بهار دلم را برسان
من الغریـــــــــب الی الحبیـــــــــب....

بهار دلم را برسان

نویسنده : sh_jahantiq

سلام مهربان معبود همیشگی‌ام، دوباره منم. منم که کز کرده‌ام کنجی، بیخیالِ بارانِ سرد و تند و ریزِ این نیمه شب. هر چه کلنجار رفتم دیدم نمی‌شود برایت ننوشت. دلتنگم! من... بی تو... بسیار دلتنگم. امشب یادِ روزهای دور افتاده‌ام، روزهای دوری که من بودم و تو و یک دفترچه و مداد سیاهی که تو را می‌گریست.! خدای من... ای همه جانم... بغضی سنگین در ایوان دلم نشسته، منتظر بارانی شدن چشمانم است. نمی‌دانم چگونه دلتنگی‌هایم را در کلمات ریز و درشت جای دهم؟ نمی‌دانم چگونه آرام شوم؟ وقتی که ندارمت... ندارمت آنگونه که باید...

دلم برای معصومیت روزهایی که هم صحبت همیشگی‌ات بودم تنگ شده. دیر زمانی ست که از یاد برده‌ام تو را. نمی‌دانم در کدام رنگ؟ کدام کوچه؟ کدام بازار، نمی‌دانم در کدام تفریحگاه، لای کدام خواسته و آرزوی دور و دراز دنیایی‌ام جا گذاشتمت؟! تنها می‌دانم بعد از تو بود که گم شدم. امید داشتم با نوشتن، بیابمت، اما حالا دیگر حتی نوشتن را هم دارم گم می‌کنم. محبوبم، یک کوه دعا در سینه‌ام خانه کرده. دعا اگر اجابت نشود که دیگر دعا نیست، هست؟

امشب بیا و دلسوز ِ چشمان من شو. بیا و خدایی کن. بیا و بی سر و صدا دور از چشم همه گناهانم را بشوی و پاک کن. دلم لک زده منحنیِ مقعر لب‌هایم را که رضایتت را بریزم در عمقِ لبخندم. اشک‌هایم را پاک می‌کنی؟ خوب نیستم! آن‌قدر خوب نیستم که جز تو کسی نمی‌تواند پی ببرد به سیاهی‌ام. می‌آیی خداییِ مرا کنی؟ شرمنده‌ام؛ از عمری بیهوده زیستن! از تو را نخواستن، تو را ندیدن، یارانت را یاری ندادن، و لایعلمونُ لایعقلونُ لایتفکرونُ لا یعملون بودن.

شرم می‌کنم از روزهایی که می‌گذرد بر من. آخرین بار کی بود؟ که گفتمت شُکر، دلم این روزها چیزهای زیادی خواسته بود، امشب اما گوشه دامنت را می‌خواهد و سر فرو بردنم را در آن و تمام ِ درد دوری و گمگشتگی و گناهم را گریستن. آخر مخلوقی ضعیف‌تر از من هم خلق کرده‌ای؟ و در عین ضعف، ستمگرتر از من کسی هست؟ چگونه ظلم نکرده‌ام وقتی که از تمام ذرات وجودی‌ام بیرون آورده‌ام‌ت؟ انگار قرار نیست امشب دلم خالی شود، قرار نیست این شرم تمام شود، هی بی‌تاب‌تر می‌شوم. پرودگار من... خدای مهربان من... ای آمرزنده... ای ارحم الراحمین... چگونه دلت برای بنده حقیرِ ذلیلِ ضعیفت نسوزد وقتی که سینه‌ام شعله م‌یکشد برای حالِ خودم. مرا ببخش، ببخش و بیامرز و یاری‌ام کن برای بودن آنگونه که خود می‌خواهی.

خوب بودن سخت‌ترین کار دنیاست، توانایی‌ام ده. پروردگارا از من مخلوقی محتاج‌تر به خودت، نیست. دست نیازم را بگیر، ای تمام امیدم، ای عشق، آیا حرفی می‌ماند جز این‌که باز با بغض فریادت بزنم که: «الهی و ربّی من لی غیرُک»

من الغریـــــــــب الی الحبیـــــــــب....

غربت یک انسان دور افتاده را فقط خودت می‌دانی و بس معبودا....

مرا دریاب ...

==============

پ.ن: مثلِ پیچک به تو پیچیده‌ام و دل تنگم 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
مرا دریاب.... خیلی زیبا بود و حسی : )
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات