بعد از چهارشنبه سوری...

بعد از چهارشنبه سوری...

نویسنده : m_rahsepar

سه شنبه آخر دو سال پیش آخر شب که می خواستم بخوابم ناگهان صدای بلندی همه مان را از خواب پراند. داشتم با خودم می گفتم که خدا لعنتتون کنه امشب هنوز سه شنبه شبه که صدای در و زنگ آمد. خانم همسایه  با تته پته پرسید: بابات، بابات کپسول دارند؟ هنوز داشتم حرفش را تجزیه تحلیل می کردم که بابام با عجله و پابرهنه با کپسول آتش نشانی دوید توی کوچه.

مامانم چادرش را سرش کرد و آمد  دم در. همسایه دیگرمان با دختر همسایه سر نبش آمدند داخل. دختر همسایه گریه می کرد. خانم همسایه گفت: «خونه  مادر بزرگشو آتیش دادن. بابا بزرگش تو زیر زمینه.»

مادرم جیغ کشید: یا فاطمه زهرا. برو دختر، برو اون شلنگ قرمزه رو وصل کن به شیر. رفتم توی حیاط شلنگ رو دادم دست داداشم. با مامانم رفتیم توی خانه ما. خانم همسایه سر نبشی‌مان رفته بود مادرش را برساند بیمارستان.

آن چند ساعت پر اضطراب بالاخره تمام شد. دختر و پسر همسایه شب خانه ما خوابیدند. صبح زود همه مان رفتیم خانه مادربزرگشان. خانه  قدیمی قشنگشان با تمام باغچه گل و سبزی و درخت های انار و انجیر سوخته بود. پدر بزرگشان بر اثر شوک ناشی از انفجار فوت شده بود. از خانه فقط دو تا اتاق مانده بود.

فردایش  با همسایه‌ها رفتیم دنبال لباس مشکی برای شب سوم. قوم وخویش‌ها و بچه‌های همسایه مرحوممان از جاهای مختلف آماده بودند. مسجدمان را مشکی پوش کرده بودیم. خواهر دانشجوی همسایه سر نبشی که از شیراز آمده بود با گریه به خانه شان که مخروبه شده بود نگاه می‌کرد.

همسایه‌هایمان جمع شده بودند برای تسلیت. عاملان آتش سوزی از محله خومان نبودند. با موتور آمده بودند توی خرابه ته خیابان و البته بعد از حادثه موتورشان را جا گذاشته و رفته بودند.

می دانید؟ وقتی اخبار درباره چهار شنبه آخر سال و تلفاتش می گویند، یاد پدر بزرگ محل می‌افتم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات