ای کاش نمی‌خوابیدم
طنزیات

ای کاش نمی‌خوابیدم

نویسنده : A_mir

دوش ساعت 8 از فرط خستگی به خواب فرو رفتم، صبح از خواب برخیزیدم. عیال لیست خرید داد تا بروم خرید. از خانه برون شده تا در دکان مرد همسایه چیزی برای ناشتایی بخرم. گفتم: «پنیر داری؟» گفت: «اری» گفتم: «چند؟» گفت: «5 هزار تومن» گفتم: «یا عجبا چه خبر است؟ ولش کن اصلا ساندیس داری؟» گفت: «اری هزار تومن» گفتم: «اوه مادر مملکت! چه خبر شده مگر؟» سکه‌ای 50 تومنی در آورده و به او دادم و گفتم: «یک آدامس بده» دستم را محکم گرفت و گفت: «ای مرد گنجی باستانی یافته‌ای؟ چند سالی می‌شود در بازار از این سکه‌ها ندیدم یا من هم در گنج شریک یا تو را رسوای عالم میکنم!» گفتم: «چه میگویی مردک؟ مگر از من چه گناهی سر زده که می‌خواهی رسوایم کنی؟» ناگهان مرد به فریاد شد. که بحمدالله از آن معرکه گریختم.

عیال گفته بود کیسه‌ای برنج بخرم به مغازه برنج فروش درفتم در پی کیسه‌ای برنج دوش در میکده یکی از یاران گفته بود برنج کیسه‌ای 70. به در مغازه رسیدم گفتم: «ای برنجی کیسه برنج چقد؟» فرمود: « 120» فریادم به آسمان برخواست گفتم: «اوه مادر مملکت، همین دوش بود 70 تومن» لبخندی معنادار زد و گفت: «تو دیشب چقد خوابیده‌ای؟» گفتم: «8 ساعت» گفت: «ای ملعون، 8 ساعت در خواب غفلت بوده، تو نمی‌دانی در این هشت ساعت چه اتفاقی افتاده است؟ برو که خدایت تو را شفا دهد ان شا الله» از مغازه خارج شدم.

رهسپار مغازه حسن مرغی شدم برای خرید مرغ. یا عجیا حسن بود با شلوار جین و عینک دودی. گفتم: «حسن مرغی چه خبر شده است؟)) گفت: «این چه طرز صحبت است؟ حسن مرغی یعنی چه؟ از این به بعد مرا hens shopper خطاب میکنی اوکی؟» گفتم: «ول کن حسن مرغ منی چند» گفت: «منی نمی‌فروشم کیلویی فقط. کیلویی 9 هزار تومن» گفتم: «حسن!! همین دوش بود 5 تومن» گفت: «تو دیشب چن ساعت خوابیدی؟» گفتم: «ولله 8 ساعت» گفت: «هشششششششششششت ساااعت چه خبرست لعین؟ میدانی در این هشت ساعت نفت برنت دریای شمال در بورس وال استریت 1.5 دلار افزایش یافته» گفتم: «این چه سخن است؟ مگر مرغان تو نفت برنت دریای شمال میخورند؟» گفت: «میفهمی که دلار افزایش پیدا کند پول جوهر و کاغذ و هه چیز گران می‌شود و بر قیمت مرغ تاثیر می‌گذارد؟» چاره‌ای نبود، باید خریده می‌شد، پول یارانه رفت تا مرغی به خانه آید، نمی‌توانستم جواب عیال را بدهم. در راه باز می‌گشتم که مسکینی را در بین راه دیدم گفت: «یا رجل مرغ خریده‌ای؟ مبارک باشد، شیرین‌اش را نمی‌دهی؟» از او گذشتم دیدم در بین راه مردم با حیرت به من نگاه می‌کنند، به خود گفتم یعنی چه شده؟ آیا در ظاهر من عیبی هست؟ به ناگاه یاد زیپ شلوارم افتادم که خدا را شکر مشکل از انجا نبود. به انتهای خیابان رسیدم مرغم هم در دستم، دیدم عده‌ای از رندان جنبش 99% تجمع کرده‌اند گرد بازار. مرغ را که دیدند یکی از میان به فریاد آمد که دوستان این همان 1% است، بگیریدش. جمله چون گله گرگان بر منی چون گوسفند حمله ور شدند، کوچه به کوچه و برزن به برزن بدنبالم بودند تا این‌که در کوچه‌ای پیری دانا مرا به کنجی کرد و جانم را نجات داد. گفت: «از این پیر نصیحتی بشنو، مگر دیوانه شده‌ای که مرغ به بغل به خیابان آمده‌ای؟ از چشم مردم نمی‌ترسی، از شکم‌شان بترس. مرغ را به زیر پیراهن کن» گفتم: «ای پیر بد است بخدا. آن وقت شکمم می‌شود چون زنان پا به ماه» گفت: «خاموش باش نادان، این روزها دیدن مردان با مرغ عجیب‌تر از دیدن مردان حامله هست» گفتم: «ای پیر سپاس تو را که جانم برهاندی از دست دشمنان» گفت: «قربانت 15 هزار میشود» گفتم: «چه میگویی ای پیر، مگر در راه خدا نصیحت نکردی؟» پیر گفت: «بنده خدا مگر آن مرغ فروش در راه خدا به تو مرغ داده که من در راه خدا نصیحتت کنم، بعلاوه آن روزگار قدیم بود که نصیحت مجانی، حال مشاوره رشته‌ای پول‌ساز است» چاره‌ای نبود پول دادم و جان خود را از چنگش برهانیدم.

به سر کوچه خودمان رسیدم دیدم بله! لشگری از سگان و گربه‌های محل طمع بر مرغ بی‌زبان من بسته‌اند با وضع حالا مردم دیگر استخوان و گوشت دور نمی‌اندازند تا گیر این بی‌نواها بیفتد، به نظرم این اولین همپیمانی گربه‌ها و سگ‌هاست. آن هم علیه مرغی که من با آن بدبختی گرفته بودم، نخیر مرغی که برایش تمام یارانه‌ام را دادم به این‌ها نمی‌دهم، چنان یوز شکاری از میان‌شان برفتم که به گرد پایم هم نرسیدند. الان دیگر دم خانه رسیده‌ام اما... از لشکر سگان که گذشتم به لشکر فامیل‌های‌مان رسیدم، نمی‌دانم چه کسی این‌ها را خبر کرده بود ولی مطمعنا این‌ها از لشگر سگان گشنه‌تر وحشی‌تر و بیشترند؛ خلاص.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
:)) خنده دار و بچسب بود، مرسی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
کجاش خوب بودش آقای فروزان؟؟؟؟؟
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
اونجاش... خوب نگاه کنید، اون گوشه سمت راست...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
یکمی طولانی بود به نظرم، به این خاطر میگم طولانی چون محور و موضوع یه چیز بود فقط هی داستان عوض میشد. اول پنیر، بعد برنج و همینجور چیزهای دیگه. آخر ماجرا و لحن گفتارش رو هم من چندان نپسندیدم
هاچ
هاچ
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
خدا قوت. من این متن رو دوست داشتم. جمله های خوب و تکی توش بود مثل اینا: گفتم: «این چه سخن است؟ مگر مرغان تو نفت برنت دریای شمال میخورند؟» . .. عده‌ای از رندان جنبش 99% تجمع کرده‌اند گرد بازار. مرغ را که دیدند یکی از میان به فریاد آمد که دوستان این همان 1% است، ... «خاموش باش نادان، این روزها دیدن مردان با مرغ عجیب‌تر از دیدن مردان حامله هست» ... بنده خدا مگر آن مرغ فروش در راه خدا به تو مرغ داده که من در راه خدا نصیحتت کنم، .... فقط جمله ی آخر که اینا از لشکر سگان گرسنه تر و وحشی ترن رو من دوست نداشتم. کاش یه جور دیگه بسته بودین مطلبو :)
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
عجب داستانی بود...تشکرات
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
چه عجب یکی عشقولااانه ننوشت و طنزی نوشت که مام بخندیم. مچکررر مچکرر مچکررر
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣