جدایی در مترو / داستان کوتاه

جدایی در مترو / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

محمد فدایی بیورزنی

کارت را به روی کارت خوان می‌گذارم، درها از یک دیگر جدا شده و با احترام رد می‌شوم، منتظر می‌مانم تا همسرم نیز با من همراه شود، با هم از پله‌های برقی استفاده می‌کنیم و پس از آن داخل سالن ورودی قطار می‌شویم، این‌جا سومین ایستگاه مترو از غرب به شرق، آزادی است.

پس از ورود به قطار، به دلیل این‌که صندلی‌ها پر شده‌اند مجبورم با همسرم روبروی در بایستیم، به خود اجازه نمی‌دهم تا از کسی درخواست کنم که از جای خود برخیزد تا همسرم به روی صندلی بنشیند، از این‌که کسی هم به اختیار خود این کار را انجام نمی‌دهد ناراحت شده و در دل غرولند می‌کنم، در حدود 30 دقیقه باید منتظر بمانیم تا به مقصد برسیم.

از دو ایستگاه عبور می‌کنیم و به «شادمان» می‌رسیم، قطار می‌ایستد، جمعیت به نسبت زیادی وارد قطار می‌شوند، هر یک به دنبال مکانی می‌گردند، همه جا به جا می‌شوند، بدین خاطر که این همه مرد غریبه به همسرم نزدیک هستند و امکان دارد با او برخورد کنند، حس خوبی ندارم! به چشمان همسرم نگاه می‌کنم انگار او هم مانند من از این وضعیت راضی نیست، به ایستگاه انقلاب می‌رسیم، جمعیت باز هم بیشتر می‌شوند، من به همسرم نزدیک‌تر می‌شوم، از این‌که در مقابل دیدگان این همه مرد به همسرم تا این حد نزدیکم، پریشانم! به چشمان همسرم نگاه می‌کنم به گونه‌ای با چشمانش به من می‌گوید که مقصر نیست، احساس شرمندگی می‌کنم!

در ایستگاه ولیعصر(عج) وضع بدتر می‌شود، قسمت بد داستان هنگام پیاده شدن است و من از ایستگاه شادمان نگران آن هستم، به دروازه دولت می‌رسیم، نمی‌دانم باید همسرم در جلوتر از من حرکت کند یا عقب‌تر از من؟ 

همه چیز تمام می‌شود... حال خوبی ندارم... شرمنده‌ام!

کارت را به روی کارت خوان می‌گذارم، درها از یک دیگر جدا شده و با احترام رد می‌شوم، منتظر می‌مانم تا همسرم نیز با من همراه شود، با هم از پله‌های برقی استفاده می‌کنیم و پس از آن داخل سالن ورودی قطار می‌شویم، اینجا سومین ایستگاه مترو از غرب به شرق،آزادی است.

همسرم را راهنمایی می‌کنم تا در واگن مخصوص بانوان بنشیند، آن‌جا به طور معمول از قسمت آقایان خلوت‌تر است و او می‌تواند به راحتی بنشیند، اما باز هم برای من جایی برای نشستن نیست، لرزش گوشی را در جیبم احساس می‌کنم، پیامکی آمده آن را باز کرده و می‌خوانم: ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست... هنوز وقت نیامد که باز پیوندی.

قطار به ایستگاه دروازه دولت می‌رسد، پیامک را ارسال می‌کنم: هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست... عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٣
١
٠
داستان ساده ای بود و یکی از معضلات روز مترو رو به تصویر می کشید.از اینکه به موضوع روز می پردازد عالیست و تا حدی با موضوع انتخاب بطور ضمنی مربوطه که ما کدام حالت رو انتخاب میکنیم...داستان خوبی برای رشد فرهنگ استفاده از مترو هست...خداقوت به نویسنده اش...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٣
١
٠
داستان خوبي بود به همون دلايلي كه نفر بالايي گفت... ولي به نظرم بار داستاني نداشت.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
مهم ترین نکته که توی این متن رعایت نشده اینه که نویسنده نباید خودش و نوشته اش رو به یک زمان و مکان خاص محدود کنه. چیزی که ما توس این متن شاهدشیم سیل اسامی خاصه که مختص مترو تهرانه. و این نقطه ضعف کاره. کشمکش داستان خوبه ولی به درستی ازش استفاده نشده و در خدمت داستان نیست. بیشتر این متن می خواست یه مفهومی رو بهمون بگه تا یه داستان. برای همین می گم متن قشنگی بود :)
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
نحوه روایتش رو نپسندیدم ،تم خوبی داشت اما جای توصیف حرکات با اون لحن و دقت بهتر بود به پرداخت شخصیت ها توجه میکردین
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
قصۀ ساده و البته تا حدودی دارای پیام؛ به قول خانم آقایی "بار داستانی نداشت"؛ یعنی بیشتر قصه ای بود برای تعریف کردن، نه داستانی برای خواندن؛ و این نه به خاطر موضوع و قصۀ انتخابی، بلکه به خاطر سبک روایت راوی بود. با آرزوی موفقیت شما انشالا!
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
داستان که نه،ولی متن جالبی بود،موضوعش واقعا خوب بود
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
اگر این موضوع یادداشت میشد و اون هم یک یادداشت طنز فوق العاده میتونست بدرخشه! ولی خب خیلی جالب بود. دیگه گفتنی ها رو دوستان و اساتید گفتن. موفق باشید
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی توضیح نخودی در مورد اتفاقی روزمره بو ولی بازم دستتون درد نکنه : )
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

آیینه‌وار از دل و از جان شکسته‌ایم

٩٦/٠١/٣١
تبلیغات
تبلیغات