باورهای بر باد رفته

باورهای بر باد رفته

نویسنده : A_mir

قبول دارم این عنوان مناسبی برای شروع یک مطلب طنز نیست ولی باور کنید این یک مطلب طنز است. درست است عنوان شبیه مقاله یکی از افرادی است که... نمی‌دانم! آن‌ها را چه صدا می‌کنند اوایل بهشان می‌گفتند روشن‌فکر، بعد گفتند معاند، بعد سوادمان رفت بالاتر گفتیم اپوزسیون، البته حالا می‌گوییم شبکه وابسته به غرب. آها حالا درست شد مقاله افراد وابسته به غرب، اما در اشتباهید این متن صرفا یک طنز دانشجویی است درباره باورهایی که قبل از ورود با دانشگاه داشتیم و شکستند و بر باد رفتند. بیایید از روز اول شروع کنیم، روز ثبت نام، هر کس تفکری از دانشگاه و استادانش دارد، مثلا از رئیس دانشگاه انتظار دارید یک فرد قد بلند با کت و شلوار سیاه و ریشی سیاه با چند تار سفید و موهای جوگندمی باشد اما رئیس دانشگاه ما اینطوری نبود. کروی‌تر از تفکرات من بود (عرض بیشتر و طول کمتر، برای اطلاعات بیشتر به متاب هندسه 2 مراجعه کنید) و یک سیبیل جالب. قطعا به همین اکتفا می‌کنیم وگرنه به همین مکتفی می‌کنندمان. از شب اول بگویم از آن شب لعنتی، غم فراق از خانواده جدا و هم اتاق شدن با بازماندگان ارتش چنگیز در یک اتاقی که کم از هیروشیمای پس از بمب هسته‌ای نداشت جدا، اما این‌ها یک طرف و باور از دست رفته دوم یک طرف.

بعد خوردن شام بشقاب خودم را برداشتم و آن جمله لعنتی را گفتم (هر کس ظرف خودش رو بعد شام می‌شوره؟) سکوت وهم انگیزی به مدت 5 ثانیه اتاق را فراگرفت و با صدای قهقرا وحشتناک یکی از هم اتاقیا مثل دیوار صوتی شکست. آن‌گاه مرا مورد لطف خود قرار داده و یک کلمه دو سیلابی که سیلاب اول آن بدور از  ادب ژورنالیستی است اما کلمه دوم آن «ترم» بود که به کمک سردبیر و مدیر فیلترینگ به ترمولک یا ترمک قابل جا به جایی است.

باور سوم سر کلاس شکست با این‌که قطعا اطلاعتی را درباره ورود به دانشگاه داشتیم که سوتی ندهیم مثل این‌که اجازه نگیریم یا استاد را آقا صدا نکنیم، اگر غیبت کنیم به والدین‌مان خبر نمی‌دهند و روز اول دانشگاه کتاب نمی‌دهند اما خبری که کمرم را شکست برگزار نشدن صبحگاه بود، من کلی برنامه‌ریزی برای صبحگاه همراه با دختران داشتم و حتی یک دعای 14 خطی عربی هم حفظ کرده بودم که البته معنیش را نمی‌فهمیدم، البته این مورد بعدها در بسیج دانشجویی خیلی به کمکم کرد.

باور چهارم گفته بودند که روز اول دانشگاه جفت یابی پنگوئن‌هاست، جمعیت مذکر و مونث در مکانی به نام کلاس می‌بینند و هر کس شخص مورد علاقه خود را انتخاب می‌کند تا این‌که فهمیدم من یک روز دیر به دانشگاه آمده‌ام و بعد دو کلاس دوستان جفت جفت خارج شدند و عده‌ای قلیل ماندد که تمثیلی از کشتی نوح بودند، آن روز فهمیدم گاهی هرگز نرسیدن بسیار بهتر از دیر رسیدن است.

باور پنجم هر کس از هر شخصیت حقوقی یک انتظاری دارد، مانند انتظار بنده از یک رئیس دانشگاه به همین‌گونه من از هر اسم هم انتظاری خاص داشتم، مثلا آدم انتظار ندارد که سارینا سیبیل داشته باشد یا غلام حسن موهای خود را به شکل فیزیکدان معروف قرن قبل آلبرت انشتین در بیاورد اما در ساعت حضور و غیاب باور بعدی من شکست هم سارینا سیبیل داشت هم غلام حسن موهای آلبرت را.

باور ششم برای کسی‌که اوج هنرش در برقراری ارتباط با جنس مخالف ایجاد صوت‌های ناهنجار در جلوی دبیرستان‌های دخترانه بود که در قران به این صوت‌ها انکر الاصوات گفته شده. دانشگاه مانند ایالت لاس وگاس در ایالت متحده آمریکا  بود، جایی که مدینه منوره بچه‌های دوران بلوغ است اما بی‌خبر از وجود پدیده‌ای به نام حراست و (حراست بکل شی علیم بصیر) دارای امکانات فوق العاده برای جاسوسی و وسایل جاسوسی تعبیه شده در اکثر کافه‌های شهر. وجود حراست در این مدینه منوره به اندازه حضور حسین شریعت‌مداری در کنفرانس آزاد اندیشی عذاب‌آور است.

باور هفتم یک زمانی جلوی دبیرستان‌های جنس مخالف (قطعا تا به حال جنس نویسنده برای‌تان مشخص شده) به انجام انواع ژانگولر می‌پرداختیم، شاید برای گاهی نگاهی، اما باورمان آن موقع شکست که بالاخره به خاطر داشتن شخصیت حقوقی دانشجو اما با شخصیت حقیقی دانش‌آموز به جلوی دبیرستان مذکور رفتیم که کهن‌ترین باورمان شکست، هیچ وقت در فاصله 10 متری درباره کسی نظر ندهید مخصوصا اگر سوار موتور هستید و مخصوصا اگر در حال انجام کارهای محیر العقول هستید، چون آنچه در فاصله دو متری با آنچه در فاصله 10 متری می‌ینید 8 متر که نه بلکه 8000 متر فاصله داشتند، همان‌هایی که با برای آن‌ها جان خود را بر کف دست گذاشته بودیم و حرکات موتوکراس را در خیابان اصلی شهر در اوج ترافیک انجام می‌دادیم، همان افراد ترکیبی از بالوتلی مهاجم تیم ملی ایتالیا، جودی ابوت در بابا لنگ دراز و اصغر سگ سیبیل قصاب محله ما بودند و صورت‌شان آدم را یاد ناهمواری‌های کوه آلپ در اتریش می‌انداخت (با عرض پوزش از بانوان محترم این توصیفات بالا نشان دهنده شکست سنگینی بود که نویسنده در خاطره عنوان شده خورده است)

باور بعدی دختران دانشگاه بودند و الحق و الانصاف خوب بودند چه در 10 متری و چه در 2 متری (بنده خاطره تصویری از نزدیک‌تر از این ندارم ولی آن‌ها که دیده‌اند بر نظر من در 5 سانتی متری هم صحه می‌گذارند) ولی خب منصفانه نیست پیشکسوتان ترم 7 و 8 را که سابقه 7و 8 ترم آرایش غلیظ با غنی سازی 80% داشته‌اند را با کسانی که تازه از آ ن جرثومه جوش و کک (دبیرستان ) در آمده بودند مقایسه کرد، بنده خودم به شخصه کسی را در کلاس مثال می‌زنم که در جلسه اول حجاب کامل اسلامی داشت اما پس از دو هفته چنان عقب نشینی در مقنعه ایشان دیده شد که در ارتش نازی آلمان در اواخر جنگ جهانی دوم دیده نشد و ناگهان رنگ پوست ایشان مانند روباه قطبی مذکور در زیست دبیرستان از تیره در ترم اول به سفید برفی در ترم دوم تغییر یافت.

این باورها همچنان ادامه دارد....

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
خخخخخ خوندم جالب بود دانشگاه جز دختر چیزای دیگم داره ها تمام موارد رفت سمت دختر های دانشگاه کی گفته حراست جلو برقراری رابطه رو میگیره؟
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
طنزش نسبتا خوب بود اما جای کار هم داشت. یک چندتا دشواری فنی هم داشت مثلا نمیگیم "به کمکم کرد." میگیم «به کمکم آمد» و ...
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
بابا ای ول ماشالله خیلی خوب بودی
m_motamedi
m_motamedi
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
خخخخخخ عالی بود. آفرین با استعدادی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨