سورپرایز / داستان کوتاه

سورپرایز / داستان کوتاه

نویسنده : sh_hashemi

زير كتري را خاموش ميكنم. چيزي به ظهر نمانده. ميوههاي شسته را تند تند در ظرف ميچينم. گوشي تلفن را روي شانه چپم جابهجا ميكنم. صداي شادي از آن طرف گوشي ميآيد: «گوش مي-دهي سميرا؟ به نظرت چه كار كنم؟» 

از بچگي با هم بزرگ شدهايم. خيلي دوستش دارم ولي گاهي كارهاي بدون فكرش كلافهام مي‌كند. سراغ بشقابهاي داخل سينك ظرفشويي ميروم. غذاهاي ديشب روي ظرف‌ها خشك شده. شير آب را باز ميكنم. شادي ميگويد: «صداي چيه؟» ميگويم: «شير آبه! مهمان دارم.»

«مهمانت كيه؟» ميگويم: «خودم هم نميدانم. بهرام گفته قيمه بپز. براي ظهر مهمان داريم.  گفته برايم يك سورپرايز دارد.» «خوش به حال مهمانت! يادش به خير ! آن وقت‌ها  هر وقت من و فريد ميخواستيم بياييم خونتون ميگفتيم قيمه بپز! هر دويمان عاشق قيمههايت بوديم.» حرفش را قطع ميكنم: «آخرهشتاد ميليون پول را از كجا آوردي؟» نوشتههاي پراكندهام را از روي ميز جمع مي-كنم. سري به خورش ميزنم. «هر چه پس انداز كرده بودم و... سميرا دعوام نكنيها.» قلبم تند تند ميزند. «چي كار كردي شادي؟» «مجبور شدم پول سودي بگيرم.» آهم بلند مي‌شود. «نميفهمم پول نزولي گرفتي و دادي به شوهر سابقت؟ بابت چه؟» 

«ميگويد اين مقدار پول را بعد از جدايي براي بچه خرج كرده.» «خب كرده كه كرده بچه هر دوتاي‌تان است. مگه تو با اون درآمد يك روز هست يك روز نيستت كم خرج كردي؟ مگر اين همه وقت برايش نميگذاري؟ واقعا كه خيلي نامرده!» سكوت كرده است. بيچاره شادي بعد از جدايي‌اش كاري نبوده كه انجام نداده باشد. از منشي شركت‌هاي تجاري بزرگ گرفته تا پرستاري از سالمند. فريد خشن و دمدميمزاج بود ولي نميدانستم تا اين حد بيرحم است. انگار اصلا نمي‌شناختمش ! حتي انگار به شادي هم بدبين شدم كه اين همه سال در كنار چنين آدمي سر كرده.  ميگويم: «حداقل مهلت ميگرفتي! مقاومت ميكردي! ميگفتي نصفش را چند ماه ديگر ميدهم.» آهي طولاني ميكشد وميگويد: «فريد تهديد كرده با چاقو ما را ميزند . ازش بر مي‌آيد.» دندان‌هايم را روي هم فشار ميدهم.  قضيه بابام در اين چند هفته كم بود، شادي هم كه ديگر تير خلاص را زد. سعي ميكنم داد نزنم. آرام ميگويم: «اگر سه ماه ديگر پيدايش شود و پول بخواهد چه ميكني؟» آن وقت ازش شكايت ميكنم. «خب الان اين كار را ميكردي.» سمت چپ گردنم درد گرفته. با صدايي گرفته ميگويد: «من از كشمكش ميترسم . آرامشم برايم از هر چيزي بالاتره.» نميخواهم بيش از اين احساس تنهايي كند كه چرا كسي ترسش را، جاخالي دادنهايش را و بعدش چه كنم چه كنمهايش را درك نميكند. روان نويس را از روي ميز برمي‌دارم. مينويسم: خوب است كه هميشه اسير عقلت نيستي ولي اينطوري كوركورانه هم كه دنبال احساست روي زمين كشيده مي-شوي هم خودت رنج ميكشي هم عزيزانت ماتم چه كنم چه كنمهايت را ميگيرند. روي صفحه چند تا قلب ميكشم. قلبهايي جدا جدا.

عصباني هستم. ميترسم اگر اين‌ها را بهش بگويم برنجانمش . بعدا بهش ميگويم. شانه چپم را ماساژ ميدهم. ميپرسد «راستي سميرا وضع بابات چي شد؟» انگار دلم را چنگ ميزنند. در اين چند دقيقهاي كه با شادي حرف ميزدم اصلا غصه بابام از ذهنم پريده بود. صدايم به سختي شنيده ميشود. «هنوز زندانه؟ديه طرف جور نشد؟» «نه هنوز!» «باز شانس آوردين طرف زنه! بابات كه خيلي اهل قانون است. چطور بدون بيمه رانندگي كرده؟» «نمي‌دونم! فقط يك روز از تاريخ بيمه گذشته بوده. فكرشم نميكرده. اينطوري بشود.» «نگران نباش سميرا! مطمئن باش جور ميشود» «چه بگويم! فعلا كه هيچ محلي برايش نداريم. بيچاره پيرمرد هر دو چشمش آب آورده! تار ميبيند. شايد آن شب هم اصلا خانمه را نديده وگرنه تو كه ميداني چقدر محتاط است.» «ميدانم.»

زنگ در به صدا در ميآيد. «شادي جان من بايد بروم. مهمانم رسيد.» هول هولكي ميگويد: «سميرا پس يك فكري بكن . ببين از كجا ميتوانم پول را جور كنم. طرف نزولخواره ! سر ماه كه بشه ديگر ندارم ندارم حاليش نميشود . زندگيام را سياه ميكند» «خيلي خب. درست ميشود . نگران نباش.»

در را كه باز ميكنم سر جايم ميخكوب ميشوم. اين ديگر اين‌جا چه غلطي ميكند؟ سلام جويده جويدهاي ميكند. با صدايي كه خودم هم به سختي ميشنوم جوابش را ميدهم. همان طور صاف و بيحركت جلوي در ايستادهام. چقدر شكسته شده. از پشت سرم نگاهي به داخل مياندازد و مي‌پرسد: «بهرام نيست؟ براي ظهر با من قرار داشت.» ميگويم بيا داخل بهرام در راه است الان ميرسد. توي دلم ميگويم بهرام لعنت بهت با اين مهمان دعوت كردنت. حيف قيمهاي كه براي مهمانت درست كردم. حال مادر و پدرش را از روي ادب ميپرسم و او خشك و سربه زير جوابم را ميدهد. لابهلاي موهايش تعداد زيادي موهاي سفيد ميبينم. استكان چاي نيمه خوردهاش را بين انگشتانش ميچرخاند و زمزمهكنان ميگويد: «شادي اين استكانها را خيلي دوست داشت.» پاي چپش را مرتب تكان ميدهد. سرم پايين است. كف دستانم عرق كرده. خدا خدا ميكنم بهرام زودتر برسد. ناگهان از جايش بلند ميشود. مردد ميگويم: «فريد بمان. غذا حاضر است.» جا سوييچياش را محكم ميچرخاند «كار دارم. نميتوانم بمانم.» بعد از كيفش پاكت بستهبندي شده زرد رنگي را درميآورد. آن را به سوي من ميگيرد و ميگويد: «اينهم امانت شما. بدهيد به بهرام.» با تعجب مي-پرسم: «چيه؟» نيشخندي ميزند: «نگو كه نميداني! ميگفت به خاطر توست.» گفتم: «نميدانم.» گردنش را خاراند و گفت: «هنوزم سورپرايزت ميكند؟» خيره نگاهش ميكنم. سرد و بيتفاوت ادامه ميدهد: «هشتاد ميليون پول نقد  است، هماني كه سر مريضي بابام بهرام بهم قرض داد. در اين دو هفته امانم را بريده ديگر. مرتب ميگويد لازمش دارد. چكش را اجرا مي‌گذارد.  خلاصه ديگر حسابي نداريم. صداي قلبم را ميشنيدم. دهانم خشك خشك بود. مي‌پرسم: ازكجا آورديش؟ لبخند مبهمي ميزند و ميگويد: «سميرا قبلا اهل كنجكاوي نبودي! اين تمام بدهي من به شماست، بدون كم و زياد! از كجا و از چهكسي و اين حرفها به شما نيامده ديگر. فقط به بهرام بگو من نامرد نيستم. سرم برود قولم نميرود.»

نميدانم چه مدت است كرخت و بيحس روي كاناپه دراز كشيدهام. سورپرايز بهرام را روي هم چيدهام و برج ساختهام. كليد كه مياندازد و در را باز ميكند برجش روي هم ميريزد. سورپرايزش ديگر خراب شده . 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٣
١
٠
داستان خوبی بود
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
سلام و خدا قوت. من نوشته تا آخر خوندم ولي راستش خيلي سخت بود خوندنش چون كشش لازم رو نداشت به خصوص كه ديالوگ‌ها رو تو گيومه آورده بوديد ولي كلا كتابي بود. معمولا ديالوگا رو محاوره مي ويسن كه اينطوري بهتر ميشه. بعضي از كلمات هم كه به هم چسبيده بود. و اينكه طرح داستان هم تا حدودي كليشه اي بود. موفق باشي عزيزم:) مي‌دونم كه نقد داستان راحت‌تر از خود داستان نوشتنه:)
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
داستان بود ولی کوتاه نبود :|
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
زاخار جان داستانه دیگه! داستان همینقدره!خخخ. یه کم از تنبلی در بیا داداش من!
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٣
٠
این متن اتفاق داشت و به تبع اون قابلیت داستان شدن رو هم داشت. اول یه گله بکنم این که گفتید حجم داستان کوتاه های ارسالی باید زیر 1000 کلمه باش اما اینجا می بینیم برای این که بهزور داستان زیر 1000 کلمه بشه چه قدر کلمه چسبیده به هم و این که ربط آن چنانی هم به موضوع جشنواره نداره اما خود متن: به نظرم عنوان اصلن مربوط نبود به متن و یا اینکه متن خوب پرداخت نشده بود تا ما متوجه ارتباطش با عنوان بشیم یک طرح واره از این متن می نویسم تا بهتر بشه نظر داد (البته اگه خوانش من درست باشه) دو تا زوج (فرید و شادی ؛ سمیرا و بهرام) با هم رفیقن و رفت و آمد دارن. بعد فرید برای تامین مخارج درمان باباش 80 میلیون تومن پول از بهرام قرض می گیره. بعد شادی و فرید به خاطر یه سری مشکلات از هم جدا می شن. بابای سمیرا یک زن رو می کشه و بهرام برای تامین پول دیه فرید و تحت فشار می ذاره که پولش رو بگیره. بعد فرید شادی رو تحت فشار می ذاره و شادی هم از روی ناچاری میره پول نزول می گبره و می ده به فرید تا فرید بده به بهرام. این خلاصه ترین طرح ممکن بود که می شد ازش نوشت. اشتباه اول نویسنده جا دادن این طرح تو قالب داستان کوتاه بود. این باید یه داستان بلند ازش نوشته می شد تا رابطه علت معلولی بین حادثه ها مستحکم باشه و فی الواقع باور پذبرتر باشه. اما حالا که داستان کوتاه رو انتخاب کرده می بایست ایجاز رو رعایت کنه. روایت بین دیالوگ های اول متن بود و نبودش هیچ تاثیری نداره. و چیزی که تو داستان کوتاه تاثیر نداشته باشه محکوم به حذفه. بعد یه جاهایی بین دیالوگ ها بهترین جاست برای روابت حس طرفین مکالمه (مثل خشم ، ناراحتی و ..) که ما شاهدش نبودیم اینجا و تناسب زمانی هم بین دیالوگ و روایت بین دیالوگ ها برقرار نبود. (مثال : انتتهای پاراگراف چهارم) لحن دیالوگ ها به شدت تصنعی بود، دیالوگ برای باورپذیری باید به زبون محاوره نوشته بشه و لحن عامیانه داشته باشه... یه جا هم که به نظر من مشکل داشت این بود که فرید کار داره و می خواد بره. مگه بهرام برای ناهار دعوتش نکرده بود؟ پس قاعدتن باید می موند. فعلن همینا باشه دیگه خسته شدم :|
admin
admin
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
سلام؛ در مورد تعداد کلمات باید بگیم که نیم فاصله های متن گرفته شده است. اگر هم کلماتی مثل «میاندازد» را با نیم فاصله منتشر کنیم باز هم تعداد کلمات تغییر خواهد کرد.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
اولین نکته ای که به ذهنم میرسه که دوستمان هم اشاره کردن وفور کلمات به هم چسبیده ست. کار خواننده به شدت سخت شده و ضعف شدید نویسنده توی آیین نگارش رو نشون میده. دومین مورد ضعف خیلی خیلی شدید تر نویسنده توی دیالوگ هاست! وقتی که دیالوگ توی «» آورده میشه باید محاوره ای باشه لحن در صورتی که همون لحن قبلی رو حفظ میکنه. هیچوقت یک شخصیت واقعی نمیاد بگه:«چه بگویم؟» میگه:«چی بگم؟». بعضی از دیالوگ ها هم که اصلا توی «» آورده نشده و این هم کار خواننده رو خیلی سخت میکنه. یک مورد دیگه ای هم که احساس کردم اینه که هشتاد ملیون واقعا پول خیلی زیادیه! چطور یک زن بیوه میتونه از پسش بر بیاد؟ من اصلا نمیتونم چنین چیزی رو باور کنم. امیدوارم که موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
خانم هاشمی پرست بزرگوار، خداقوت. داستان شما رو خوندم. زحمت زیادی کشیده بودید و به وضوح پیدا بود که تلاش زیادی به خرج دادید که حس و حالِ کاراکترهاتون رو اونطور که ته قلبتون هست از کار در بیارید.. اما ... این شیوه سختی که شما انتخاب کردید قواعد خودش رو داره خواهرم. بکار بردن این حجم وسیع دیالوگ در یک داستان کوتاه، تابع شرایطی هست که چنانچه به قوانین این بازی مسلط نباشید و بقدر کافی کاغذ سیاه نکرده باشید و مشق نکرده باشید، محصول نهایی میشه یک یادداشت آشفته ای که سرریز شده از دیالوگ هایی نارس که در جای صحیح خودشون نیستند. ببینید خواهرم، ما از سینما و تصویر حرف نمی زنیم، رادیو هم نیست. اینجا صحبت اصلی ادبیات هستش و داستان کوتاه. بنابراین نویسنده باید تا سر حد توانش از پتانسیل این مدیوم استفاده کنه. بهر حال نظر شخصی بنده اینه که داستان شما به یک بازنویسی سفت و سخت و بیرحمانه نیاز داره و نیز حذف کردن بخش زیادی از دیالوگها. که به جای اونها از توصیف واکنش ها بهره بگیرید. موفق باشید. قلمتون سبز، ایام به کام.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
سلام دستتون درد نکنه خوب بود بعضی حاهاش نمیدونم چرا بهم چسبیده بود + بعضی جاها رسمی و عامیانه با هم قاطی شده بود ولی در کل مرسیییییییییییییییییی از داتسانتون : ) تا آخرش خوندم : )
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨