اول بودن با تقویم ذهن آدم‌ها میانه‌ای دارد!
داستان کوتاه

اول بودن با تقویم ذهن آدم‌ها میانه‌ای دارد!

نویسنده : زهرا- خسروی

هیکلم خیس و چروک و جمع شده بود! به زحمت بلند می‌شدم، چاق نشده بودم به خاطر خیسی تنم بود! بعد یک بشین پاشوی حسابی اما همیشگی ولو شدم زیر آفتاب، آخرهای زمستان بود، اسفند تمام زورش را می‌زد تا گرمای یواشی را حواله تن و بدن آدم کند، تا شاید جایی میان دل باز کند، اهمیتی نمی‌دادم، مرد این کارها نبود، فقط اَدای شهریور را درمی‌آورد وگرنه بخاری که از ما بلند نشد!

یاد عکسی افتادم که روی مانیتور اتاق بود! یک بچه که میان شِن‌های ساحل خودش را غرق کرده بود و رو به ساحل آفتاب می‌گرفت، داشتم خودم را تصور می‌کردم، با این تفاوت که بعد از یک روز کاری شلوغ پشت به زمین مشغول آفتاب گرفتن بودم، آن هم از نوع اسفندی‌اش.

مرور آن سال برایم جذاب است اما همیشه زورم را می‌زنم تا خستگی را هم چاشنی حال و هوای آن سال کنم، رنگ‌ها که تمام شب منتظر من بودند تا روز از راه برسد و خودشان را پرت کنند به من! رنگم زرد شده بود و این اصلا عجیب نبود! آن‌قدر که چلانده می‌شدم و بی رمق هر روز تکرار می‌شدم.

آن روز را به خاطر می‌آورم، آمد توی حیاط، حوالی غروب بود، چراغی روشن نبود، انگار دنبال من می‌گشت، می‌خواستم داد بزنم و خودم را قایم کنم اما قدرتی نداشتم، ناچار تسلیم شدم، با خودم می‌گفتم: «باز هم پروژه جدید!» مرا بلند کرد و رو به آسمان گرفت و گفت: «سال سختی بود نه؟ نگات که میکنم می‌بینم تمام تنت پرز گرفته، اکثر دکمه‌هات افتادن، انگار خسته شدی! تو اولی بودی، بهترین بودی» بعد مرا کشید در آغوشش!

مانده بودم بخندم یا گریه کنم، انگار با آن جمله‌ها آرامش در تار وپودهایم ریخته می‌شد، با خودش مرا کشاند توی اتاق، با حوصله تمامم را تا کرد، لبخندی به روی یقه‌ام پاشید، در کشویی را باز کرد و مرا گذاشت داخل آن، همان طور که در کشو را می‌بست گفت: «میخوام یادم باشه با تو رنگ بازی رو شروع کردم» یک سال از آن شب خوب می‌گذرد و او هر روز با انرژی در کشو را باز می‌کند و مثل همان شب به روی یقه‌ام لبخند حواله می‌کند و قلمو را به سمت من تکان تکان می‌دهد، و من پر انرژی‌تر از هر روز با باز شدن هر روز کشو خاک‌ها را از روی خودم برمی‌دارم تا مثل او پر انرژی باشم، حالا شاید دلم برای آن روزهای خسته کننده تنگ می‌شود و خاطره بازی می‌کنم، ولی همان شب فهمیدم اولین‌ها چه خوب به یاد آدم‌ها می‌مانند ،آدم‌ها چه خوب اولین‌ها را در آغوش می‌گیرند!

ومن چه خوش شانس بودم که اولین بودم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
اما همیشگی ولو شدم؟! // قشنگ بود :) توصیف و حرف زدن از زبان یک لباس ... اولین ها !! چقدر اولین ها خوب هستند ، ای کاش اولین ها آخرین ها باشن ...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
ولی موندنی هستن و بهترین خاطرات رو تداعی میکنن:) مرسی الهام جان که خوندی^__^
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
زهرا حسابی با همیشگی مگه منافات داره ک اما اوردی وسطش؟ ایکون تفکر :/ ولو شدن هم من مث الهام تردید دارم ک ب کار بردنش تو متنی ک ادبی و اینا نوشته شده مشکلی داره یا نه ولی اگر نظر خودمو بخوای ک نداره و من خوشم اومد تازشم :)) اونجا ک رنگ ها رو گفتی اگر میگفتی خودشون رو پرت کنن تو بغلم خوب تر نبود؟ :دی این البته یه پیشنهاد بود صرفا وگرنه الانم مشکل نداره :) من خیلی دوس دارم این حرف زدن از زبون اشیا و اینا رو اونم وقتی ک احساسی و اینا باشه :) واقعا لذت بردم از خوندن متنت ^_^
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
چرا پی خودم حس نمیکنم " اما همیشگی" ایراد داره/: نمیدونم خوب لباسه داره میگه بعد یه شستشویی حسابی که خستش کرده یعنی هربار از این بالا و پایین شدنه خسته میشه اما همیشه همینطور بوده قضیه و اینا! در مورد پرت شدن تو بغل لباس آره جالب میشد اگه" بغل" رو بکار ببرم؛ مرسی که گفتی:)) منم اینجور نوشتنا رو بیشتر دوست دارم شاید بخاطر اینکه بهتر میتونم ازشون یه نتیجه بکشم بیرون:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
ب نظرم می تونستی "و" بینشون بیاری یا بگی "البته". یک بشین پاشوی حسابی و البته همیشگی :) چون البته داره یه چیز رو اضاف میکنه ب جمله قبل ولی "اما" ب نظرم ذهن رو میبره سمت اینکه انگار یه چیزی این وسط باید منافات داشته باشه با حرف قبلی برا همین. این معانی کلمه ی اما. خودت مقایسه کن متوجه میشی :) http://yon.ir/49x1 . قربون ذهن حساب گرت خخخخ من ب این خاطر دوس دارم ولی ک دارم ب کسایی ک کمتر دیده میشن اهمیت میدم به احساساتشون و اینا :) من سر متن برگم واقعا رفته بودم تو عمقش نکه ب خاطر نتیجه گیری بنویسمش. واقعا دوس داشتم احساسشو بفهمم...
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
اقای خرسندی میگن گویا لینکه باز نمیشه پس خودت زحمت بکش سرچ کن پیدا کن :دییییییی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
خخخ 😂من خودم دارم همینطورمیخونم ولی چون اینقدر متنامو میخونم واقعا بعضی چیزا از زیر دستم رد میشه ؛ لینکو دیدم ولی ماشالا چی همه عربی و مشکل! ولی توضیحتو گرفتم مرسی هم تو هم الهام که متوجه شدین و گفتین 😅 میدونم همیشه پشت نوشته های تو یه احساس و یه نگاه تیز خوابیده ولی من بیشتر تمرکزم میره روی نتیجه روی هدف ! و صرفن ربط دادنش به زندگی خودمون .
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
اره زهرا اولیاش معلوم نبود درست چی به چیه خخخ ولی بیای پایین نوشته ک معنیش ولی و ولیکن و این حرفاس و برای شرط و فلان :) میفهمم منم از دستم در میره یه چیزایی بعضی وقتا طبیعیه و بقیه هم همینن :) کار تو هم خیلی خوبه شاید بهتر و کاربردی تر من! اخه پیش خودمون باشه، یه مدت انقدر غرق شده بودم تو این چیزا ک حس میکردم دارم دیوونه میشم و حتی الانم گاهی همین میشه و کلا بساطی داریم خخخخ کما اینکه ب نظر ملت با متنای تو و اینا بیشتر متنای من ارتباط برقرار میکنن و براشون کاربردی تره و اخرشم اون چیزی ک ب خاطرش نوشتم رو درست نمیبینن...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
قشنگ توصیف کرده بودید فضای داستان رو. همچین احساسی و خوب بود :)) آفرین
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
خیلی ممنون. از شما:)
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
ایول :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
عالی بود. شروع خوب، میانه خوب، پایان هم خوب. جمع سه خوب، میشه عالی! فقط علائم نگارشی خانم خسروی، همین؛ و الا از لحاظ قلم چیزی کم ندارید. بیشتر کار کنید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤