سوتی بدتر از خشک کردن سر کبک
خاطراتی از جنس سوتی

سوتی بدتر از خشک کردن سر کبک

نویسنده : Nahid.R.05

اصلا چرا باید ما به تعارفی بودن مشهور باشیم؟

من که تعارف یاد ندارم و بدون مقدمه چینی و گفتن نه اول شما بفرمایید، میرم سر اصل مطلب.

در یک عصر بهاری آرام، که از مدرسه تعطیل شده بودم کوله پشتی به دست رهسپار کاشانه شدم، با خوشحالی که تعطیلی مدرسه برایم به ارمغان آورده بود. اما این خوشحالی طولی نکشد که هیچ، موجبات سوتی دادن ما را هم فراهم آورد.

زنگ در را زدم، نه یک بار و دوبار که چند بار ولی کسی به استقبال گرم از ما نیامد که هیچ تک و تنها پشت در نشستم و نظاره‌گر آدمیان شده بودم و هی حرف‌های بوق‌دار درون دلم موج سواری می‌کردند، که چرا باید من پشت در مونده باشم؟! تا این‌که از خستگی مفرط حاضر به زدن زنگ در همسایه شدم، و این برایم آغاز یک سوتی شد. 

در با آغوش مهربان دختر همسایه باز شد، و دست پاچه و مِن‌مِن کنان به دنبال رمز ورود می‌گشتم، بالاخره گفتم: مامانم خونه شماست؟ گفت: نه خونه ما نیومده پشت در موندی؟

مثل اینکه رمز ورود درست بود. در بازتر شد و من رفتم داخل، اولین باری بود که می‌رفتم خونشون، نشستم به نگاه کردن برنامه عمو پورنگ و حرف زدن از این طرف و اون طرف ولی اونقدرش یادم نیست که چی خوردیم و چی میگفتیم. 

تا این‌که صداهایی از خانه اومد ومن گل از گلم شکفته شده قصد به مقصد خانه کردم.

توی حیاط که داشتم خداحافظی می‌کردم گفتم ببخشید که زحمتتون دادم و مزاحمتون شدم.

گفت: نه خوش اومدی بازهم بیا خونمون خوشحال میشیم.

گفتم: باشه شما هم مزاحم ما بشید.

وقتی داشتم حرف میزدم به چهره‌اش نگاه می‌کردم، یک دفعه‌ای چهره‌اش در هم کشیده و اندر تفکر شد، و گفت ما که مزاحم هستیم. با اعتماد به نفس گفتم نه اختیار دارید. همونجا بود که کلاغ‌ها شیون‌ها سر دادند و قارقارها بکردند و چهل کلاغ کنان به همسایگان می‌گفتن که مگه میشه؟ مگه داریم همچین چیزی.

اومدم خونه و با اعتماد به نفس کامل، و اینکه من درست تعارف زدم،  به مامانم گفتم: مامان میخوان یک نفر رو تعارف کنن میگن شما هم مزاحم ما بشین دیگه آره؟

حالا چهره مامان رو خودتون تصور کنید دیگه.

این خاطره خنده دار، برایم بدتر ازجاسازی کردن مری و احشاء داخلی مرغ درون کمد برای تشریح بود که با پیچیدن بوی گندش خودش را رسوا کرده بود.

یا بدتر از کندن سر کبک و درون آفتاب گذاشتن برای این‌که گوشت به سرش خشک شود و اسکلتی بی جان بماند تا شود جاسوئچی کیف اینجانب بود. یا بدتر از گذاشتن تخم مرغ به مدت بیست روز زیر پتو به امید این‌که صدای جیکش بشود جوجه ولی آخرش شد نیمرو.

یا بدتر از گرفتن ویلا در کف دست‌های کوچکم.

یا گفتن مامان جون خیار شورها شستن‌اند در کودکی‌های شش ساله‌ام به لهجه شیرین تهرانی پیش زن عمو جان که هنوز نقل وسط است با دیدن خیار شور، و... وای بقیه رو نگم خیلی بهتر.

(و حال باز هم تعارف؛ نه خواهش می‌کنم اول شما کامنت بگذارید)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
قبل خیلی تعارفی بودم ولی الان نه زیاد ، مگه این که با شخص مقابل خیلی خیلی رودروایسی دار باشم. این مثال های آخر برای خودت چون لمس کردی واضحه و برای مخاطب کمی غیر معمول تر، منتظر نوشته های بعدیت هستم:)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
ممنون که خوندید و نظر دادید. مطالب آخر برای این بود که عمق فاجعه رو بیشتر درک کنند.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
خخخخ مثل منی، در نود و نه درصد مواقع نمیدونم جواب تعارفا چی میشن. طبیعیه ؟ خخخ. مچکر مچکر مچکر
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
آره کلا بشه تعارف رو گذاشت کنار خوبه:))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
اون موقع که این سوتی رو دادم دوسال از شما کوچکتر بودم، یازده سال پیشی میشه
sajad_z
sajad_z
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
سلام، خانوم رضایی همش خوب بود ، بجز پاراگراف آخر که گنگ بود..... میبخشید، تعارف نکردم دیگه!!!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
پرسپولیس بزرگ تر از همه نام هاست

پرسپولیس کبیر

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات