راه رفتن به سبك MRI رفته‌ها...
#ام_آر_آی #اولین_تجربه

راه رفتن به سبك MRI رفته‌ها...

نویسنده : زهرا‌ آقايي

در یک اتاقک مخصوص تعویض لباس، لباس‌های لیموئی رنگ و رو رفته بیمارستان را به تن کردم. یک دور زدم و خودم را با لباس‌های بیمارستان توی آینه ورانداز کردم. تجربه MRI هم در نوع خود تجربه جالبی‌ست. به نظرم اولین تجربه هرچیزی می‌تواند جالب باشد! حتی اولین باری که آدم لباس بیمارستان به تنش می‌کند. صدایی از بیرون گفت: «خانم آقايي زود باشید.» نگاهی به تمام لباس‌هایم انداختم که حالا پرت و پلا روی صندلی بود. کمی آن‌ها را مرتب کردم و آمدم بیرون و با لباس‌های گشاد بیمارستان روی صندلی در قسمتی که هیچ احدی حق ورود به آن را نداشت نشستم. تنهای تنها بودم. زمان می‌گذشت و من منتظر کسی بودم که با عجله به من گفت زود باش! حوصله‌ام سر رفته بود. دوباره بلند شدم و خودم را در آینه ورانداز کردم! با خودم فکر کردم اگر لباس‌های بیمارستان کمی تنگ‌تر بود، بیشتر بهم می‌آمد. بعد فکر کردم کاش حداقل لباس‌ها نوتر بود! چون موهایم را باز کرده بودم شال روی سرم نمی‌ایستاد. شالم را جلو کشیدم و دوباره آمدم روی صندلی کناری صندلی قبلی نشستم. انگار قرار بود تا ابد آن‌جا تنها بمانم. تنها با لباس‌های لیمویی گشادي كه به لحاظ نوع، بي‌شباهت به كفن نبود! یک صداهایی از توی اتاق MRI  می‌آمد. زمان می‌گذشت. شاید هم نمی‌گذشت! دوباره رفتم خودم را در آینه نگاه کردم. با خودم گفتم کاش حداقل لباس‌های بیمارستان یک رنگ بهتری بود. اما هر چه بود از صورتی بهتر بود. شالم را جلو دادم و آمدم نشستم روی صندلی اول... دوباره آینه... دوباره صندلی دوم... آینه... صندلی اول! 

سرم را پایین گرفته بودم و به دمپایی‌های بیمارستان نگاه کردم. شالم در آستانه افتادن بود. مسخره بود اگر آرزو می‌کردم که کاش دمپایی‌های بیمارستان پاشنه‌دار بود. اما می‌شد آرزو کنم که آن‌ها هم بهتر باشند. انگار همیشه یک بهتری وجود دارد که در بهترین شرایط هم می‌شود آرزویش را کرد. درِ یکی از اتاق‌ها باز شد. مرد سرمه‌ای پوشی سراسیمه به داخل اتاق MRI رفت. با دیدن او ناخودآگاه شالم را جلو کشیدم. چند ثانیه بعد از داخل اتاق صدا زد: «خانم آقايي!» بیمار قبلی همزمان با ورود من به اتاق، خارج شد. مرد سورمه‌ای پوش به دستگاه اشاره کرد و گفت: «دراز بکشید. سرتون اینجا. پاهاتون اینجا. داخل دستگاه تکون نمی‌خوری!» دراز کشیدن برایم خیلی راحت نبود. مرد یک چیزی شبیه هدفون روی گوش‌هایم گذاشت. شالم در آستانه افتادن بود. مرد از اتاق بیرون رفت.

چند ثانیه بعد دستگاه مرا به داخل یک حفره یا تونل سفید رنگ کشید. بی‌حرکت و تنها درون یک دستگاه سفیدرنگ، در یک اتاق بزرگ و در یک قسمت... انگار صد سال است که در همین مکان تنها بودم. انگار تمام دنیا همین‌قدر سفید و خلوت است. مرد سورمه‌ای پوش گفته بود بیست دقیقه باید داخل دستگاه باشم. صداهایی می‌آمد که کمی هراس به دلم می‌انداخت. کمی هیجان برای اولین تجربه یک چیز به نظرم طبیعی آمد. سعی کردم به خودم آرامش دهم که صدای وحشتناکی گند زد به تمام آرامشم. آنجا بود که فلسفه آن صداگیر را فهمیدم. صداها خشن و وحشتناک بودند. حس می‌کردم الان است که خمپاره‌ای رویم بیاید و کار را تمام کند. صداها قطع و وصل می‌شدند. کم و زیاد می‌شدند. با خودم فکر می‌کردم چطور بدنم متوجه ورود اشعه‌های مضر نمی‌شود! از کجا معلوم که همیشه چیزهای دیگری از توی من رد نشوند و من نفهمم؟!

بیست دقیقه تمام نمی‌شد. نور سفید کمی چشمم را می‌زد. توسط قسمت زیرین دستگاه عقب و جلو می‌شدم. صداها کماکان حس جنگ را در من تداعی می‌کردند! این‌که می‌گویم تداعی لابد برای این است که شاید من هم در جنگ‌های سراسر دنیا و سراسر تاریخ حضور داشته‌ام! کم‌کم داشتم با شرایط کنار می‌آمدم که دستگاه بیرون رفت. مرد سورمه‌ای پوش آمد و گفت: «بلند شید. تموم شد.» شالم را جلو آوردم. دمپایی‌ها را به پا کردم. حالا دیگر انسانی بودم که تجربه رفتن در دستگاه MRI را دارد. از بیمارستان که بیرون آمدم مثل MRI رفته‌ها راه می‌رفتم.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خب منم M.R.I رفتم. ولی قبل و بعد از اون، راه رفتنم تفاوتی نداشت! :| ** وقتی وارد دستگاه میشی، حس خیلی جالبی داره. من یاد قبر افتادم. یه فضای تنگ که باید توش تخت دراز بکشی و اصلا تکون نخوری!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خب ایشون خواستند کنایه آمیز به موضوع راه رفتن نگاه کنن فکر کنم :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
بله دوستمون اشاره كردن. كنايه آميزه. در واقع يه جورايي خواستم درباره ميل آدميزاد به "تجربه كردن" بگم. هرچند كه كلا نبايد توضيح بدم. برداشت آزاده....
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
چ گیری داده بودید به لباسا و دمپایی و شالتون :) تنهایی البته این بلاها رو سر آدم میاره ها :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
در واقع چيزي بود كه اون موقع بيشتر از همه توجهم رو به خودش جلب كرده. به هر حال حس خاصي بود كه مي‌نوشتمش:) ممنون از اينكه وقت گذاشتيد و خونديد...
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خیلی عالی نوشتین ام آر آی رو من هم تجربه کردم ولی صداهای زیادش یادم نیست بیشتر تزریق آمپول بیست سی سی یادمه خخخ یک نجربه به تحربیاتتون اضافه شد ان شا الله تجربیات بعدیتون شاد تر و بهتر باشه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
آمپول؟؟!!!!!!!!!!! نه اگه آمپول بهم ميزدن اصلا نمي رفتم:)) آره واقعا تجربه خوبه:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
من ام آر آی رو دیدم از نزدیک. میتونم مثل ام آر آی رفته ها راه برم؟! ولی نگفتن لباس اوشونی که رفت تو دستگاه، عوض بشه! نمدونم والا :)) البته بیمارستان تصادفی ها و اورژانسی و اینا بود...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
اورژانسی بوده موردی که دیدید یحتمل :دی
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
بايد عوض بشه. مگر ايكنه آقا بوده باشن... نميدونم پاشو يه بار جلوم راه برو ببينم...
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
توصیفات خوب بودن به قدری که کسی نرفته باشه می تونه درک کنه فضا رو ، من تجربه اش رو ندارم ولی موافقم تجربه اول هرچیزی ممکنه جالب باشه و امیدوارم همیشه تجربه های خوبی بکنی:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
مرسي عزيزم:) همچنين:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
داستان جالبی از #ام_آر_آی رفتن نوشته بودید. در کنار خوف ناک بودن این آزمایش جالب بود ولی :)))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
ممنون آقاي خورسندي:)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
چی شد که رفتی ام ار ای؟ ولی خوشم اومد مدرنیته ذهنت مستدام..تا تو بیمارستان هم ولت نمیکنه
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
درد شديد ستون فقزات. ولي چيزي نبود:)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
واقعا جالب بود، البته من تا حالا ام آر آی رو تجربه نکردم... ولی واقعا جالب بیان کرده بودین!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
ممنونم. لطف داريد:)
maede
maede
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
تا حالا نرفتم اما همین توصیفاتو شنیدم،مخصوصا اون صداها البته بدون هدفون!من شنیدم لباس و کفش یکبار مصرف میدن به هر بیمار...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
نه بابا يه بار مصرف چيه؟ ولي همونا رو بعد اينكه ميشورن پلمپ مي كنن و بعد پلمپ شده ميدن. حالا اينكه واقعا ميشورن يا نه پاي خودشون:)
saiideh70
saiideh70
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
از mri خاطره خوبی ندارم...امیدوارم کلا کسی سروکارش بهش نیفته
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
انشاءالله...
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
متأسفانه تا حالا نطلبیده؛اگه طلبید و رفتم حتما یادم بندازید که راه رفتنمو عوض کنم;)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
بايد دلتونو خالص كنيد تا بطلبه:))))
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
این دل خالص کردن و اینا برای سونوگرافیه که :(
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
خیلی نگاه خوب و قشنگی دارید به اتفاقات روزمره، لذت میبرم از خوندنشون، قلمتون روان :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
ممنونم اقاي فروزان واقعا لطف داريد:) نگاهم هم قابل نداره:)))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
این ام آر آی چی هست؟! اپلیکیشنه؟! منم می تونم یه دونه داشته باشم؟! لباس چی بپوشم. من که شال ندارم!!! خیلی خوب نوشته بودید. من هم مثل ام آر آی نرفته ها خوندمش. اما چه گیری داره بودید به شالتون. یه بار محکمش کن خواهر من این همه هم توی متن ننویس! والا...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
خب روی سرم اصلا نمی ایستاد. شما باس دختر باشید تا بدونید چرا...
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
جالب بود :) ایول:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
ممنونم:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
سلام علیکم خانم آقایی. آقا این ژله ی ما چی شد؟ نمیدین بگین ما دلمون رو صابون نزنیم ها! دم شما گرم.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
سام عليكم و رحمة الله و بركاته... خب بذاريد ما پولمونو از جيم بگيريم، بعد ژله شما هم به روي چشم. هنوز هيچ گروهي جوايز رو نداده فكر كنم:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
* سلام
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
خانم آقایی مو به جیم مگم ژله ی موره بدن. مگن که برن از خودشا بگیرن. پس باید صبر کنم تا موقعی که پولتانه بدن؟ باشه! پس بی زحمت یک ژله ی خوشمزه درست کنن.خخخخ.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
چشم درست می کنیم:)) خیالتون راحت. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز هم داره!
مرضیه
مرضیه
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
پس انگار ما هر روز یا شاید هر ساعتی یک جور راه میریم چون مدام در گذر و رفت و آمد به مکان ها و تجربه های متفاوتیم!!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
بله دقيقا همينگونه مي باشد:)
naser_j
naser_j
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
خیلی جالب بود کلیتش توصیفات تون هم معرکه این که اتفاقات و تجربه ها تون رو به نوشتار تبدیلش میکنین طوری که تنها یه خاطره نویسی شخصی نباشه و برا مخاطب هم جذابیت داشته باشه واقعا عالیه:) من ام آر آی رو تجربه نکردم اما سی تی اسکن رفتم دسگاهش خیلی شبیه این بود اما فکنم فرقش اینه اونجا فقط سر میره تو دستگاه اینجا کل بدن! برای همین توصیفات و تلفیق استرس و هیجان و یکم شوق تجربه جدید رو قشنگ درک کردم ،اما من داستان تجربم و ننوشتم و فقط به یه سلفی بسنده کردم البته میخواستم بسنده نکنم و ده تا سلفی بگیرم که اوپراتور دستگاه اومد و منو بسندونید :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
بسندونيد :)))))) خيلي تيكه باحالي بود... ممنونم لطف داريد شما. خوشحالم كه شما و ايضا ساير دوستان خوششون اومد از اين يادداشت:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
فکر کنم لباس فرم تیمارستان صورتی هست :))) . حالا mriبرای چی؟ منم دلم خواست :D ... اون صدا ها،صدای چی بودن؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨