با بوی بهار شکفته ام

با بوی بهار شکفته ام

نویسنده : H_B

نشسته‌ام روی مبل و پاهایم را روی میز گذاشته‌ام و به نقطه‌ای از کوکهای مبل روبرو خیره شده‌ام. سینی شیرینی‌های نخودچی و ظرفهای صبحانه را طوری گذاشته‌ام در سینک که پلان یک فیلم خانگی را به یادم بیاورد! یک دو سه برداشت...

پانزده اسفند که می‌گذرد لکه‌های کنار دستگیره کابینت‌ها پررنگتر و چربتر به نظر می‌آیند. پرزهای ریز خاک در رده رده های پشت تلویزیون یک شبه یک سانت بالا مي‌آيند و پرنده‌ی مقیم روی بالکن اسهال می‌گیرد. نیمه اسفند که می‌گذرد باید نفس عمیق بکشم و گوشه‌های خانه را بگیرم برای تکاندن. یک دستم را به کمرم می‌گیرم و آن یکی را دایره‌ای روی طبقات کابینت‌ها می‌کشم؛ درست مثل مامان. لیوان‌ها را در سینک آب و وایتکس میریزم و به خود ِ ده ساله ام نگاه می‌کنم. نشسته‌ام بین ملحفه‌های نمدار و آویزان و عروسک‌هایم را جلوی حمام به صف کشیده‌ام که بروند در تشت آب و کف و وایتکس. مامان می‌خواهد همه برای عید تمیز باشند، همه حتی آن موطلایی ماژیکی شده‌ی یک دست!دستم را از روی کمرم برمیدارم. گوشه پایین لباسم چروک و جمع شده. خودم را صاف می‌کنم و دستکش‌ها را در میاورم و برنج ها را توی سینی می‌ریزم.

خانه بوی عید می‌دهد. لباس امسالم بنفش است با جوراب کامپیوتری قرمز. برای ست کردنشان پنج دقیقه با صدای بلند عرعر کردم تا مامان تسلیم شد و گفت " به من چه بذار همه بهت بخندن". آینه‌ها را با روزنامه پاک می‌کنم تا جیر جیر جیر صدا بدهند و صورت رو برویم برق بزند. منتظر نشسته‌ایم تا مامان تخم مرغ‌ها را بیاورد و ما دست‌ها و لباس‌ها و نوک دماغ و تخم مرغ‌ها را رنگ کنیم و مسابقه ی "واسه هرکی قشنگتر شد" بگذاریم.بوی پلوی دم کشیده خانه را پر کرده. از حمام که بیرون می آیم پایم میرود روی پادری جلوی حمامی مخمل سرخابی با آن طرح رویش که هیچی ازش به یادم نمانده. نزدیک سال تحویل است

 و کاااااااات کمی مانده به عید و خانه ما تقریبا بهاری شده. پرزهای خاکی و چلغوزها همه در لابلای اسفند ده سالگی‌ام پاک شدند و رفتند و حالا من مانده ام و خانه‌ای که بوی شیرینی می‌دهد.

حالم خوب است مثل حال خوب ِ همه‌ی اسفندهای زندگی‌ام. اسفندهایی که پر است از جادوی دایره‌های بزرگ و کوچک دست مامان و چروکهای کنار لباسش روی همان درد کهنه و قدیمی کمرش. مامان‌ها خود ِ خود ِ بهارند. الهی که خانه هایتان همیشه بوی بهار بدهد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
آخی :) همین خط آخر لپ مطلب رو رسوند و حق مطلب رو ادا کرد :) مرسی
H_B
H_B
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
ممنون عزيزم
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
الان شما ده سالتونه ینی؟
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
ینی توی ده سالگی تونستین اینطور مطلب خوبی بنویسید؟؟؟؟؟ من که باورم نمیشه!
H_B
H_B
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
نه دوست عزيزم :) در حين كار كردن ياد همين ايام تو ده سالگيم افتادم و سعي كردم همونطور هم بنويسم البته بعد از "كااااات" در پاراگراف چهارم بايد پاراگراف بعدي شروع ميشد كه ابتدا و انتهاي مرور خاطرات واضح تر باشه اما اينجا پيوسته اومده
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
مطلب شما در اینستاگرام جیم هم منتشر شد :)
H_B
H_B
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
بازم ممنون
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات