اغلب برای خرید پارچه به آن خیابان می‌رفتیم، همان مغازه بزرگ همیشگی!

آن روز هم مثل سابق پارچه‌ها قواره به قواره روی هم خوابیده و سخت خودشان را به یکدیگر چسبانیده بودند، انگار گوش‌های‌شان را از سر و صدای مشتری‌ها به هم فشار می‌دادند.

پارچه‌های ابریشمین هزار نقش، پارچه‌های حریری که انتهای‌شان گل‌های درشت منجوق دوزی شده سرباز کرده‌اند، مخمل‌هایی که دستت را به نوازش‌شان سوق می‌دهد و یا پارچه‌های یک دست پولکی که داخل ویترین برق افتاده مثل آلوچه‌های سرخ و لزج، ترش، آب دهان هر گیسو کمندی را به راه می‌اندازد.

گوی چشم‌هایم هیچ کجا ثابت نمی‌ماند، روی ساتن‌های لغزنده گلبهی، سوسنی و یاسی قل می‌خورد و صاف می‌افتاد توی کفش‌های جورواجور، کفاشی‌های اطراف بزازی. دلم پی چیزی بود که حتی توی آن کفاشی‌های اعیانی هم پیدای‌شان نمی‌کردم، یک جفت کفش که خفیف صورتی است، نه با لباس‌هایم بلکه با پاهایم ست می‌شوند، پاشنه باریک و بلندش زری رنگ است و از دور درخششی سنگین دارد، کفشی که با آن راه نمی‌روند، چون برای پرواز کردن لایه‌های لطیفش را به هم بخیه کرده‌اند.

«گاهی قلبت پی چیزی است که تا پیدایش نکنی آرام نمی‌گیرد، سرگردانی، نیمه‌ای و ناقص، این چیزها چیزهایی هستند که اگر روزی پیدای‌شان شود باید به هر قیمتی که شده به دست‌شان بیاوری. هرگاه طمع به یافت بهتری پایت را از رفتن به سمت سو سوی ندای دلت و رسیدن، سست کرد تا ابد ناکام خواهی بود»

شاگرد بزازی با دشواری پارچه احمرین رنگی را که از روی آلبوم انتخاب کرده‌ام ما بین اقیانوس طاقه‌ها پیدا می‌کند و ماهرانه بالا می‌اندازدش، پارچه سرخ گویی که گل از گیسویش کشیده باشند، موهایش را توی مشت گرم هوا دلبرانه به شرق و غرب می‌رقصاند و سپس آرام روی میز پهن می‌کند، قیچی استیل شاگرد بزاز پایین می‌آید و گیسوی شرابی پارچه سرخ را کوتاه می‌کند.

گیس‌های بریده شده را از روی میز جمع می‌کند و داخل نایلون سفید رنگی که توی دست من ناشیانه طوری دهانش را باز نگاه داشته که ته حلقش را می‌شود دید، می‌ریزد.

خرید پارچه که به اتمام می‌رسد سوار آسانسور دور تا دور فلزی می‌شویم که داخل فروشگاه پارچه است، لحظه‌ای به باز شدن درب آسانسور باقی نمانده که برق می‌رود، یکی از فروشنده‌ها درب آسانسور را با فشار و زحمت زیادی باز می‌کند، از فروشگاه خارج می‌شویم، خیابان مثل سیاه چالی که تهش عمیق و بی‌انتهاست،کور و تاریک شده است، تنها چراغ ماشین‌هایی که بی‌وقفه عبور می‌کنند حاله‌ای مبهم که شبیه عابرینی است که کورمال کورمال توی پیاده رو به هم برخورد می‌کنند و می‌گذرند را نشان می‌دهد، فروشنده‌ها از مغازه‌ها بیرون آمده‌اند و سرگردان با یکدیگر درباره این سیاهی یک دست گفتگو می‌کنند.

آن شب هم دلم می‌خواست حالا که تا این‌جا آمده بودم حداقل این مسیر پر زرق و برق یک دست کفش فروشی را نگاهی بیاندازم که نبود نور این قضیه را منتفی می‌کرد، توی همین افکار حیران چادر مادر را دنبال می‌کنم که نور خیره کننده‌ای متوقف‌مان می‌کند، سرم را که بر می‌گردانم سیل نور از داخل مغازه مجللی که مقابل درب ورودی‌اش سبدهای گل بزرگی قرار دارد وحشیانه به چشم‌هایم پنگال می‌کشد، می‌خراشد و درون می‌ریزد، حواسم پرت این نور خیره کننده است که به ناگاه دلم با دیدن لنگ کفشی اسرارآمیز که وسط سالن کوچک فروشگاه بالای یک دکور سفید رنگ با آوایی بلند صدایم می‌کند، می‌ریزد، خودش است «خوده خودش». انگار دارد می‌گوید: «من مال تو هستم، چقدر دیر کرده‌ای، پاهای تو مال من است، من برای پای تو آفریده شده‌ام.» 

با هیجان و لبخندی که سرتاسر صورتم را پوشانده است وارد مغازه می‌شوم، مرد کفش را بر می‌دارد و جلوی پای من می‌گذارد و با زبانی چرب می‌گوید هر کفش دیگری که بخواهم هست اما از این کفش فقط همین یک شماره هست و چقدر من خوش سلیقه هستم.

پایم به راحتی توی کفش سر می‌خورد، حسم حس سیندرلایی است که کفشش را یافته.

قیمت را که می‌شنوم دود از کله‌ام بلند می‌شود، دو دل نمی‌شوم، تصمیم را مدت‌هاست که گرفته‌ام، به حرف دلم گوش می‌کنم، تمام پولی که بابت شاگرد ممتازی دو ترم آخر گرفته‌ام، علاوه بر مقداری از پس اندازم را به دست صاحب مغازه می‌دهم و با دلی کامروا شده از مغازه بیرون می‌زنم.

بعضی آدم‌ها... یعنی خیلی از آدم‌ها سال‌ها به دنبال خواسته دلشان می‌دوند، می‌گردند و نمی‌یابند، اما یک روز که در چند قدمی رسیدن هستند پا پس می‌کشند، می‌روند دنبال این که شاید بهترش را پیدا کنند، شاید ارزان‌ترش را شکار کنند، نمی‌فهمند هر ارزانی بی‌دلیل نیست، دل‌شان دل نیست، هزار و یک دلی هوس باز است.

اما دل آدم‌ها کفش نیست، دل آدمیزاد کفش نیست که خوشت بیاید، بروی «پا بزنی» قدم بزنی، درش بیاوری و بگویی: «میروم دوری بزنم و برمی گردم»

دل من کفش نیست، از مغازه که بیرون رفتی دیگر شانس بازگشت را نخواهی یافت...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
سلام. ترکیب :« احمرین رنگی» اشتباهه. یا باید بنویسید :« پارچه ای احمرین رنگ» و یا:« پارچه ی احمر رنگی» ** نوشته تون، سه قسمت داشت (1- مغازه پارچه فروشی 2- دلتنگی شخصیت اصلی داستان و بی قراریش 3- نتیجه ی پایانی) که نتونسته بودید، خیلی خوب بهم مرتبط شون کنید. شما از داخل پارچه فروشی شروع کردید. ولی در ادامه گفتید که:« دلم پی چیزی بود که حتی توی آن کفاشی‌های اعیانی هم پیدای‌شان نمی‌کردم.» اینجا سوال پیش میاد که اگه دنبال کفش هستید، چرا اومدید بزازی؟! و در ادامه، اگه واقعا همه حواس تون پیش کفشه، چرا انقدر دقیق و جز به جز، پارچه ها رو نگاه می کنید و شرح می دید؟! و حتی پارچه هم می خرید! چون موضوع اصلی توی نوشته ی شما «کفش» بود، بهتر بود که خیلی جزیی مغازه ی پارچه فروشی رو تشریح کنید. یه جور از سر بی میلی و اجبار! می تونستید از شخصیت «مادر» هم کمک بگیرید. مثلا اینکه مادر پارچه می خواد بخره و حتی توی مغازه، دو سه بار از دخترش سوال می کنه که :« این پارچه خوبه؟» و دخترشم جواب میده:« نمیدونم! -آره بد نیست!- چی بگم!» و این حس بی میلی و دلتنگی تا لحظه ی دیدن کفش، ادامه پیدا می کرد.** اون نتیجه ی پایانی هم برای پیوند خوردن به متن اصلی، نیاز به چند خط توضیح بیشتر راجع به علاقه به کفش داشت.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
حق با شماست، مطلب سرسری بود یکم، اصلاح می کنم مشکلاتش رو " آره بی ربط بود نباید اینکارو میکردم " خودمم توش موندم !! این رو یک هفته قبل عید ارسال کرده بودم ، فکر میکردم تاریخ انقضاش گذشته نمیاد روی سایت . ممنون جناب علوی " مطلب قبلیم رو بخونین جبران بشه :) "
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
چرا یهویی آخرش اینطوری تموم شد؟؟؟ یه جوی نبود به نظرتون؟؟؟؟؟؟؟
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
خیلی یک جوری بود " خدآیی " نمی دونم چرا این رو ارسال کردم !! خودم توش موندم :D "مطلب قبلی بنده رو بخونین جبران بشه "
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
ممنون از مطلبتون؛ یکم اون غافلیگیری و نتیجه پایانی اش محکم نبود. توی اون مطلب قصابی خیلی این ماجرا بهتر نقل شده بود. اینجا اون حس رو نداشت
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
حق با شماست، من این مطلب رو قبل عید ارسال کردم " می خواستم پیام بدم کنسلش کنم " اما فراموش کردم. یکم زیاد بهم ریخته و پرش دار بود، انشالله جبران می کنیم " ممنون که وقت گذاشتین، شرمنده که مطلب خوبی نشده بود " حس خوبی بهش نداشتم .
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
یکمی بالا پایینی ها و کوچه پس کوچه های مطلبتون زیاد بود به نظرم که البته باعث طولانی شدندش هم شده بود. به خاطر این گفتم که منم این مشکل رو دارم که بعضی وقتها تو نوشته هام نمیتونم هدفم رو حفظ کنم و از زمین و زمان میگم :دی البته سعی کردم این مدل دید رو اصلاح کنم :دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
شرمنده شدیم، حق با شماست، این مطلب رو قبل عید ارسال کردم، اصلا یادم نبود میخواستم بگم کنسلش کنن، اصلاح نکرده و در هم برهم ارسال کرده بودم، انشالله در مطالب بعدی جبران میکنیم :) " ممنون وقت گذاشتین و معذرت که مطلب خوبی نبود "
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
دل من کفش نیست، از مغازه که بیرون رفتی دیگر شانس بازگشت را نخواهی یافت... خیلی عالی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
قابل شما رو نداشت، ببخشید که خیلی بهم ریخته بود.
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٢٤
١
١
:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٤
١
١
:) :)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
اصلن مگه میشه دل مغازه باشه ؟؟؟
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
فکر میکنم مطلب رو درست مطالعه نگردین :D
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
این رو قبلا هم خونده بودم و بازم خوندم. زیبا بود.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
شما لطف دارین :) تشکر. راستی تصویر پروفایلتون ایده ی قشنگیه.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٥
٢
٠
چشم هاتون قشنگ میبینه. دیگه زدم تو کار مهر خاتم! سه چهارتایی هم(اغراق داره، در واقع یه دونه) سفارش داشتم!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
بسیار عالی :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
فقط عکس مطلب رو هم خودتون داده بودین؟ یا خودشون انتخاب کردن؟
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
خودشون گذاشتن .
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
من این گونه آرامم

سر مستی

٩٦/٠٦/٢٨
تبلیغات