باید یک حواس جمع‌تر بخرم
#خاطره #کف_رفتن #شاید_دزدی

باید یک حواس جمع‌تر بخرم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

پنجشنبه که کلاسم تمام شد، در حال تمیز کردن تخته متوجه شدم ماژیک آبی نیست. کمی دور و برم را گشتم و سوراخ سنبه‌های آن دور و اطراف را زیر و رو کردم ولی ماژیک را پیدا نکردم. با خودم فکر کردم شاید از فرط بی‌دقتی، آن اتاقِ آن طرفی جایش گذاشتم و اصلا همراهم نیاوردمش! اصلا هم یادم نبود که آن شب با ماژیک آبی نوشتم یا نه؟! در تخته هم به جز قسمت‌هایی سیاه رنگ بقیه نوشته‌ها را پاک کرده بودم. رفتم و تمام خانه را گشتم ولی هیچ اثری از ماژیک آبی نبود. بیخیالش شدم و آمدم توی اتاق تا به کارهایم برسم، اما مگر می‌شد بیخیالش شد؟ همه‌ش به این فکر می‌کردم که الان ماژیک آبی جانم کجا می‌تواند باشد؟ هرچقدر بیشتر فکر می‌کردم احتمال این‌که یکی از بچه‌ها آن را برداشته باشد توی ذهنم پررنگ تر می‌شد. با خودم می‌گفتم حتما برای بازیگوشی آن را برداشته‌اند تا مرا دست بیاندازند. یادم از کودکی خودم آمد که فوق العاده حرفه‌ای وسایل مردم را طبیعی می‌کردم*.

آن زمان‌ها دقیقا روی خط فقر زندگی می‌کردیم یعنی: «دخل=خرج». نمی‌دانم فلسفه‌اش چه بود ولی همیشه سه چهار روز آخر ماه مجبور بودیم مایحتاج خانه را به صورت نسیه خریداری کنیم تا آخر برج که پدر حقوق می‌گرفت بدهی‌ها را صاف کند. آن زمان پدر هر روز صبح پول توجیبی‌مان را بهمان می‌داد و ولمان می‌کرد به امان خدا! پول توجیبی‌مان هم به قدری بود که می‌شد با آن یک عدد کیک که قیمت الانش پانصد تومان و یک عدد نوشابه که قیمت آن هم پانصد تومان است خرید. من همیشه به دوستانم حسودی می‌کردم؛ زیرا آنان همیشه بعد از فوتبال رانی می‌خریدند و نوش جان می‌کردند ولی من مجبور بودم که ساندیس بگیرم و بخورم. از این قبیل حسودی‌ها آن‌قدر داشتم که از آخر، کارِ خودشان را کردند. یک روز که بچه‌ها می‌خواستند دست جمعی بروند پارک و بعد از آن کبابی، من خیلی خیلی بی‌سروصدا رفتم و از جیب پدر مقداری پول برداشتم. بلافاصله خودم را به آن‌ها رساندم و بهشان ملحق شدم. آن روز را کلی خوش گذراندم و از آن به بعد کارم شد همین یواشکی پول برداشتن که شاید بشود اسمش را گذاشت دزدی.

کمتر از دو هفته بعد پدر یک عدد صندوق خیلی کوچک خرید و یک عدد قفل کوچک نیز زد به آن و تمام پول‌هایش را گذاشت در آن. کمتر از یک هفته بعد از این اتفاق من راه باز کردن قفل با سنجاق را به صورت حرفه‌ای از دوستان یاد گرفتم. این روند مبارزه‌ی فکری من و پدر ماه‌ها ادامه داشت! پدر روش‌هایی چون: گذاشتن پول لای یک کتاب در قفسه‌ای که بیشتر از هزار کتاب در آن است، گذاشتن پول طی روز در جیب و طی شب در زیر رخت خوابش، خریدن یک عدد صندوق خیلی بزرگتر و یک قفل باز هم بزرگتر! و... را به کار می‌بست. من هم به همان نسبت قوی شدم و روش‌هایی چون: تشخیص کتاب مورد نظر از روی ردی که بر روی گرد و خاک باقی می‌گذارد، تشخیص و برنامه‌ریزی برای اوقاتی که پدر نصف شب می‌رفت دستشویی، ایجاد توانایی در خودم برای باز کردن قفل‌های بزرگتر و ... را به کار می‌بستم. بعد از ماه‌ها طی این روند، بالاخره خودم فهمیدم که کاری که می‌کنم اشتباه است و دیگر به کار اشتباهم ادامه ندادم. حتما پدرم می‌دانست که آن همه دزدی کار من است، ولی هیچوقت به رویم نمی‌آورد.

تلفنم زنگ خورد، دستم را بردم در جیبم تا آن را در بیاورم که یک شیء استوانه‌ای شکل لاغر در جیبم حس کردم. درش که آوردم دیدم ماژیک آبی ست. دست انداختنی در کار نبود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٣
١
٠
یا خود خدااااااااا O_O
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
چی شده مگه؟
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
الان تعجبم به خاطر هوش وذکاوت شما در برداشتن پول پدرتونه با سنجاق ؟؟؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
دیگه دوران طفولیت بوده دیگه. البته همین الانش هم ریا نباشه هوش و ذکاوتمان سر جاشه ها! ولی خب او زمان در راه درست نبود! خخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
*طبیعی کردن = وسیله ی کسی را بدون اینکه شخص متوجه شدن برداشتن
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
همینم خواستم بگم ولی احتمال دادم که باز از وب اومده باشه.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
متاسفانه نمیدونم کجا جا موند این! یعنی کسی متوجه نشه و ما برش داریم. این میشه طبیعی کردن.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
وسایل مردم را طبیعی میکردم؟:/نفهمیدم اینجاشو. ولی کلا از اینکه کسی ازنقاط منفی خودش بگه،یه جورشجاعت میخواد.هرچندکه نویسنده ،یقینا خودِشخصیت داستان نیست.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
ولی خب شخصیت همه ی یادداشت هام خودمم خوشبختانه. دیگه سبک من همینه. از خودم مینویسم. دست شما درد نکنه. طبیعی کردن هم توضیح داده بودم ولی خب نمیدونم چی شده؟ ولی تو نظرات باز گفتم.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
حسین آقا باریکلا! روز به روز در حال پیشرفت هستین شکر خدا. فوق العاده متنتون رو دوست داشتم. در این متن اصلا نیازی به (؛) نبود و «...» بعد از واو هم باید بچسبه به واو. و خط آخر تلفن زنگ خورد (نقطه) و تمام و بعد ادامه... و باز نیازی به جملۀ «دست انداختنی در کار نبود» نیست، چون همینکه دیدین ماژیک آبی ست، خودش همۀ حرف ها رو در بر داره. قلمت مانا!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی متشکرم از شما. من که خیلی وقت پیش نوشتم این متن رو ولی باز میخونم ببینم کجا به کار بردم دلیلش رو بفهمم اون علامته رو. . سه نقطه هم اولی چسبیده ولی دومی از دستم در رفته. دست شما درد نکنه بابت تذکرات.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
جناب میرزا بیشتر اشکال بگیرین عقده ی دل من خالی شه خخخخخ دست شما درد نکنه
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
بابا من کجا اشکال گرفتم؟ من گاهی فقط نکته میگم همین. فقط همون وزن شعر من به شما اشکال میگیرم. در بقیه ی موارد که حرفی نمیزنم که!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خلاصه جهت رفع عقده من لازم میدونم -چون خودم سررشته ندارم- جناب میرزا این کارو بکنن:دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
نصیحت مو به شما ایه که شما از خودتان مایه بزرن. برن تلاش کنن یاد بیگیرن. خخخخ.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
دعوا نکنید، همدیگه رو نقد کنید تا پیشرفت کنید.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
استاد شما هم دیدن تو تخته نمونه اوردم دیگه؟ خودشان هم که قبول کردن. مو فقط به خاطر پیشرفت همه مان نقد مکنم. خخخخ. خودوم خیلی بیشتر پیشرفت مکنم! خخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/١٣
١
٠
اا این رو قبلا خونده بودم :) خیلی خوب بود :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
بله. ایشالا تا دو ماه دیگه مطلب تکراری نمیاد. متشکر از شما.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
به به :))) عجب استعدادی داشتیدآ:)) ولی یه سوال داشتم چند سالتونه که موقع بچگیاتون رانی وجود داشت؟:|
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی لطف دارید شما. توی پروفایلم هم هست. 20 سالمه
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
جدی؟:)))))) پس بچه ی این دوره زمونه که میگن شمایید:دی من فک میکردم خیلیییییییییییییی بیشترید نمیدونم چرا!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
بله دیگه. بچه ی این دوره و زمونه که میگن ماییم. منم نمیدونم چرا! خخخ
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
حسین داداش، گاو صندوقم میتونی باز کنی؟ // خوب نوشتی:) راستی دم پدرت هم گرم :))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
نه متاسفانه. زود سر به راه شدم کارم به گاوصندوق نکشید. دم شما هم گرم
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
حسین داداش زحمتت یک کلید بیارم از روش میزنی برام؟ از این خمیر ها داری؟ :-)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
آقا دیگه گذشت اون زمون! تازه، من طبیعی کن بودم. کلید ساز که نبودم! خخخ
seavash_h
seavash_h
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
ما اول قضاوت می کنیم ...و این " ما " یعنی شما که بمحض گم شدن ماژیک دنبال مقصر گشتید ..این "ما " یعنی همه مون که یاد گرفتیم ..یاد گرفتن که نه ،اینجور بار اومدیم که هر مشکلی میشه اول مقصر رو پیدا کنیم نه راه حل مشکل رو .... رفتار پدرتون واقعا سخاوتمندانه ، موثر و از روی اگاهی بوده /که اگه قبح این مسئله می شکست ممکن بود خدای نکرده عواقب بدی داشته باشه ..........
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
بله. ولی خب من تازه متوجه علت این رفتار شدم. ان شاءالله که یه روزی ما اخلاقمون خوب بشه.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
:) ! خیلی زیبا و صادقانه بود ،لذت بردم ، امیدوارم تو جیم هفته آینده مطلبت رو بخونم
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
چاکر بهمن جان! جیم هفته ی آینده؟ خخخخ. ما حالا حالاها جا درم. تازه شم. مطالب مو طولانی ین و کسی نمخانه. شانس چاپ شدن هم ندره.
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
خیلی صداقتت و صد البته شجاعتت رو دوست داشتم حسین جان؛حالا با ای هندوانه که دادم زیر بغلت یک بانک همی دور و بر ما هس!بیا بریم طبیعیش کنیم!!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
محسن جان بانکه طبیعی نمکنن! بانکه مزنن. خخخخ. آقا مو دیگه او آدم سابق نیستم. الان که دیگه موره مشنسی که؟! ولی خب رفیق هایی درم که مزنن. مخی بهشان بگم؟
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
داداش بانکو بزنی همه متوجه میشن!باید طبیعی کنی که کسی متوجه نشه!اختلاسی چیزی!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
مثل ایکه تو از مو حرفه ای تری! خخخخ. بابا اونا پارتی و ایجوری چیزا مخه که ما ندرم. ما به خودمان متکی ام! خخخخ
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
پارتیش با من ولی منم سهم میخام گفته باشم ۳۳،۳۳،۳۴(اون ۳۴سهم منه)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خب به سلامتی نفر سوم هم که جور شد! فردا به همه تان زنگ مزنم قرار مدار مزرم.
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
حسین این خانوم رضایی واسه پارتیش خوبه،بعدشم فیفتی فیفتی!حله؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
صد در صد حله! خخخخ. دور زدن خانم ها کار سختی نیست! خخخخ
نارين بانو
نارين بانو
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
مثل قضاوت هایی که این روزا میشه :) نمیدونیم و قضاوت میکنیم به همه ننگ میچسبونیم و بقیه رو دزد میکنیم در صورتی که شاید ننگ از خودمون باشه :) یعنی روش های پول برداشتنتون در چشم دشمنان اسلام :) در دوران طفولیت چه ذهن خلاقی داشتید :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
والا ذهن خلاقم هنوز هم هست. ولی خب در راهی استفاده نمیشه. کاش بره در راه درست. ممنون که خوندین.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨