لبــخند اســماعــیل / داستان کوتاه

لبــخند اســماعــیل / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

رقیه یساقی

پاهایش را توی برف فرو می‌کند و تند تند جلو می‌رود. من قدم‌هایم را جای پای او می‌گذارم. نبرد سختی در پیش داریم... تلوتلو می‌خورم. برف تا زانوی من می‌رسد و او تا نیمه ساق پایش توی سفیدی گم می‌شود. برمی‌گردد و با غیض نگاهم می کند.

«سریع تر سرباز... سریع‌تر... وقت تنگه.»

باز وقتی می‌بیند جای پایش با پوتین‌های پاره‌ام پر می‌شود، خیالش راحت می‌شود و به این راه لعنتی ادامه می‌دهد.

«تو مگه آموزش ندیدی؟ کی تو رو فرستاده این جا؟»

فقط نگاهش می‌کنم. از پشت، هیکل ضمختش شبیه بوفالو است؛ بوفالوی وحشی!

«تو به درد کار من نمی‌خوری. همون پریشب که گفتیم کی حاضره برای شناسایی منطقه بیاد و تو بلند شدی، سینه سپر کردی و گفتی من، می‌دونستم از پسش بر نمیای... اصرارت باعث شد قبول کنم.»

سفیدی برف‌ها چشمم را می‌زند. سفید و سفید و یک بوفالوی قهوه‌ای وسط سفیدی. چشمانم  را می‌بندم. هوهوی باد توی گوشم زنگ می‌زند. چهره اسماعیل با آن موهای بلند قهوه‌ای و سبیل نازک پشت لبش، توی ذهنم می‌آید.

«پسر حواست کجاست؟ می‌گم بشین. دیگه نزدیک شدیم. چادراشونو نمی‌بینی؟»

همین طور به او زل می‌زنم؛ به صورت سرخش زل می‌زنم؛ به دست‌هایی که اسماعیل را قربانی کرده...

لوله ژ3 را به طرفش می‌گیرم. بهتش می‌زند. اسماعیل هم بهت زده نگاهم می‌کند. بوفالو داد می‌زند: «چیکار می‌کنی احمق؟»

صدای یخ زده‌ام از ته گلو در می‌آید: «تو اسماعیلو کشتی.»

«چی داری می گی؟»

«از بچگی با هم بزرگ شدیم... تو یه محل... تو فرستادیش روی مین.»

«اسماعیل خودش انتخاب کرد.»

«تو فرستادیش... تو زدی روی شونش... گفتی بارک الله پهلوون.»

«روی فرماندت اسلحه گرفتی سرباز! می‌فهمی حکمت چیه؟»

خنده‌ام می‌گیرد. صدای قهقهه‌ام روی برف‌ها می‌نشیند و دل‌شان را آب می‌کند.

«همین جا می‌کشمت. کسی هم از ماجرا خبردار نمی‌شه. مگه نمی‌بینی نزدیک عراقیا ایم. چادراشونو نمی‌بینی؟ کی می‌فهمه من زدمت؟»

اسماعیل انگار دلش شور می‌زند؛ از چشم‌هایش معلوم است! لب‌های کلفت بوفالو مدام باز و بسته می‌شود. به حرف‌هایش توجهی نمی‌کنم.

«یا میان جنازتو بر می‌گردونن یا همین جا می‌پوسی و استخوناتم تو این برف پودر می‌شه.»

دو چشم نگران اسماعیل توی هوا تاب می‌خورد. سرگیجه می‌گیرم. باز می‌خندم. خنده‌های او یادم می‌آید؛ قشنگ می‌خندید. حالا چهره اسماعیل با آن لبخند، از جلوی صورتم کنار نمی‌رود. خنده‌هایش آرامم می‌کند.

یک گلوله قلبش را سوراخ می‌کند. صدای تیر، کوهستانِ کردستان را پر می‌کند. قرمز سیری آرام آرام توی برف‌ها نفوذ می‌کند. تمام شد. اسماعیل بیشتر می‌خندد. فرمانده جلوتر می‌رود و پوتین‌های پاره‌ام جای پایش را پر می‌کند. نبرد سختی در پیش داریم.

(رقیه یساقی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٣
٢
٠
چقدر عالي بود... نه رقباي قدري داريم جدي جدي... ياد داستان گيله مرد افتادم. يه كوچولو شباهت داشت. موفق باشيد.
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
این داستان برای جشنواره ی نقطه سر خط بوده؟؟؟
تار_تیم اول رقابت
تار_تیم اول رقابت
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
بله. برای جشنواره ست. آثار برگزیده
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
نوشته ای زیبا بود
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
داستان زیبایی بود...
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٢
٠
این متن مهم ترین مشخصه داستان رو نداشت باور پذیری نویسنده می تونست با زدن یه فلش بک، یا حتا شخصیت پردازی بهتر شخصیت ها همچین اتفاقی رو باور پذبر کنه. صحنه پردازی می بایست طوری بااشه که فضای جنگ رو مجسم کنه که اینطوری نبود. متن کشمکش نداشت. تنها عنصری که می شه گفت خوب پرداخت شده توش دیالوگ نویسیه در هر صورت به نظرم این میتونه یه طرح خام باشه که پرداخت خیلی بیشتری می خواد تا داستان بشه ♥
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
چه انتقادات خوبي به داستان‌ةا مي‌كنيد. ممنون:)
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
خواهش می کنم... البته انتقاد نیست، یه جورایی نظر شخصیه :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
انتخاب محتوای داستان "لبخند اسماعیل" بسیار خوبه. اما یک تکتۀ مهم که از اتفاق، نقش اساسی در این داستان هم داره، علتی ست که باعث شده شخصیت اول، دست به انتقام بزنه. این علت به قدری سسته، که به قول دوستمون، خدشه بر باورپذیری داستان زده و به شدت این مقوله رو از اعتبار ساقط کرده است. «از بچگی با هم بزرگ شدیم... تو یه محل... تو فرستادیش روی مین.» از بچگی با هم بزرگ شدن و یا در یک محل بودن، آنقدر قوی و بنیه دار هست که باعث این ری اکشن از جانب شخصیت اول داستان بشه؟ سرجمع این داستان رو از لحاظ شاکله و ساختار، بهتر از بقیۀ داستان های امروز می بینم. با آرزوی موفقیت برای نویسندۀ محترم.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
من هم همون قضیه ی باورپذیری رو که دوستان گفتن تکرار میکنم. شخصیت داستان متاسفانه یک شخصیت قابل قبول نیست و چالشی هم که داره مقداری باورناپذیره. ببینید حدمجاز تعداد کلمات برای داستان 1000 تا بود و نویسنده فقط 400 کلمه نوشتن. به نظر من شخصیت پردازی این داستان خیلی ضعیف بود، نویسنده میتونست خیلی راحت مقداری از گذشته ها رو بیان کنه. حالا یا به صورت توهم شخصیت و یا به صورت فلاش بک! توی این گذشته ها میتونست حتی رابطه ی علت و معلولی بین تصمیم به انتقام و وقایع رخ داده رو قوی تر کنه. ان شاءالله که نویسنده با قدرت به کار خودش ادامه بده.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
سرکار خانم یساقی بزرگوار، دست مریزاد. ایده جالبی رو انتخاب کردید. ولوله ذهنیِ راوی هم تا حدود بسیار زیادی درست در اومده، بخصوص اوایل داستان و قبل از رسیدن به تنش درونی. در داستان نویسی یکی از عوامل مهم و تاثیرگذار در باورپذیری، روندِ رویدادهاست. بعبارتی: یک حادثه میتونه اتفاق بیفته اما اون حادثه نباید به تنهایی بارکشِ حوادث باشه اصطلاحا. و خودِ داستان(درون مایه درام) باید اون قدرت و مصالح لازم رو داشته باشه که داستان رو پیش ببره. اینجا هم همونطور که دوستان دیگر من هم اشاره داشتند؛ "دلیل و انگیزه ای" که برای اول شخص(قهرمان، راوی) در نظر گرفتید فاقد توان و قدرت کافی برای یک انفجاری در حد "انتقام"، "کشتنِ مافوق در فضای نظامی" و چیزی شبیه به این هستش. بنظر میرسه اگر کمی از فضاسازیِ جغرافیایی تون در بخش های نخستین کم می کردید و به جاش اینجا و قبل از انتقام، یک سطرِ توضیحیِ قوی میذاشتید، الان بنده هم مجبور نبودم این همه توضیح بدم! البته که ذاتا خوشم میاد این داستان های خوب رو بالا پایین کنم و کلنجار برم. قلمتون سبز، سرتون سلامت، ایام به کام.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
جناب شمشیری با نقداشون اومدن واااااااااااای!الفرار:دی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
مرسی داستانتون خیلی خوب بود ولی من آخرشو نفهمیدم که کی کی رو کشت+ اینکه درسته که به یه فرمانده جنگ بگیم بوفالوی وحشی؟البته من شاید درست متوجه نشدم که چی شده و اون فرد دقیقن کی بود؟
رقیه یساقی
رقیه یساقی
٩٥/٠٢/٠٢
١
٠
ممنون از شما که وقت گذاشتید و داستان رو خوندین. کسی کسی رو نکشت. اون صحنه تیر زدن توی ذهنش بود. فقط برای این که خودش رو آروم کنه. و بعد دوباره به راهشون ادامه دادن. در مورد بوفالوی وحشی هم من ابدا قصد توهین ندارم. این برمیگرده به شخصیت پردازی کار. خواستم به هر حال احساسات اون شخصیت رو تو موقعیتی که داره نشون بدم . . . یک نکته دیگه هم این که من هفت ساله داستان نویسی رو اصولی کار میکنم اما حواسم به این نبود که رابطه علی و معلولیم کمرنگه. ممنون از دوستانی که یاد آوری کردن
رقیه یساقی
رقیه یساقی
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
با عرض سلام و عذر خواهی بابت این که انقدر دیر نظراتتون رو دیدم. من نمی دونستم که توی سایت قرار داده شده. ممنون از همگی. و تشکر از کسایی که ایرادات کارم رو گفتم تا بدونم .
جعفر قلی
جعفر قلی
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
بسیار داستان عالی و زیبایی بود.بنده لذت بردم انشالله موفق پیروز باشید خانم یساقی.قلمتون جاویدان
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤