زیبا / داستان کوتاه

زیبا / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

سعیده محمدزکی گودرزی

صدای اذان می‌پیچد توی حیاط. سهراب از لبه‌ی حوض سُر می‌خورَد و با صدای شالاپ می‌افتد توی آب! ماه جان با همان دستِ آردی، به سرش می‌کوبد، از لبه تنور بلند می‌شود و از پشت یقه سهراب را می‌چسبد و از توی آب بیرون می‌کشد. می‌گوی :« ذلیل بمیری به حق علی... آخرش توو همین حوض سَـقـَط می‌شی!» سهراب ریز می‌خندد و ماه جان با پشت دست پس گردنش می‌زند.

سمانه دست‌هایش را کاسه می‌کند زیر چکه‌های شیر آب. مشت‌اش را پر می‌کند و می‌دود سمت تنور خانه، آب را می‌گیرد جلوی دهان ِ«عزیز».  عزیز همانطور که زل زده به سقف با زبان، تری دور دهانش را می‌لیسد و دهانش را در جستجوی آب باز و بسته می‌کند. ماه جان از لنگه‌ی باز ِ در ِِ تنور خانه سمانه را می‌بیند. یقه سهراب را می‌کشد و به سمت تنور خانه می‌برد. فریاد می‌زند: یتیم مونده‌ها آخرش این پیر زن رو خفه می‌کنید! مگه نگفتم آب بهش ندیدن؟

تنور خانه پر می‌شود از صدای خنده. سمانه کفش‌هایش را زیر بغل می‌گذارد و از گوشه باز در می‌دود سمت ِحیاط. ماه جان دست می‌برد از زیر کیسه‌های آرد «چادر شب» کهنه را بیرون می‌کشد و می‌پیچد دور سهراب و می‌نشاندش لبه‌ی تنور.  می‌گوید: «بتمرگ همین جا خشک شی» بعد می‌رود می‌نشیند پشت تاپوی خمیر و با وردنه توی دستش از لنگه‌ باز در به سمانه اشاره می‌کند: «مگه شب آقات نیاد... دارم واسه هردوتاتون . . . »

«زیبا» با کف دستش آردها را پهن می‌کند روی پارچه و با پوش جارو روی آردها می‌نویسد. ماه جان نهیب می‌زند: «بازی بازی نکن، چونه بگیر لنگ ظهر شد.» زیبا نوشته‌ها را خط می‌زند و شروع می‌کند به چانه گرفتن. صدای جیرینگ جیرینگ النگوهایش توی فضای خالی و دود گرفته‌ی تنور خانه می‌پیچد. در چشم به هم زدنی پارچه پر می‌شود از چانه‌های کوچک ِخمیر. ماه جان زیر چشم نگاهش می‌کند، آهی می‌کشد، می‌گوید: «بذار ماه دیگه با آقات بریم مشهد، دولنگه دیگه واست می‌خرم النگوهات بشه بیست تا...» زیبا بی‌اعتنا چانه‌ها را در دست‌اش گرد می‌کند و می‌چیند روی پارچه سفید. ماه جان بلندتر می‌گوید: «ماه دیگه که دو لنگه واست بگیرم میشه بیست تا... می‌تونی عروسی حسن ِعمو ابراهیم بندازی تا چشم نرگس دربیاد، ببینه چه عروسی از دست داده»

زیبا بغض‌اش را قورت می‌دهد. ماه جان دست می‌برد توی تنور و نان را بیرون می‌کشد. سهراب روی نان می‌پرد و تکه‌ای بزرگ می‌کند و گاز می‌زند. سمانه از لنگه‌ی باز ِ در سرک می‌کشد توی ِ تنورخانه، سهراب نان را جلوی رویش می‌گیرد و برای ِ آب کردن ِ دل ِ سمانه هم که شده گاز دیگری می‌زند.

ماه جان زیر چشمی زیبا را نگاه می‌کند و با گوشه روسری اشک‌اش را پاک می‌کند. آهی می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد و چانه‌ها را یکی یکی پهن می‌کند. تنور خانه پر می‌شود از عطر نان ِتازه و صدای جیرینگ جیرینگ النگوهای زیبا.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٠٣
١
٢
وای انقدر از تنور و نان تازه ی محلی گفتین که دلم خواست.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٣
١
٠
به نظر مي‌رسه اگه زاويه ديدش سوم شخص بود داستان بهتري مي‌شد. فقط نمي‌دونم چرا داستانا هيچ كدوم ربطي به موضوع مسابقه نداره:|
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
:) نمی دونم چرا من هیچی نفهمیدم!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
انتخاب رو دقیقأ از کدوم بخشش استنباط کنم من؟!
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
داستان نسبتا خوبی بود ،فقط به نظرم شخصیت هاش خوب پرداخت نشده بودن کلیتش مبهم بود و من خواننده به منظور مد نظر نویسنده نرسیدم و البته شاید نقص از من بوده به همین علت هم به انتخاب نرسیدم توی این داستان
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
دست نویسندۀ محترم درد نکنه! از ویرایش داستان و فاصله گذاری و اندک مشکلات تایپی کار که بگذریم، همونطور که دوستان هم اشاره کردند، محوریت مسابقه و موضوع رو در لابلای متن یافت نکردم با اینکه دو مرتبه هم خوندمش، اگه نویسندۀ محترم باشند و توضیحی بدهند که بسیار خوب میشه. در همین داستان اما جدای از موضوع مسابقه، پیام خاصی نگرفتم؛ یا اینکه نام داستان، با توجه به اینکه "زیبا" نام گذاشته شده بود، ربطش رو به محتوای داستان نفهمیدم؛ اما فضا سازی نسبتا خوبی داشت که حس، و حال و هوای صحنه رو به من مخاطب القاء می کرد. آرزوی موفقیت دارم برای نویسندۀ عزیز.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
ضعف اصلی این متن تعدد شخصیت هاست. توی یه داستان کوتاه نباید این قدر شخصیت باشه، در حالی که هیچکدوم هم پرداخت نشدن. این نوشته اصلن اتفاق داستانی نداشت و یا به قولی «درباره چیزی» نبود. من یه توصیف صرف می دونمش. واس همین خیلی نمی شه راجع بهش نظر داد.
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
توصیف فوق‌العاده ، ولی کمی گنگ...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
من هم متوجه نشدم چی شد؟ زیبا عاشق پسر عموش بوده آیا؟ این خیلی سخت به دست میاد؟ اگه زیبا عاشق بوده پس چرا ماه جان گریه میکرده؟ در کل چیزی نگرفتم از داستان ولی فضاسازی ها و توصیفات خیلی خوب بود. تبریک میگم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
بر خلاف نظر سایر دوستان، باید بگم که موضوع داستان خیلی واضح بود؛ دختری که به عنوان عروس توسط عموش، "انتخاب" نشده! حالا این دختر می تونسته از خیلی قبلتر عاشق پسرعموش بوده باشه و یا اینکه پسرعموش ازش خواستگاری کرده بوده ولی بعدا سر یه اتفاق یا هرچیز دیگه ای، منصرف شده. و حالا همون دختر (زیبا) باید به عروسی کسی بره که مدتی (کوتاه یا بلند) عاشقش بوده. تنها یه مطلب بود توی این خط :«می‌تونی عروسی حسن ِعمو ابراهیم بندازی تا چشم نرگس دربیاد، ببینه چه عروسی از دست داده.» اونم اینه که توضیح داده شده راجع به "نرگس" کافی نیست! به احتمال خیلی زیاد، منظور نویسنده از نرگس، زن عموی "زیبا" ست، ولی چون اشاره ای به این موضوع نشده، میشه شخص دیگه ای رو هم درنظر گرفت! بهتر بود نوشته میشد:« می‌تونی عروسی حسن ِعمو ابراهیم بندازی تا چشم ننه ش(یا زن عموت) دربیاد، ببینه چه عروسی از دست داده.» ** در کل صحنه پردازی و توصیفات داستان خیلی خوب بودند، فقط موضوع یکم کلیشه ای بود. با آرزوی موفقیت برای نویسنده
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
بهتر از قبلی ها بود اما انگار یه تیکه بریده شده از یه داستان طولانیه : )اما بازم بهتر بود مرسی
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
باورم نیست هنوز

کو شقایق؟ کو؟ کجاست؟

٩٦/٠٧/٠٣
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

كرم ابريشم من وقت تماشا نرسيد

٩٦/٠٧/٠٢
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
درد و دل با خدا

بغضت رو بشکن

٩٦/٠٧/٠٢
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
تبلیغات