حوالی ما توقف ممنوع است
داستان کوتاه

حوالی ما توقف ممنوع است

نویسنده : j_j_a

هوا سرد و کل محوطه با برف پوشیده شده است. زمستان چه شکل و شمایل بی‌روحی دارد. درختان مرده و بی‌جان به نظر می‌رسند. 

روی تختم دراز کشیده و بیرون را نگاه می‌کنم. ساعت نزدیک ده است. وای! الان است که پرستار بیاید و آن قرص‌های مزخرف را بیاورد. چقدر از این پرستار متنفرم. اسمش چه بود؟ یادم نمی‌آید، اصلا همان بهتر که یادم نیست، با آن شکم بیرون زده و لباس چرکین حال آدم را بهم می‌زند.

از آن روزی که به این‌جا آمدم یاد ندارم کسی به دیدنم آمده باشد یا با کسی حرف زده باشم. البته به غیر از من، سه نفر دیگر در این اتاق یا بهتر است بگویم در این زندان اسیرند.

حاج کریم یا همان کریم شکارچی معروف که اصلا کسی تا حالا صدایش را نشنیده، فقط طول روز را با آن تپانچه قدیمی که از ظاهرش معلوم است غیر ممکن است بتوان با آن شلیک کرد، ور می‌رود. کار دیگری هم انجام نمی‌دهد. دلم خیلی به حالش می‌سوزد.

بر عکس، مصطفی بسیار پرحرف است. خدا نکند سر صحبت را با کسی باز و شروع به حرف زدن کند. همیشه خندان... همیشه حرف برای گفتن دارد. خودش می‌گوید: از دار دنیا یک پسر دارم ... فقط یک پسر... تنها ملاقاتی هر هفته‌اش هم همان پسر است. اگر بگویم حسودی‌ام نمی‌شود دروغ گفته‌ام، هر هفته یک ملاقاتی...

و اما حاج رضا که بسیار تودار است. خیلی منظم و مرتب لباس می‌پوشد. با پالتویی که همیشه بر تن دارد و انگار ده سالی است خریده و خوب مواظبت شده است. او هم زیاد اهل حرف زدن نیست. می‌گویند عاشق شده است، عاشق معصومه خانوم.... خانومی که حد وسط ندارد، یا عصبانی است و یا خوشحال و مهربان ... 

ساعت ده شده و صدای پای پرستار مثل همیشه فضای سالن را پر کرده است. کنار تختم می‌ایستد. مثل همیشه آن لبخند مضحک و مصنوعی را بر لب دارد « آقای عباسی...قرص تون! آقای عباسی قرص تون رو آوردم...»

به بیرون خیره مانده و جوابش را نمی‌دهم .

- من نمیدونم این چه مسخره بازیِ شما در آوردین، حتما باید بالا سرتون زور باشه... من میرم و با خانوم رئیسی بر می‌گردم ببینم بازم لجبازی می‌کنید...

دیگر مهم نیست، هر کسی می‌خواهد بیاید، حتی خانم رئیسی با آن قیافه جدی و عینکی که صورتش را خشن کرده و یک خط کشی که همیشه به دست دارد، من قرص نمی‌خورم!

الان شش هفته و چهار روز است که اینجا هستم. سعی کردم با شرایط عادت کنم اما... اما دلتنگی‌ام بیشتر شده است. دلتنگی برای زهرا...

زهرا جان نمی‌دانم کی؟ اما چیزی تا آمدنم باقی نمانده است. دلم برای لبخندت، برای مهربانیت، حتی برای اخم‌هایت تنگ شده است. راستی این‌جا همه چیز سرد و بی‌روح است، مانند حیاط پر از برف و درختان مرده...

این‌جا خانه سالمندان، حوالی ما توقف ممنوع است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
اولین مطلبتون رو توی جیم تبریک میگم. نوشته خوبی بود. امیدوارم مطالب بعدی تون از اینم بهتر بشه
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
راستش با گفتن اسامی و توصیف پرستارا کمی حدس زدم که آسایشگاه سالمندان رو وصف کردین، به جیم خوش اومدین و بازم مطلب بفرستین
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣