دنیای خودخواهِ عوضی

دنیای خودخواهِ عوضی

نویسنده : یاسین ناطقی

دنیا را که می‌شناسی؟ همان دخترِ ترشیده! آره، خودش! هیچ وقت فکر نمی‌کردم کارم با او به این‌جا بکشد! هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد. گفته بودم که از من بزرگ‌تر است؟ اگر نمی‌گفتم هم قطعا می‌توانستی حدس بزنی! راستش، فاصله سنی‌مان خیلی هم زیاد است؛ به اندازه فاصله دنیای کنونی ما، تا دنیای آرمانی موسی و مریم. توانستی فاصله را تجسم کنی؟! درباره غرورش هم لابد تصانیف و وصایف بسیاری شنیده‌ای! از همان ابتدا، با هیچ مرد و هیچ زن و حتی هیچ کودکی راه نمی‌آمد. بچه‌ها می‌گفتند از آن خنثی‌های عوضی است که تنها تفریحش، سرکار گذاشتن اولاد آدم و تماشای تکاپوی آن‌ها برای رسیدن و یا حتی نزدیک شدن به اوست.

چند وقتی می‌شود که دیگر حالم از او به هم می‌خورَد. همین چند روز پیش به سراغش رفتم. رفتم جلو و در صحبت را با او باز کردم. از خودم و هرآنچه داشتم و دارم برایش حرف زدم. ولی هیچ توجهی نمی‌کرد؛ انگار همه چیز را از قبل می‌دانست. انگار که تمام واژه‌ها را، پیش از جاری شدن بر لبانم، ببیند و بخواند. بدون انجام هیچ واکنشی، با من قدم می‌زد و می‌آمد. البته در حقیقت، این من بودم که دنبال او راه افتاده بودم و همراهش قدم می‌زدم. هر چند که هرگز به او نمی‌رسیدم؛ با آن گام‌های بلندش، حتی از سایه مقابل روی خودش هم جلوتر بود! کلامی بر زبان نمی‌آورد. تا این‌که رفتم بر سر اصل قضیه. تمام اسرار دِلم را با او در میان گذاشتم و آن درخواست لعنتی را از او کردم. همان چیزی که از آغاز آگاهی‌ام نسبت به وجود چیزی به نام دنیا، به دنبال آن بوده‌ام. دستانم می‌لرزیدند نفس نفس می‌زدم و به دنبالش می‌دویدم. گام‌هایش سریع‌تر و بلندتر شده بودند. چهره‌اش را نمی دیدم؛ فقط مانند یک کودک که در پیاده‌روهای شهر، به دنبال مادرش می‌دود، تلاش می‌کردم تا خود را به او برسانم. التماس می‌کردم که کمی آهسته‌تر راه برود تا بتوانم به او برسم. عصبانی شدم؛ هر بد و بیراهی که بر دهانم می‌آمد، به زبان آوردم. حسابی جوش آورده بودم. گفتم: «آخه واسه چی تو اینقد خودخواه و عوضی هستی؟ خوشت میاد که همه بیوفتن دنبالت؟ اصلا مگه تو چیکاره ای که به خودت اجازه می دی ما رو دنبال خودت بکشونی؟ اصلا مگه کار تو چیه که فکر می کنی حق داری عمر ما رو تلف کنی؟»

ناگاه ایستاد! از جایش جُم نمی‌خورد! خیره شد به درون چشمانم؛ چند لحظه با دقت تماشایم کرد. صورتش بدجوری سرخ شده بود. رگ‌های پر از خون، در میان سفیدی چشم‌هایش حسابی به چشم می‌آمدند. در حالی که لب‌هایش می‌لزریدند، چیزی گفت؛ چیزی که گفتن آن، احتمالاً برایش گران تمام خواهد شد. دو واژه مبهم: «گردش پوچ!» بی آنکه چیز دیگری بگوید، سرش را چرخاند و شروع به حرکت کرد؛ به آهستگی قدم بر می‌داشت. گویی که تمام راز و رمزهای زندگی‌اش، در همین دو کلام خلاصه شده بودند و با گفتن آن‌ها، دیگر چیزی برای مخفی کردن برایش باقی نمانده بود. دنیا از همان لحظه برایم عوض شد. با نگاهم، گام‌هایش را پی گرفتم. دنیا راه خود را می‌رفت؛ در همان مسیر قبلی و با همان لباس قبلی؛ ولی با سرعتی کمتر؛ و شانه‌هایی افتاده‌تر از گذشته!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/٢٣
٠
١
یاسون تو که قلبا مطلبات بهتر بود... من به محمد هم گفتم... انگار مد شده توی جیم هر کی بیشتر بنویسه و بیشتر بپیچونه انگاری مطلبش بهتره... مثلن من اون مطلبی که در مورد کتاب درسی زیست نوشتی بودی رو خیلی دوستش داشتم
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
مرسی که مطلب رو خوندی سجاد جان. خب راستش من عادت چندانی به نوشتن اینجور مطالبِ نیازمندِ تفکر ندارم و معمولا هم دوست دارم خواننده، توی همون دور اول، حرف مطلب رو راحت بتونه درک و هضم کنه؛ منتها این دفعه، تصمیم گرفتم که یه مقدار با زیبایی های ادبی(!) کار رو تزیین کنم که گویا مورد پسند شما نبوده! هر کسی سلیقه ای داره و سلیقه ش هم مورد احترام:) امیدوارم توی کارای بعدیم، رضایت شما هم جلب بشه :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/٢٣
٠
١
خلاصه اش یادم شد بگم که به دلم نشس اصن :||
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
نشست؟! یا ننشست؟! یا شایدم ننشس!! دی: کژتابی داشت جمله‌ت :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
یاسین جان شرمنده شما شدم. یک مشکلی پیش اومدش که توی پیام خصوصی هم عرض کردم. نشد تیتر اصلی رو بذاریم.
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
دشمن‌تون شرمنده:) ولی خب تجربه‌ی خوبی شد واسم ؛)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
آقا من حقیقتش رو بخوای خیلی سر در نیوردم چرا از دنیا اینقدر دلخور بودی ولی خب سخت نگیر :))
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
اول یه تشکر بکنم بابت اینکه خوندیدش:) توضیح: مثلا خیر سرم خواستم اشاره کنم به تلاش دائمی فرزندان آدم، برای به دست آوردن گوشه ای از دامان سرکار خانم دنیا! حالا یکی مال و مقام میخواد ؛ یکی پول و ثروت یکی عیش و نوش و... راوی داستان هم که مستثنی نیس؛ از همون کودکی، در تلاش بوده که مثل بزرگتراش، بتونه به یه خواسته ی دنیوی‌اش برسه و گویا نا موفق بوده! حالا رفته پیش دنیا و تمام عقده هاش رو ریخته بیرون ... در انتها هم پاسخ دنیا، مبنی براینکه تمام این تلاش های مردم جهان و گردش روزگار و غیره، پوچ و توخالی هستن و قرار نیس نتیجه ای داشته باشن :) . سعی میکنم سخت نگیرم :) مرسی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
الان هدف این پست چی بود!؟o_O
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
ممنون که خوندید :) راستش قرار بود خواننده بشینه بعد از خوندن متن، سی چل ثانیه با خودش فکر کنه و یه ارتباط بین زندگی مردم اطرافش و داستان من برقرار کنه :) ولی خب همه ش رو خودم میگم : این متن، قرار بود یه تشبیه ریزی داشته باشه به رابطه ی ما آدمها و تلاشمون برای رسیدن به اهداف دنیایی خو دمون؛ به تلاش یه عده عاشق ، برای رسیدن به معشوق مشترک شون :) و در آخر هم قرار بود بگم که دنیا، قرار نیس سر جاش واسته و قطعا بدون توجه به ما، همینطوری بیه راه خودش ادامه میده! و در ختام؛ هدف اینت پست، اینت بود که بگه : Take it easy :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
توضیحات گیراتر از متن بود..متن یکم در هم پیچیده (اشاره نافرجام به جزعیات ) نوشته شده..
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
هااا خواستین از صنعت ایهام استفاده کنین خخ خیلی پیچوندین ما رو هاااا، مچکر مچکر مچکر
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
بابا کجاشو پیچوندم؟!!؟ :|| دیگه از وسطای داستان، همه چی لو رفته بود دیگه :) بله ایهام هم داشت :) مرسی که خوندید:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ/ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ. می بینید که اگه بخوایم به این گردش پوچ باور پیدا کنیم دنیا همیشه از ما جلوتره ولی خب بزرگان ما چیزایی رو ثابت کردن که هیچ نیست و گاهی میشه دنیا رو فیتیله پیچ کرد و با سرخوشی همین پیروزی ازش سبقت گرفت
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
یاسون جان چند مورد که به عنوان کوچیکترت تو نویسندگی به ذهنم زد : اول اینکه به نظرم اومد پاراگراف اول حالت یادداشت، داشت ولی خب پاراگراف دوم و سوم با توصیفاتی که داشت ذهن رو جوری با خودش میبرد که من فکر کردم داستانه! مورد دوم اینکه چیزی که من از تمام پست برداشت کردم که شاید هم اشتباه باشه اینه که تو سعی کردی به ما بگی که دنیا الکیه، اینقدر تلاش و تکاپو همه ش الکیه. که البته توی نظرات خوندم که هدفت چیز دیگه ای بوده و منظورت این بوده که تلاش برای به دست آوردن دنیا(!) الکیه. نه اینکه کل دنیا بی هدف باشه! ولی خب توضیحی که توی نظرات مخصوصت توی نظر علیرضا دادی رو من هیچ جوره از توی متن برداشت نکردم. مورد سوم هم بگم که حرفه ای نوشتی.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣