از مشت تا انگشت!
تاریخچه جنگ از آغاز تا کنون + راهکاری برای صلح جهانی

از مشت تا انگشت!

نویسنده : تار_تیم اول رقابت

پشت پرده هر جنگی یک دلیل کاملا منطقی وجود دارد که باعث به وجود آمدن آن جنگ می‌شود.

قدیم‌ها که بشر هنوز نزدیکی عجیبی بین خودش و میمون‌ها احساس می‌کرد و تنها فرقش با میمون این بود که نمی‌توانست از درخت بالا برود، جنگ یک دلیل بیشتر نداشت که آن هم غذا بود. مثلا چهل تا آدم گنده‌ی پشمالو می‌رفتند دنبال غذا، کلی موز و نارگیل و برگ و گل و خلاصه هر چیزی که بشود جوید را پیدا می‌کردند و از آن‌جایی که آن موقع، چیزی به اسم تقسیم وجود نداشت، هر چهل نفر می‌ریختند سر هم دیگر و آخر سر هم کسی که زنده می‌ماند، غذاها را بر می‌داشت و کلی کیف می‌کرد!

اما کم‌کم بشر فهمید که غیر از ناتوانی در بالا رفتن از درخت، فرق‌های دیگری هم با میمون‌ها دارد! مثلا می‌تواند موقع دعوا به غیر از دست‌ها و پاهایش از وسایل دیگری هم استفاده کند! این‌گونه بود که انسان‌ها یاد گرفتند از ابزار استفاده کنند و اصولا هر چیزی که پیدا می‌کردند بی رو دربایستی فرو می‌کردند توی بدن همدیگر!

اما قضیه به همین جا ختم نشد! با پیشرفت علم دلایل جنگ و دعواها بیشتر از یک مورد شد و معمولا آدم‌ها سر هرچیزی می‌جنگیدند! مثلا موردی بوده که پسر کوچکی از  قبیله‌ی لاک پشت‌های چابک، توپش افتاده توی زمین قبیله‌ی خرگوشان خسته، بعد سر همین توپ، دویست و پنجاه نفر کشته و هشتصد و بیست و سه نفر زخمی دادند! 

رفته رفته علم، بیشتر پیشرفت کرد و انسان‌ها فهمیدند برای جنگیدن حتما لازم نیست چوب و چماق و اسلحه بردارند بروند توی میدان! میتوانند موشک ول کنند روی سر و کله‌ی هم! اینجوری خسته هم نمی‌شوند، ضمنا خیلی هم کیف می‌دهد، لباس‌های آدم هم کثیف نمی‌شود!

بعد از این‌که کره زمین از حالت «کره» بودن خارج شد، انسان‌ها از موشک ول کردن توی حلق یکدیگر خسته شدند و تصمیم گرفتند راهی دیگر را امتحان کنند. آن‌جا بود که اولین شبکه‌های اجتماعی به شکل خودجوش راه اندازی شد تا مردم خیلی راحت و مسالمت آمیز بتوانند ضمن این‌که بقای نسل خود را تضمین کرده‌اند، به جنگ‌شان هم ادامه دهند!

شکر خدا بشر امروزی به حدی از درک و فهم و شعور رسیده که فهمیده همه مسائل را نباید با خون و خونریزی حل کرد! می‌شود خیلی راحت با چهار تا فحش سر و ته قضیه را هم آورد و خلاص!

من از همین جا از تمام دولتمردان جهان و علی‌الخصوص مسئولین داعش تقاضا دارم که بیاییم به جای چوب و چماق و تفنگ و شمشیر و این چیزها، هرکدام یکی از این شبکه‌های اجتماعی را روی گوشی‌های‌مان نصب کنیم و خیلی راحت به یکدیگر فحش دهیم! این‌جوری هم خسته نمی‌شویم، هم به کارهای دیگرمان می‌رسیم، هم اگر احیانا توی فحش دادن کم آوردیم می‌توانیم  برای طرف مقابل اظهار تاسف کنیم و توی افق محو شویم. به خدا سوگند کلاسش هم بیشتر است!

حالا دیگر خود دانید!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٠٣
٢
٠
این مطلب رو کی نوشته بود؟ " دمش شدیدا گرم " دوستان این مطلب رو نخونین نصف عمرتون فناس .
تار_تیم اول رقابت
تار_تیم اول رقابت
٩٥/٠١/٠٣
٣
٠
مرتضی هنرمند راد عزیز نوشتتش
رادمهر
رادمهر
٩٥/٠١/٠٣
٣
٠
خیلی ممنون.اتفاقا منم همینو میگم ولی کسی گوش نمیده!
تار_تیم اول رقابت
تار_تیم اول رقابت
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
مرتضی عزیز تعارف نکن یک کم بیشتر از خودت تعریف کن!خخخ. دمت گرم.
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٠٣
٢
٠
خیلی عالی بود مخصوصا دو تا پاراگراف آخر، دست مریزاد... واقعا بشر همینطور داره درکش بالا میره !!!!!! اصلا من موندم چند سال دیگه درکش به کجا میرسه اصلا وحشت میکنم بهش فک کنم حتی!!
رادمهر
رادمهر
٩٥/٠١/٠٣
٢
٠
به فحش های میدانی نزدیک میشیم و همینطور تسخیر سفارت
تار_تیم اول رقابت
تار_تیم اول رقابت
٩٥/٠١/٠٣
٢
٠
من شخصا این مطلب رو به شدت دوست داشتم : حسین مداحی
رادمهر
رادمهر
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
مرسی حسین جان.خیلی زحمت کشیدی تو این تیم
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
از همون کلمات اوال فهمیدم این مطلب قلم مرتضی رادمهره:) با صدای خودش هم تو ذهنم خوندم مطلبو...عاااااااااالی بووووووووود عالی
رادمهر
رادمهر
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
جالبِ که با صدای خودم خوندی!این مطلبد من برای اون پروژه ی برادکستِ جیم تی وی نوشتم و خودمم خوندمش نکنه اونو شنیدی:-) :-) :-)
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
سلام...داستان جالبی بود و خیلی قشنگ و کنایه امیز مشکلات رو بیان کرد...کمک گرفتن از مقایسه ی انسان با میمون و فرق این دو برای بیان مقصود خیلی داستان رو زیباتر کرده بود...خداقوت و احسنت...
رادمهر
رادمهر
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
مرسی و دمِ شما گرم
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
خواهش میکنم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
پاراگراف سوم خیلی خوب بود. خداقوت به تیم تار :)))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
همه ش خوب بود!خخخ. دم مرتضی گرم. البته ویرایش متن با مو بوده ها! خیلی متشکر
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
اين تيكه عااااااااااالي بود. دمتون گرم "اصولا هر چیزی که پیدا می‌کردند بی رو دربایستی فرو می‌کردند توی بدن همدیگر!"
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
خخخ. دم مرتضی گرم. بازم مگم ویرایشش با مو بوده ها!خخخ. خیلی متشکر
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
حالا دست ويرايش كننده هم درد نكنه:)
تار_تیم اول رقابت
تار_تیم اول رقابت
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
خیلی ممنون
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
عالی بود..خداقوتا^_^
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
خیلی ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات