پسا بی‌مسئولیتی!

پسا بی‌مسئولیتی!

نویسنده : Vr_takallom

دیگر گذشت آن زمان‌های بی‌مسئولیتی. آن زمان‌هایی که تمام هَم و غم‌مان این بود که چطور از زیر کار در برویم و شانه خالی کنیم.که چطور درس را بهانه کنیم برای بیرون نرفتن و بیرون رفتن را بهانه کنیم برای درس خواندنِ بهتر. که چطور جلسه را بهانه کنیم برای رد کردن ارباب رجوع و صبحانه ساعت دهِ سرِکار  را بهانه کنیم برای تقویتِ لازم، برای انجام کار! که چطور... من سه نقطه گذاشتم، خودت تا تهش را بخوان.

الآن عصرِ پسابی‌مسئولیتی است! یعنی علاوه بر رفع مسئولیت آن هم به شکل استادانه‌اش، ذره بین و شرلوک هولمزطور (شرلوک نشد،کارآگاه علوی که نمرده) دنبال عاملی هستیم که مسئولیت‌مان را بر دوشش قرار دهیم. یعنی ایستاده‌ایم که هرکس رد شد، بیخ خِرش را بگیریم بگوییم که آهای! به خاطر تو بود که سی ثانیه کم‌تر درس خواندم و قبول نشدم! وای! دلیلِ ازدواج ناموفقم تو بودی! فغان! مشورت تو بود که شغلم را اشتباه انتخاب کردم! واحسرتا! مشورت تو بود که سرم را به دیوار کوبیدم. و اصلاً این تو بودی که زندگی‌م را خراب کردی و قس علی هذا!

حالا منِ نوعی دقیقاً افتاده‌ام توی چنین جایی. جایی که مشورت دادن و نظر همان و منتظر متهم شدن همان! راهِ فراری هم نیست و باید بسازیم. اگر فکر می‌کنید الآن می‌خواهم با ناله‌های متداول امروزه متن را ادامه و سرهم کنم با عرض معذرت: سلام جاهل مرکب! اساساً این‌جا هستم که راه حل بدهم. چه راه حلی؟ خودت چی فکر می‌کنی؟! فکر کردی که الآن دموکراسی را حاکم کردم و از شما نظر می‌خواهم. باز هم سلام جاهل مرکب! اصلاً به این سوسول بازی اعتقادی ندارم که هیچ، مانیفستم تا نباشد چوبِ تَر... بی‌خیال! از بحث دور نشویم که یک چیزی هم گیر شما بیاید. گفتم که راه حل همان بود. همان جمله‌ی «خودت چی فکر می‌کنی؟» طریق استفاده‌اش هم در مواقعی است که یک بخت برگشته‌ای آمده که شما مشاورش باشید. در آن صورت ابتدا چند سطر اول این متن را به خاطر آورده و برای جلوگیری از مخاطرات بعدی، می‌گذاری یک نفس، حرفش را بزند. تا تمام شد با یک هیجانِ صد در صد کاذب! که مثلاً گفته‌هایت برایم مهم است و گوش دادم می‌پرسی: خودت چی فکر می‌کنی؟ قاعدتاً طرف مقابل هم با کمی منِ منِ کردن نظرش را می‌گوید. اگر گفت که قطعا می‌گوید؛ کار، تمام است. نظرش را تایید کنید و بفرستیدش پی کار و زندگی‌ش! والسلام...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
بعد اون بخت برگشته مطمئن هستید با توصیه شما دوباره نمیاد سراغتون که من اومدم ازتون مشورت گرفتم؛ چرا راهنمایی ام نکردید؟؟؟ چرا؟ واقعا چرا؟؟؟
Vr_takallom
Vr_takallom
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
در آن صورت در بدبینانه ترین حالت پنجاه درصد مقصر شناخته میشوی :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
و البته باید تبریک بگم اولین مطلبتون رو توی جیم :) قلم بسیار خوبی دارید و منتظر مطالب بعدی تون هستیم
Vr_takallom
Vr_takallom
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
و البته من هم باید تشکر کنم بابت لطفتان
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
سلام خوش اومدید :) احیانا شما روزنامه نگار نیستید؟ D: خب بریم سراغ متن. نمیدونم ب این مدل نوشتن چه سبکی میگن ولی خیلی عالیه :) خیلی خوب شروع و ادامه دادید و تمومش کردین و متفاوت هم نوشتین ک خودتونم میدونین اینو و ب نظرم ما به همچین نویسنده هایی نیاز داریم تو این دوران، نه کسایی ک یه حرف رو همیشه ب همون مدل کلیشه سابق میگن و همینطور غیر جذاب و ب قول شما پر از اه و ناله و ... برای راهکار ب نظرم بستگی به طرفت داره :/ برای هرکی باس یه جور عمل کرد... ولی در کل راهکار جالبی دادین :) تا حالا بش فکر نکرده بودم ب این شکل...
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
مگه کارآگاه علوی نمرد؟؟ زنده س؟؟ حالا در کل؛ شما چی فکر می کنی؟
Vr_takallom
Vr_takallom
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
من این همه نیستم :) و شما بسی لطف دارید!
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
با خوندن مطلبتون به این فکر افتادم که طی چند روز اخیر به چند نفر گفتم خودت چی فکر می کنی؟، با این اوصاف واقعا چی فکر می کنی؟:دی
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
قسمتی از مطلبتون در اینستاگرام جیم منتشر شده :)
دلارام
دلارام
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
اول:اولین مطلبتون تبریک دوم:خیلی خوب نوشته بودید واقعا سوم:میتونیم سعی کنیم قبل از مشورت بقیه ما از اونا مشورت بگیریم و مشورت دهنده ها(نمیدونم کلمه درستش چیه)و به بیراهه بکشونیم تا راه اشتباه پیش پا بذارن انوقت اگر بعدش ما مشورت درست و حسابی دادیم تا آخر عمر سر اونا منت میزاریم و اگر هم اشتباه دادیم که این به اون در:) کی میره اینهمه راهو
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
خخخ چند بار پسا بی مسئولیتی رو خوندم تا فمیدم جریان چیه ، مچکر مچکر مچکر
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات