یه خاطره از فردا

یه خاطره از فردا

نویسنده : i_banu69

«ش» همیشه عاشق عکاسی بود. توی هر موقعیت و مکانی! که بود سعی می‌کرد عکس و فیلم بگیرد تا خاطره تصویری‌اش قوی باشد. می‌گفت حالا که روز به روز دوربین‌ها بهتر می‌شوند چرا خاطرات‌مان را ثبت نکنیم. از بطری آب،کتاب داستان مورد علاقه‌اش، دفتر یادداشت، شبنم پشت پنجره، مانتوهای دوخته، لاک، پرده، روتختی، میزناهار، در یخچال، شب عید نوروز و فطر و محرم و رمضان و عروسی و کلا هرچه را که بشود فکر کرد.

آن‌قدر توی گوش‌مان خواند که من یکی این عادت در وجودم نفوذ کرد. نتیجه‌اش جدای آن ده هزار عکسی که به هر بهانه‌ای گرفتم و توی کامپوتر ریختم. تعداد زیادی عکس از کلاس و دانشگاه و بچه‌ها و پسرک بود که بعد از گذشت این همه وقت با دیدنش آن حال و هوای دوست داشتنی توی وجودم زنده می‌شود. گر چه من هیچ‌وقت به آن کسی که دوستش داشتم نرسیدم اما هنوز با شنیدن صدایش و دیدن عکس‌هایش حس خوبی توی وجودم جریان می‌گیرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٥/٠١/١٨
١
٠
همین امروز داشتم فکر میکردم چرا دیگه نمینویسی
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠١/١٩
١
٠
می نویسم،مدیر سایته که منتشر نمی کنه ههههه:-)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
مرسی برای ادامه اش :)
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠١/١٩
١
٠
ادامه ی چی؟؟؟؟؟؟
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٨
١
٠
ینی دانشگاه اینطورییه؟؟؟؟ این همه میشه در موردش نوشت؟؟؟؟؟ قسمت آخرش چی میشه؟؟؟
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠١/١٩
١
٠
دانشگاه چیزی برای نوشتن نداره،مثل بقیه ی جاها.مهم اون آدمیه که درباره اش مینویسی،و ب نظرم فضای دانشگاه بیشترین کشش برای نوشتن از طرف !!!!!رو داشت :-)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/١٨
١
٠
امان از دست این نرسیدن ها
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠١/١٩
١
٠
؟؟؟؟؟
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/١٩
١
٠
هنوزم ازون دوتا مینویسینااا، مچکر مچکر مچکرر
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠١/١٩
١
٠
کدوم دوتا رو میگی عزیز جان؟؟؟؟؟؟/.......؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨