پری سیما / داستان کوتاه

پری سیما / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

حمزه علیزاده

- امروز هم زندگي كردم.

چیزی از فاجعه‌هاي ديروز کم نداشت. هر روز و هر بار، روزهایم عجیب مثل هم می‌‌گذرند. سال‌هاست که نگاهم را با روزگارم وفق داده‌ام، اما با این اوصاف، بر من خوش نمي‌گذرد. آخر چقدر مي‌توانم براي خودم بسازم. چقدر سختم مي‌شود وقتي كه صبح‌ها، به وقت ساعت زنگي اتاق خوابم، كه این صبح هم شكستمش، از خواب بيدار مي‌شوم. دست به زانو، توي رختخوابم مي‌نشينم. شانه‌هاي لختم را بالا و پايين مي‌كنم. آخ...آخ...

إ، این ساعت هم، دیوانه است. این بار هم که همه جای اتاق تاریک است. پس کو صبح؟ به نگاهم شيب مي‌دهم تا زير و بم خاطرات ديشبم را با نگاه كردن، به نقطه‌اي سياه كه همه جای اتاق خوابم هست، از خيالم بگذرانم. براي من اين خاطرات، زندگي من هستند .

پارتي ديشب باز شلوغ بود. اما نگاه‌هاي  پري سيما، باز هم مثل شب‌هاي ديگر، به چشم‌هایم نور می‌داد. او مرا نگاه مي‌كرد و من باز هم، خودم را مي‌گرفتم . در گير و دار هياهوهاي بي‌معني اطرافم، نگاهم را به او مي‌دادم و درنگي بعد، با اخمي بر گوشه چشم، سرم را به جايي ديگر گرم مي‌كردم .

چقدر نگاه‌هاي او را دوست داشت . بلند بلند مي‌خنديدم تا پري سيما بداند كه من پسر خوش بَرو رو و هميشه شادی هستم .وااااي از دست ياسين... این بار مطمئنم که بازوی چپ ندارم. آخ ... آخخخ...  ديشب اين‌قدر با مُشت به بازوي چپم زده كه تكان دادنش هم برايم سخت است . اصلا نمي‌دانم چرا اين پسر هر وقت جوك تعريف مي‌كند، اول خودش مي‌زند زير خنده و در حين هِر هِر خنديدن، كنترل دست‌هاي بلندش و از دست مي‌دهد و اطرافيانش و با مُشت زدن، تحريك به خنديدن مي‌كند.

پسر خوب و با مزه‌اییه... اما من از او خوشم نمياد.

اين پسر هر وقت دختري نگاهش مي‌كند، انگار جو دو سر خورده باشد، غير قابل كنترل مي‌شود و كاملا به خود نشان دادن مي‌افتد . ديشب هم فكر كنم وقتي پري سيما داشت به من نگاه مي‌كرد، ياسين خيال كرده كه دارد به او  نگاه مي‌كند، براي همين باز هم لِنگ‌هاي دستش كنترل نمي‌شدند .

همه جاي پارتي ديشب براي من خوب بود . اما باز هم صداي اين موسيقي آرامش من را مي‌گرفت. از بس روزهایم، پــُر  از موسيقي است، ديگر ريتم و نُت و زیر و بم، انگار ذره ذره سوزني ست كه بر تنم مي‌زنند.

اما دروغ چرا،  آهنگ «آهاي خوشگل عاشق، آهاي عمر دقايق، آهاي بسته به موهاي تو سنجاق شقايق» را دوست دارم .همين يك آهنگ . پارتی یعنی خوردن و نوشیدن و من ...از خوردن و نوشيدن هم ديگر خسته شدم. طعم همه غذاها و نوشابه‌ها را از حفظ بلدم. از قرمزي رنگ انار، از رنگ زرد مايل به نارنجي پرتقال، از ميله‌اي بودن موز، از زبري كيوي و از قيافه چاق و لاغر گلابي، ديگر خوشم نمي‌آيد . اما از صداي هويچ لذت مي‌بردم... اما از آن هم ديگر خسته شدم.

پري سيما هم مثل همه دخترهاي ديگر بود برايم. از اين او خوشم مي‌آید كه هيچ وقت عطر نمي‌زند. براي خوشگلي كه حرف ندارد،  چشماني آبي و صورتي كشيده. زیبایی‌اش را با عطر خودش دوست دارم. عطری که در نگاهش بو . ای کاش اين را به او بگويم كه هميشه خودت باش، تا من زندگی کنم .

اگر اين غرورم اجازه بدهد. به او می‌گویم .

- اميرِ مامان... اميرِ مامان.... بيداري..!؟ 

- واي، از دست اين مادرم... خوب داشتم آماده می‌شدم به پری سیما بگویم . 

- اميرِ مامان كه بيداره و هيچي نميگه... بيا پسر نازم...يه كم تكون بخور... پاهاتو بازم مثل هر روز به اين وَر بچرخون... اين وَر مامانم... سمت همين پات كه با دست نازش مي‌كنم... آفرين پسر ماهم، نترس پسرم، دستامو گذاشتم رو شونه‌هات كه تعادلت بهم نخوره. بذار كمرتو بلند كنم تا بتوني رو ويلچر بشيني. واي اميرم ،يه تُشك نو با رنگ سفيد و آبي كم رنگ ، واسه ويلچرت انداختم. راستي اميرم ، يه ساعت زنگی جديد برات گرفتم كه وقتي صبح از خواب بيدارت كرد، واسه خاموش كردنش با پا بهش نزني تا بيفته ...يك دقيقه زنگ مي‌خوره و خاموش ميشه، تازه يه موسيقي قشنگ داره .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
داستان قشنگی بود اما من ارتباط بین کل داستان و پاراگراف آخر پیدا نکردم و احساس می کنم این داستان به انتهای دیگه ای نیاز داشت و این پاراگراف خاص یک داستان با موضوعی کاملا متفاوت از داستان شما بود، شاید هم بنده این ارتباط رو متوجه نشدم. یک جاهایی باید از ویرگول استفاده می کردین اما واو گذاشته بودین و انگار قسمت هایی از داستان جای درست نوشتاری و گفتاری رو گم کرده بودین. از قسمتی که به توصیف میوه ها پرداخته بودین و همچنین شرح دادن حالات یاسین بسیار لذت بردم. غیر از این باید بگم از بین چند داستانی که تا به الان منتشر شده از دید من داستان شما جذابیت بیشتری داشت.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
ا طرح داستانی شبیه داستان من بود :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
:) داستان خوبی بود, طوری که من متوجه شدم طرف معلول بوده که عاشق شده... می شد بعضی از صحنه های داستان رو تصور کرد و این زاویه زیبا بود. البته پاراگراف آخرش رو بیشتر توضیح می دادین زیبا تر می شد
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
اصلن متوجه نشدم ماجرا رو. چیزی که می شد دریافت کرد خیال پردازی های یک فرد فلج بود که نمیتونست از جاش تکون بخوره. اون سواله معروف اینجا پیش میاد: «که چی؟» لحن و زبان متن رو خیلی دوست داشتم اما همه چیز زبان و لحن نیست. یه نفر که اسمش و یادم نیست یه جمله ای گفت : «مولف نباید طوری تعریف کنه که همه بتونن متوجه بشن، بلکه باید طوری تعریف کنه که کسی نتونه متوجه نشه.» از اونجا که درست نفهمیدم متن و پس خیلی هم نظر می دم :/
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
داستان با ریتم خوب وجذب کننده ای شروع شد و ادامه پیدا کرد اما انتهای کار تو جمع کردنش به نظرم عجله کردین و میشد خیلی بهتر تمومش کنید.البته نظر شخصی منه و باید به نظر خالق داستان احترام گذاشت
حمزه علیزاده
حمزه علیزاده
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
سلام بر همه ی دوستان .. ممنون بابت اینکه داستان " پری سیما" رو خوندید وتوجه نمودید و نظر دادید . دوست دارم اولین نکته ایی که بهش توجه کنید این باشه که چرا اسم این داستان گذاشته شده " =پری سیما" .. اصلا برداشت شما بعد از خواندن داستان نسبت به "پری سیما " چیه . دوم اینکه ، این داستان یه روالی و دنبال می کنه که بر اساس زیبایی هاییه که هرکسی تو زندگیش ممکنه تصور کنه . شما با یه جمله ی ساده ، اما پر از بغض وارد قصه میشید . " امروز هم زندگی کردم " .. خود این یه جمله ی کوتاه خیلی نگفته ها رو داره داد می زنه . تکرار در زندگی یک شخصیت . خسته شدن در زندگی . پس بعد از دریافت پیام این یه جمله ، یک شخصیت خسته رو روبروتون می بینین . اما در ادامه داستان ، این شخصیت خسته شما رو وارد یک دنیای زیبا و پر از هیجان می کنه ، هر چند کوتاه . اما تصورات یک جوون همینه . عشق . در ادامه داستان ، نویسنده یه اشاراتی می کنه از وضعیت شخصیت ، اما نامحسوس ، وقتی این اشارات و درک می کنیم که به پایان داستان برسیم . یه جور نویسنده گی غافل گیرکننده. ما تا آخر داستان نمی تونیم حدس بزنیم این شخصیت اول داستان کیه ، چرا یه اتفاق تکراری و که هرکسی شاید بارها در زندگیش تجربه کرده رو داره بازگو می کنه . مقوله ایی به نام " عشق " . که شاید تکراری ترین کلمه ی این روزها باشه . ولی این شخصیت ما یه چیزی و خیلی کم داره ، که داره اون و برجسته می کنه و درواقع درحال گول زدن خودش هست . ما اول باید درک کنیم که " پری سیما" یعنی چی .
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
جناب علیزاده. من هم با دوستان در رابطه با آخر داستان موافقم. اما یک چیزی که مایلم بهتون بگم و مطمئنم که خودتون میدونید، اینه که شما نباید جایی برای دفاع بزارید. ببینید، شما وقتی در مورد یک جمله مثلا: « امروز هم زندگی کردم» یک دیدگاهی دارید و احساس میکنید که این جمله یک سری حالات رو انتقال میده از نویسنده به خواننده، باید طوری این جمله رو پرورش بدید که واقعا این حالات و احساس رو به خواننده منتفل کنه، این که شما بیاید و اون حسی رو که دوست دارید منتقل بشه بیان کنید و بگید که قرار بوده این حس منتقل بشه به نظر من جالب نیست. اگر قرار بوده حسی منتقل بشه یا میشه یا نمیشه. اگر بشه که خب شما موفق بودید و اگر نشه شما موفق نبودید. پس شما نباید توضیح بدید که این جمله قرار بوده چه حسی رو به شما منتفل کنه. سعی کنید جوری بنویسید که نیاز به هیچگونه توضیحی نباشه. شما تصور کنید یک کتاب چاپ میکنید و توش پر داستان از شما هست. آیا شما توی خانه ی تمام خواننده هاتون هستید که براشون داستانتون رو توضیح بدید؟ خیر! موفقیتتون رو از خدا خواستارم. موفق باشید
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
من کاملا موافقم با این موضوع، اگر داستان خوب پرورش پیدا کنه نیازی به باز کردن و شفاف سازی نویسنده نیست، بلکه این خوانندست که باید متوجه بشه!!
حمزه علیزاده
حمزه علیزاده
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
ممنون از نظرات دوستان .. شیوه ی نگارش این داستان ، شبیه به نوار قلب است . یعنی ، این داستان قله و زیرش ، به تناوبه ، در واقع این نوع نگارش داستانی، اوج شاخص نداره ، اما ... قعر معلوم داره . در این داستان ، از شیوه ی فرار ذهن استفاده شده . یعنی داستان از دست شما خارج میشه . بیشتر دوستان عقیده دارند که پاراگراف آخر داستان میتونه تغییر کنه و بهتر بشه . اما درواقع نگارش اینگونه داستانها اینجوریه که ، داستان به پلان دیگه میره . و پلان بعد هم دقیقا ربط داره کل داستان . بنده این نوع داستان گویی رو شروع کردم . و یقینا مورد نقد بسیاراست . اما نقد دوستان در پیشرفت اینجانب بسیار موثر است . به امید تلاش برای رونمایی های ناب.
ترگس
ترگس
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
دوست گرامی جناب علیزاده من چند ساله کار داستان انجام میدم ،شیوه فرار ذهن را تا حالا نشنیدم ،سیال ذهن شنیدم ،میشه یک ارجاع تو متون شناخت داستان بفرمایید من متوجه بشم
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
سلام مرسی ا زداستان خوبتون بنظر منم یکم اون وسط یه چیزایی گم شده مثله مثلن یه تصادف بعد پارتی و اینطور شدن یا یه چیزی!انگار یهو پریدید آخش و اون وسط یه چیزایی جامونده!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠