موجود عجیب قلبم

موجود عجیب قلبم

نویسنده : k_hz

هر آدمی توی قلبش یه موجود عجیب داره، یه موجود عجیب که داره حکومت می‌کنه و از خونه‌ش برای همیشه حفاظت می‌کنه. شاخ می‌زنه، گاز می‌گیره،‌ عربده می‌کشه، حمله می‌کنه، بعضیاشونم می‌خورنت! ولی موجود عجیب قلب من اونقدر کوچیک و ضعیفه که نمی‌تونه این کارا رو بکنه. یعنی اصلا بلد نیست این کارا رو. به خونه‌ش که نزدیک بشی میاد دم در می‌شینه و سرشو میزاره رو زانوهای کوچولوش و گریه می‌کنه، اونقد گریه می‌کنه تا دلت بسوزه و بیخیال خونه کوچولوش بشی، تازه اونقدر خوبه که وقتی تسلیم اشکاش بشی پا میشه از تو خونه‌ش برات یه شکلات میاره و لپتو می‌بوسه و باهات خدافظی می‌کنه . 

موجود عجیب ساکن قلب من خیلی کوچیکه، اونقدر کوچیکه که وقت آشپزی یه چهارپایه چوبی میذاره زیر پاش تا قدش به اجاق گازش برسه. اونقدر کوچیکه که وقتی گریه می‌کنم هی باید حواسم باشه قاطی اشکام نیاد پایین. ولی با همه کوچولو‌ بودنش حسابی تپله، یه موجود گرد و قلمبه. وقتی اون رو تختش خوابه و من دارم راه میرم باید حواسم باشه، اگه یکم چپ و راست بشم یا یکم تند تند راه برم ممکنه قل بخوره و از تختش بیوفته پایین، اونقدر تپله که برا عید، لباسی که سایزش باشه پیدا نکردم، خودم باید براش بدوزم :) 

وقتی کسی مهمون دلم می‌شه براش بیسکوئیت و شیر داغ و شکلات میاره، اگه خواست شبم بمونه تختشو میده به مهمونم تا اونجا بخوابه، خیلی مهربونه، یواشکی میاد توی گوشم میپرسه مهمونم چه غذایی رو دوس داره؟ تا با اون دستای کوچیکش و قد کوتاهش براش غذا بپزه. 

ولی خجالتیه ... پذیرایی میکنه، میز نهار و شامو برا مهمونم میچینه و خودش میره تو کمد می‌شینه، منم که باهاش حرف میزنم گونه‌هاش سرخ میشه. شاید باورت نشه ولی عاشق باب اسفنجیه، فرش کوچیک اتاق خوابشم طرح باب اسفنجیه تازه چند تا عروسک باب اسفنجی هم داره که هر شب نوبتی یکیشونو بغل می‌کنه و می‌خوابه. 

کلی کتاب قصه داره. بهش یاد دادم خودش بخونه، هر شب راس ساعت نه، صدای لطیفش از قلبم میاد که داره قصه میخونه.

از بارون می‌ترسه! از صدای رعد و برق گریش میگیره، واسه همین هیچوقت تو هوای بارونی نمیرم بیرون، میگه اینا اشک خداست 

از تاریکی هم میترسه، قلبمو براش چراغونی کردم، نصف پول تو جیبیمو، فقط پول قبض برق دلمو میدم :| 

اونقد خوب و خانومه که یه وقتایی حسودیم میشه به اونی که طبقه بالای خونه این توت فرنگی فیروزه‌ای زندگی می‌کنه، یه همسایه مهربون داره که همیشه نصف غذاشو براش میبره میذاره دم در و در می‌زنه و خودش بدو بدو میره پایین، گفتم که خیلی خجالتیه 

خوش به حالت... خوش به حالش که داریش و که دارتت

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
متن بسیار زیبایی بود. قلم روونی دارید. اما خب استفاده از پوکرفیس توی متن!؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟ اگه به نوشتار تغییرش میدادید بهتر نبود؟ من البته توی سایت جایی خونده بودم که اگر متنی اینچنین فرستاده بشه برای سایت قبل از انتشار ویرایش میشه و به نوشتار تبدیل میشه اما خب در مورد این متن چنین چیزی رو مشاهده نکردم. مسئولین اگه میشنون پاسخ بدن لطفا
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
عه.... آقا میشه نوشته های گفتاری هم توی جیم بنویسیم؟؟؟؟
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
راستش وقتی خواستم همه ی توصیف ها رو تو یه شکل واحد تصور کنم نتونستم :))) تو قلبت اجاق گاز داری؟ نسوزه خب :))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
اه چه موجود نازیه:-) قدر اش را بدون
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات