مرد ايده آل من از نداشته‌هايش می‌گويد

مرد ايده آل من از نداشته‌هايش می‌گويد

نویسنده : زهرا‌ آقايي

يك دسته از انسان‌هاي مورد تنفر من، انسان‌هايي هستند كه تا هر جا مي‌نشينند شروع مي كنند رزومه علمي خود را مي‌شمارند كه بله ما مثلا رتبه يك كنكور ارشد شده‌ايم، در فلان دانشگاه تحصيل كرده‌ايم، در فلانجا درس مي‌دهيم، سهميه نخبگان براي دكترا داريم، در زمينه‌هاي فلان و فلان مقالات ISI داريم. (حالا مثلا من كه برق نخوانده‌‌ام از كجا بفهمم فلان و فلان يعني چي؟! يعني بايد بفهمم كه او خيلي خفن است مثلا؟) حالا تنفر من زماني بيشتر مي‌شود كه اينجور آدم‌ها به خواستگاري من بيايند و در جلسه خواستگاري بنشينند رزومه‌ي خود را يكي‌يكي رديف كنند؛ آن وقت من هم كه نمي‌توانم زبان به دهان بگيرم يا دندان روي جگر بگذارم يا بالاخره يك چيزي را لاي دندان بگذارم؛ به آن‌ها مي‌گويم: «ببخشيد! مگه اومديد عضو هيئت علمي بشيد؟!» (البته با لبخند مي‌گويم چون آن‌ها ميهمان هستند و ما هرچه مي‌كشيم از اين است كه آن‌ها ميهمان هستند و گرنه با اردنگي آن‌ها را بيرون مي‌كردم!) بعد نفرت من جايي به ماكسيمم مي‌رسد كه او از من مي‌پرسد: «ببخشيد معدل دانشگاتون چند شد؟!» هر چند كه اين آدم‌ها سوژه‌هاي مناسبي براي دست انداختن هستند و آن لحظه من وسوسه مي‌شوم كمي آن‌ها را دست بيندازم و بعد به آن‌ها بخندم! اما نفرتم بر حس مردم‌ آزاري‌ام غلبه مي‌كند و مي‌گويم: «من حرف ديگه‌اي ندارم!»

مي‌دانيد؟ من يك روز عاشق مردي مي‌شوم كه بيايد جلوي من بنشيند و از نداشته‌هايش حرف بزند! منظورم از نداشته‌ها باز هم خانه و ماشين و مدرك نيست. منظورم يك چيزهايي‌ست كه فقط بعضي‌ها متوجه آن مي‌شوند. بعضي‌ها كه معني «حرف‌هايي براي نگفتن» را خوب مي‌فهمند! بعضي كه هر چه كتاب مي‌خوانند به آن‌ها حس ندانستن دست مي‌‌دهد به جاي حس دانستن! بعضي‌هايي كه هيچ‌وقت احساس رسيدن ندارند و هميشه حس مي‌كنند بايد بروند، بايد بدوند. بعضي‌ها كه داشته‌هايشان اشباع‌شان نمي‌كند! به نظرم انسان‌هاي بزرگ هيچ‌وقت به داشته‌هاي‌شان نگاه نمي‌كنند و هيچ‌وقت داشته‌هاي‌شان آن‌ها را راضي نمي‌كند! بعد من تصور مي‌كنم آن مرد در مقابلم نشسته است و بي‌ادعا از نداشته‌هايش صحبت مي‌كند. بعد من مي‌روم يك استكان چاي مي‌گذارم توي سيني و مي‌آورم مي‌گيرم جلويش و مي‌گويم: «آقا، من نظرم مثبته؛ بفرماييد چاي!»

حالا بگذاريد تمام عالم فكر كنند من چون خيلي مغرور هستم به خواستگارهايم جواب رد مي‌دهم! من به نظر تمام عالم احترام مي‌گذارم چون احترام گذاشتن يك شيوه ديگر براي اهميت ندادن است!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
چقدر حرف های خوب خوب زد این متن شما خانم آقایی! عالی، حرفی برای گفتن نیست و چقدر خوشحالم که از (!) استفاده نکردین. خوشبخت بشین انشالا! :)
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
ان شاءالله درسته البته :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
سلام استاد گرانقدر. مرسي از شما. خيلي وقته از اون علامت استفاده نمي كنم مگه اينكه از دستم در بره:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنونم مرجان خانوم. شما هم انشاءالله:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
علیکم السلام سیده بانو؛ خواهش می کنم، موفق باشید و خوشبخت!
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
خواهش میکنم، البته بیشتر منظورم به نوع نوشتن کلمه ان شاءالله بود :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
اشكالي نداره. من واقعا آرزو مي كنم شما خوشبخت بشيد:) ان شاءالله
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنونم عزیزم، همچنین شما :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
احترام گذاشتن يك شيوه ديگر براي اهميت ندادن است! عجب جمله ای. ایکون تفکر. اون جریان ندونستن هم خیلی خوب بود...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
جريان ندونستن چيه؟! مرسي عزيزم:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
منظور حرفایی که تو پاراگراف دوم راجع به ندونستن و نداشتن و اینا گفتی رو دوس داشتم :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
جا داره بگم : تکبــیـــ ـر بعدشم برم تو افق محو شم از شدت خوبی حرفا ... :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
جدا؟ نه بابا باش دور هم باشيم:))) مرسي عزيزم
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
هوووم. چه حرف و نوشته های خوبی :-) از این دید تابحال نگاه نکرده بودم. آفرین خیلی خوب بود :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
مرسي:) خوشحالم كه ديد تازه اي بوده:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
یک خاطره ی مشابه برام زنده شد :)) منم حتما باید جواب آدم های افاده ای رو بدم .
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
آره عزيزم جوابشون بده فكر نكنن كه وقتتي كلاس ميذارم ما آب از لب و لوچمون راه ميفته!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
کلا آدمای پز دار رو مخه همن! یادداشت خوبی بود، موفق باشید :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنونم. بعله خيلي رو مخ هستند:)
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
مطلبتون عالی بود ولی فکر کنم از «بعد» زیاد کار کشیدین خخخ
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنونم. ديگه مطلب مال خيلي قديماس...
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
منم عاشق آدمهای بی ریا هستم، همونهایی که از بند کلاس گذاشتن های الکی آزادن، و برام قابل احترام تر و قابل اعتماد تر هستن. همون هایی که تو شرایط خودشون زندگی میکنن و راحتی باهشون و از در کنارشون بودن هراسی نداری.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٥/٠٢/٢٧
٠
١
من چنین مردیم
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
حس شما کاملا منطقی ئه ..بعضیا مراسم خواستگاری رو با مصاحبه ی شغلی اشتباه می گیرن و نه نتها اشتباه میگیرن که باورشون شده یه جور "لازمه " محسوب میشه این دست ادمایی هم که مد نظر شما هست توی جامعه زیاد ئه .....اما ما ادما باید یادمون باشه همیشه نواقص همراهمون هست و هیچ ادمی به خودی خود کامل نیست ..خیلی وقتا دو نفری کامل تر میشن .................... نوشته تون هم زیبا بود
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
آها یعنی "خانه و ماشين و مدرك" باید داشته باشه حتما؟ :دییییی | انصافا این مدل آدم ها شاید فقط با مثل خودشون بتونن کنار بیان!
translator
translator
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
نظرتم مثبت بود همونجا نگو فکر میکنن اوه دیگه خیلی پرفکتن خخخ. تو خواستگاری ادم همه جور ادم میبینه واقعا...
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
یاد یه بندع خدایی افتادم که اومده بود مدرسمون واسه مشاوره برای کنکور،بعد همش هی میگفت من فلان سال رتبه م دو رقمی شده واسه همین تجربه شو دارم:|||....اینجور آدما بهتره با امثال خودشون باشن...اینجوری رو اعصاب یکی دیگه هم راه نمیرن:).....متشکر:)))
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
آدم تا وقتی خودشو تو داشته های محدودش غرق کنه متوجه نداشته هاش نمیشه. بالاتر هم نمیرن معمولا اینجور آدمها///نرسیدن ٬رسیدنِ محض است/آبزی آب را نمیبیند/هرکه در ماه زندگی کند/رنگ مهتاب را نمیبیند. عالی بود زهرای عزیز
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠