صدای کلنگ میاد...
ساعتی درکنار قبرکن بهشت رضا(ع)

صدای کلنگ میاد...

نویسنده : محدثه عارفی

«کاسب بودم توی تهران. تفریحم رفتن به قبرستان، تشییع جنازه و تلقین دادن میت بود. یک روز بالاخره شغل آزادم را ول کردم و سر از بهشت زهرا در آوردم. زنم طلاق گرفت و زندگی‌ام از هم پاشید. برای فرار از خاطرات بود که آمدم بهشت رضا.» سکوت حاکم می‌شود و کمی بعد صدای تق تق کلنگ که بر روی سیمان و خاک می‌خورد در هوا می‌پاشد. این‌ها صحبت‌های کسی است که شاید آخرین نفری باشد که قبل از رفتم به خانه ابدی‌مان با او سروکار خواهیم داشت. حاجی سال‌هاست که شغلش قبرکنی و تلقین خواندن برای اموات است و صحبت‌های جالبی با من داشت که در ادامه خواهید خواند. 

 

|| صدای کلنگ قبر کنی می‌آید

صدای شیون و گریه از چند متر آن‌طرف‌تر می‌آید. و این‌ طرف یک مرد با لباس خاکی تا کمر داخل یک گودال فرو‌رفته و کلنگ می‌زند. سرش را پایین گرفته است. «خداقوت حاجی» منتظر سگرمه‌های درهمش هستم اما لبخند می‌زند و دوباره سرش را برمی‌گرداند سمت خاک. «چه کارمی‌کنی آن توو حاجی؟» کلنگ را آورد بالا: «دارم بزرگش می‌کنم. تر و تمیز. می‌خواهم خانه‌ طرف با کیفیت باشد.» بر می‌گردد به سمتم، برق خاصی توی نگاهش بود. چهره‌ی رنگ پریده‌ام را که می‌بیند، خنده‌ای می‌زند: «همیشه فرض می‌کنم همین لحظه خودم را می‌خواهند بگذارند این‌جا.» 

 

|| می‌شود نترسید؟

+ نمی‌ترسید؟

- می‌شود نترسید؟

نفس عمیقی می‌کشم. «آخه بعد این همه سال! عادی نشده؟» کلنگ را می‌آورد پایین: «گاهی که می‌روم توی خاک، تپش قلب می‌گیرم، اسم مرده یادم می‌رود. دوباره می‌پرسم، باز فراموش می‌کنم. عصبی می‌شوم. فشارم می‌افتد. حتی آن قدر تپش دارم که عمل قلب کردم.»

+ هنوز هم؟

کلنگ را تکیه می‌دهد به زمین و دو دستش را می‌گذارد روی دسته آن، چانه‌اش را می‌گذارد روی دست‌هایش. «به دفن و کفن شاید عادت کنم اما مردن؟! یک بار کفنم را هم بریدم، ولی راستش، هنوز دوست دارم زنده بمانم. آخر هنوز آرزو دارم» دست‌هایش را می‌گیرد به لبه قبر و می‌آید بالا. یک جرعه آب خورد و با بیل برمی‌گردد داخل گودال. حالا قبر آماده است و او کاملا داخل گودال جا شده است. 

 

|| کار مورد علاقه‌ام تلقین میت بود!

همان‌طور که خاک‌ها را با بیل برمی‌داشت. صدایش آمد که: «برو کنار دخترم! خاکی می‌شی» و خاک را کمی دورتر از من خالی می‌کند. صدایم را بلند می‌کنم «چه آرزویی...»

- چی؟

+ می‌گویم چه آرزویی دارید حاجی؟

یک لحظه از بیل زدن دست می‌کشد. «تو کار و زندگی نداری؟» می‌گویم «آرزوتان را نگفتید» بیل را می‌اندازد روی خاک و تکیه می‌دهد به دیوار قبر. «شنیدی که می‌گویند هر کسی را بهر کاری ساختند، مهر آن را در دلش انداختند؟» سرم را به علامت مثبت تکان می‌دهم. می‌گوید «کاسب بودم توی تهران. تفریحم رفتن به قبرستان، تشییع جنازه و تلقین دادن میت بود. یک روز بالاخره شغل آزادم را ول کردم و سر از بهشت زهرا در آوردم. زنم طلاق گرفت و زندگی‌ام از هم پاشید. برای فرار از خاطرات بود که آمدم بهشت رضا.» توی دلم گفتم حتما پشیمان شده و فیل‌ش یاد تهران و کسب و زنش را کرده. گفت: «دختر کوچکی دارم. می‌خواهم توی لباس عروسی ببینمش. می‌خواهم آینده‌اش پا سوز انتخاب بابایش برای شغل نشود.» بطری آب را دستش می‌دهم. 

 

|| ترس دارم اما بر مبنای عشق!

+ پشیمان نیستید؟

- تو بروی دنبال علاقه‌ات پشیمان می‌شوی؟

کمی فکر می‌کنم و می‌گویم: «شاید بشوم.» سرش را تکانی می‌دهد: «فقط گاهی به خاطر برخورد نادرست بعضی مردم. آدم موفق کسی است که به کارش عشق داشته باشد. کسی که نمونه می‌شود، ما فوق می‌شود، متخصص می‌شود، به خاطر علاقه به کارش است. اول که خیلی می‌ترسیدم. ترس هم دارد. هر کسی بگوید نمی‌ترسم دروغ گفته؛ اما ترس بر مبنای عشق! ترس داشتم اما اگر دو روز می‌گفتند نیا سر کار مریض می‌شدم!» بطری آب را می‌گذارد روی زمین و بیل زدنش را از سر می‌گیرد. نمی‌دانم چقدر در سکوت می‌گذرد و چقدر به بالا و پایین رفتن بازوهایش نگاه می‌کنم و حواسم نیست که لباسم یکسره گرد و خاک شده است. می‌آید بالا و بیل را می‌اندازد. «هنوز هم اینجایی که دخترم. چرا نمی‌روی؟» نگاهم را از لباس خاکی‌اش می‌گیرم. «تا حالا شده اتفاقی بیافتد که ... » سرفه‌ای می‌کند. «از وقتی آمدی یاد یک اتفاق افتادم. یک دختر جوان بی‌کسی بود. قرار بود رایگان دفن شود. شب رفتم حرم و دو رکعت نماز وحشت برایش خواندم. همان شب خواب دیدم یک هندوانه دستش است و با یک قاشق آن را می‌خورد. او می‌خورد اما حلق و دهن من شیرین می‌شد. داشتم فکر می‌کردم دور از جان، دخترک شبیه تو بود.» 

 

|| از داخل قبر چه خبر؟

دست‌هایم را مشت می‌کنم به خاک و فشار می‌آورم. چشم‌هایم از ترس دو‌دو می‌زد و به مرگم فکر می‌کنم.

+ حاجی وقتی مرده را توی قبر می‌گذارید، چهره‌اش فرق می‌کند؟

- روی چهره‌شان که اثر می‌گذارد. افرادی هستند که بد شکل می‌شوند و بدن‌شان خیلی بو می‌دهد. اما بعضی‌ها خیلی بشاش، تر و تمیز و شاداب هستند؛ انگار دوش گرفته‌اند و آمده‌اند توی قبر. حتی صورتی دیدیم که انگار لبخند می‌زند.

سمت کلنگ و بیلش حرکت می‌کند و کنار آن‌ها می‌ایستد. با هیجان قبل از رفتنش می‌پرسم: «حرکت چطور؟ تا حالا مرده‌ای حرکت کرده؟» سمت من برگشت و به صورتم دقیق شد: «نه. بعضی صورت‌ها حرکت می‌کنند، حتی همه فرار کردیم بعد وقتی برگشتیم دیدیم شکمش به جایی فشار آمده، باد از دهانش خارج شده ولی نشان حیات نیست.»

می‌پرسم «موقع خاک کردن چطور؟ اتفاق عجیبی افتاده؟» سرش را از من می‌گرداند. کلنگ و بیلش را می‌دارد. چند قدم که دور می‌شود، می‌گوید: «هر که را اسرار حق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند» و می‌رود.

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/١٢/٢٥
٢
٠
از اون گزارشای سبز و صمیمی بود. خدا قوت محدثه؛ کارت درسته. :) ... آدمی که می ترسه و حتی قلبشو عمل کرده، اما عاشق کارشه! تناقض خیلی قشنگیه. چقدر آدم عجیبیه . ازش خوشم میاد.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
آره فوق العاده عجیب بود. خودمم وقتی از پیشش رفتم تا چند روز حالم یکجوری بود. راستی هاچ یکی مثل تو وقتی یه ایول بگه آدم خیلی سبز میشه چون مطمئنه صادقانه س. ممنونم دوست جان.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٢/٢٥
٢
٢
ممنون/اما اگه دمو رو عید این گزارش نبود بهتر بود/شگون نداره
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
شگون نداره؟! :))) فکر نمیکردم اهل این حرفا باشید. خرافات نیست؟ :))
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
چه عشق ترسناکی!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
ترسناک، هیجان انگیز ولی عاشقانه! :)
n_dahji
n_dahji
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
چهار ساعت پیش خبر دادن که همسایه مون به رحمت خدا رفته و فردا برای تعذیه مامانم اماده باشه /خدا رحمتش کنه /بنده خدا پیرزنی بسیار ارام و صبور ومهربان و عزیز و عزیز و عزیز بود/نه بخاطر این که الان فهمیدم که دیگه مرده /به خاطر این که خیلی بی ازار بود /خدا رحمتش کنه/ههمون رو چهار روز به عید غصه دار کرد و رفت. خدا بیامرزه همه ی رفتگان رو.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خدا بیامرزشون. مرگ حقه. وقتی میگین مردم آزار نبوده پس جایگاه خوبی داره الان. :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
چقدر عکس اخر ب اخر مطلب میاد ^___^ اصن حس خاصی داره عکسه :) من از مدل صحبت کردنتون با هم کلی لذت بردم ^_^ و همینطور جریان تناقضی ک هاچ گفت :) اولش گفتم چوجوره ک ای جوره؟ و این اصن ارزش داره وقتی ک میترسه؟ اصن مگه میشه ترس و عشق با هم بعد دیدم اره میشه و خلاصه برا خودم فلسفه بافی کردم و ب یه چیزایی رسیدم و حتی یه مثال نسبتا مشابه تو خودم پیدا کردم اینکه عاشق حشراتم ولی نزدیک شدن بهشون اذیتم میکنه :)))) مرسی ازین گزارش خوب ^_^
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
عکس رو فاطمه بابایی عزیز گرفته. یه پا عکاسه. :)) برای منم جریان تناقضش عجیب بود... خوشحالم خوشت اومده. :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
:) خدا قسمت نکنه آدم زیر خاک کردن خیلی سخته .
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
موافقم...
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
توصیفات بسیار خوب... هر وقت گزارش های اینطوری به این حجم از توصیف های خوب می بینم دلم برای سرویس گزارش جیم تنگ میشه :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
وقتی یکی با حجم اطلاعات و صداقت شما از متن آدم تعریف میکنه آدم برای ادامه دادن و نوشتن خیلی انرژی میگیره. ممنونم آقای نادری.
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
احساس می کنم وقتی هر روز با مرده ها کار کنی هر روز برای مرگ آماده ای، خیلی اوضاعشون با ما فرق داره ، یادمه یه جایی خوندم هروقت غصه داری برو به قبرستان و هر وقت هم خوشحالی برو به قبرستان ، من که همیشه یه آرامش عجیب از دنیاشون می گیرم..
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
میدونی مثل جریانی میمونه که میگن غمگینی بگو این نیز بگذرد... خوشحالی هم همینطور... حال و هوای قبرستون یه جور خاصی غمگینم میکنه...
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
قبر کنای حرم و خاجه ربیع از اینا حرفه ترن... اونجا قبرا چند طبقه اس.... خیلی میرن توی زمین... آدم ترس ورش می داره
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
اصل رفتن توی قبر به خاطر نزدیکی به حالت آخرت و مردن ترسناکه ...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
اصل رفتن توی قبر به خاطر نزدیکی به حالت آخرت و مردن ترسناکه ...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
چه سوالای ترسناکی پرسیدینآ :D
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
:))) اگه در موقعیت بودین که ترسناکترم بود. خودم مو به تنم سیخ شد. :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
شبا راحت می خوابین ؟ :D
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
همیشه دوست داشتم یه شب تو قبرستون قدیمی صبح کنم... هر که را اسرار حق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند... خیلی خوب بود :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
توی قبرستون شب رو هیچ کس نمیذارن بمونه. همین قبرکن محترم میگفت. :) ممنونم فرانک جان. راستی عکس پرفایلت! :))))))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خدا همه رفتگان رو بیامرزه و همه زنده‌ها رو کمک کنه تا آماده شن برای رفتن :) سوالای خوبتون گزارش خوبی رو دنبال خودش داشت، مرسی :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
خواهش میشود. :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
راستی منم اول ک مطلب رو از بیرون دیدم حس بدی گرفتم و فکر کردم شاد دم عید خوب نباشه از مردن گفتن چون اصولا این جور متن ها توش همش اه و ناله و اینا میزنن خخخخ یعنی نه ب خاطر شگون و این حرفا، ب خاطر اینکه شاید حس خوبی نده فقط چون الان بیشتر باید فکر نو شدن و این چیزا بود نه تموم شدن فرصتت تو این دنیا ولی برعکس تصورم خیلی حس خوبی داشت خوندن این متن و ازونا بود ک از مرگ ب خوبی توش یاد شده بود :) مرسی واقعا :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
هووومم! مرگ هم میتونه عامل شیرینی باشه. :)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
توصیفاتت چقدر خوب بود...چقدر موضوع خوب بود.همه ما میدونیم که میمیریم اما باورش نداریم.حتی کسی که هرروز با این فضا سروکار داره
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
شاید هم دلیلش اینه که با زندگی بعد از مرگ آشنایی نداریم... داستان عجیبیه واقعا!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
یه کم ترسناک ولی واقعا جالب بود. مرسی از شجاعتتون برای نوشتن این گزارش:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ممنونم نیلوفر جون. خوشحالم خوندی و خوشت اومده. خیلی هااا! :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
گزارش زیبایی بود.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ممنون آقای عبداللهی :)
Ho3ein.no1
Ho3ein.no1
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
سلام خیلی قشنگ بود کمتر پیش میاد کسی به خاطر عشقش به سمت چنین شغلی بره مخصوصا اینکه قبلش کاسب باشی !!! معلوم میشه خیلی ادم عارف و بی آلایشی بوده معمولا ادما تا رسیدن به عشقمون یکم سخت میشه ولش میکنن
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ول کردنش که هیچ،معمولا ما آدم ها پشیمون هم میشیم از رفتن سمت علاقه مون!! داستان عجیبیه .
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣