هستی را تحمل کند. روح در وجود آسمانی‌اش سنگینی می‌کند. کاش روح وزن نداشت ! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
کار از زبان و لحن زیبایی برخوردار بود. اما متن پراکندگی خیلی زیادی داشت. من خودم هر سه تا جمله ای رو که می خوندم پرت می شدم و دوباره از اول می خوندم. برای یک یادداشت 600 کلمه ای (البته فکر کنم خیلی بیشتر از 600 کلمه بوده باشه این) باید روی یک موضوع فوکوس کرد و با پرداخت اون مخاطب رو به مضمون دلخواه رسوند. اول نظر گفتم زبان و لحن زیبا بود اما به نظر خودم اگه لحن شاعرانه نبود بهتر روی کار سوار می شد لحن و مخاطب رو گیج نمی کرد. تو داستان ها و یادداشت های موفق که نگاه کنیم دو حالت رو می بینیم: یکی این که مفاهیم بسیار ساده رو میپیچونن و یه جور دیگه تحویل مخاطب می دن و اون یکی این که مفاهیم پیچیده و دشوار رو با ساده نویسی در اختیار مخاطب قرار می دن. من فکر می کنم مفهومی رو که میخواستی برسونی ساده نبود و همچنین شیوه بیانت هم ساده نبود. پس "به نظر من" موفق نبودی. ♥
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
دوست عزیز اگر دقت کنید این داستان هست نه یادداشت. داستان تا 1000 کلمه می تونه باشه
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
داستانه آقای هادی زاده؛ عناصر داستانی توش وجود داره.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
دوست عزیزم. من تجربه زیادی ندارم توی این سایت ولی تو چند تا داستان قبلی ای که خوندم جلوی عنوان ذکر کرده بود داستان کوتاه، که اینجا ندیدم من. اگه این متن تو قالب داستان کوتاهه بگید چون باید به نظر اولم یه چیزایی اضافه کنم :(
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
اصلاح شد دوست من
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
دوز پراکندگی متن خیلی بالاست! همون خط اول (( گرفته می‌نمود)) به نظرم ((بود)) واژه ی مناسب تر و به اصطلاح راحت الحلقوم تر میشد برای خوانش! دوم اینکه نیکوتین توی سیگار نیست دوست عزیز! توی تنباکو هستش:))) یکی دیگه اینکه (( فریاد بر میکشد)) زیاد یه طوری نیست؟؟؟ همون ((فریاد میکشد)) منظورتون بوده دیگه؟؟ به نظر من، تاکید ها! نظر من اینه که داستان ریتم هماهنگی نداره و آشفته است! موضوع جالبیه ولی شاخه و برگ اضافی زیاد داره، ممنون و موفق باشید:))
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
نیکوتین توی سیگار هم هست. سیگار ها دو مولفه دارن یکی نیکوتین یکی قطران :D
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
البته با وجود اینکه برچسب داستان کوتاه نخورده (و البته نیازی هم نیست) داستان "شاپرک ها هرگز نمی میرند" با وجود ایراد های ویرایشی که داره و البته موضوع و محتوای کلیشه ای، از لحاظ خلق فضا حرف برای گفتن داره. یعنی در بند بودن شخصیتش رو به خوبی نشون داد. شروعِ خوب، میانۀ متوسط که توسط جمله ها بعضا نامفهوم شده و پایان ضعیف/ ناگفته نمونه که اغراق در نماد، گاهی ضربه به اثرمون خواهد زد. با آرزوی موفقیت برای شما.
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
دقیقا...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
خوب بود. به نظرم جالب بود. لحن جالب بود. اما یک موضوع رو میخوام بگم. تخصصی نیست ولی خب به نظرم باید بگم: شما با این نوشته روی منِ مخاطب تاثیر گذاشتید. به نظر من اگر به یک موضوع بهتر میپرداختید و این نوشته میتونست توی موضوع دیگری روی من تاثیر بزاره بهتر بود. مثلا من توی عمرم فکر نکنم تعداد سیاه پوستایی که میبینم بیشتر از صد تا بشه! این تاثیرگذاری نوشته ی شما اگر تو بستر یک موضوع دیگه میبود که میتونست باعث اصلاح بعضی رفتار خواننده بشه خب طبیعتا خیلی بهتر میشد! بازم تشکر میکنم از شما.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
اول عذر می خوام از اینکه اشتباه متوجه شدم و اول فکر کردم یادداشته. مرز بین یادداشت و داستان توی نویسندگان تازه کاری مث ماها خیلی باریکه، چون نه یادداشت هایی که می نویسیم عینن یادداشته و نه داستان هایی که می نویسیم کاملن داستانه، پس عذرخواهی من و بپذیریید. به نظر قبلیم یه چیزایی اضافه باید بکنم: به خاطر نوع داستان و کشمکش های درونی ای که شخصیت داره به نظر من بهتر بود زاویه دید اول شخص انتخاب می شد. شخصیت پردازی نسبتن خوب بود ولی لابه لای متن گم شده بود و احساس نمی شد. صحنه پردازی هم خوب بود. یه چیز کنجکاوم کرد تو این داستان، رابطه ی این داستان و صد سال تنهایی ، که متوجهش هم نشدم. یا ضعف منه یا پرداخت خوب صورت نگرفته. این مسئله ناخودآگاه ذهن و می بره به سمت اون رمان و مغز می خواد رابطه ش رو کشف کنه، و مشکل اینجاست که اگر کشف نکنه به جای اینکه در پایان داستان، مخاطب به داستان فکر کنه به اون رابطه فکر می کنه و داستان اون تاثیر گذاری ای رو که باید داشته باشه نداره.
developer
developer
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
بسيار عالي
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
اولن به انتخاب ربط داشت حداقلکن!:دی ومن اینکه خوب بود فقط یکم درهم بود میدونید یکم مثلن توصیف صحنه ها اینا طوری بود که ادم بعضن از موضوع اصلی پرت میشد شایدم جمله طولانی بود به اون خاطر!خلاصه که مرسی : )
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤