عمه، جان است!

عمه، جان است!

نویسنده : naser_j

لم داده بودم روی مبل و داشتم فوتبال «بارسلونا» و «رایو وایکانو» را با گزارش فرح بخش و مُسَکِن الاَعصاب و البته جذاب جواد جان خیابانی تماشا می‌کردم و خانمم هم مشغول نوشتن دو تا لیست برای خرید فردا بود؛ یک لیست برای خوراکی‌ها و ملزومات آشپزخانه و یک لیست هم وسایل خانه تکانی و نظافت، و در حین نگارش، هی تکرار می‌کرد که مبادا چیزی از اقلام هر دو تا لیست جا بماند که پسرم قلم و دفتر به دست، آمد سمتم و پرسید:

- بابا! عمه چیه؟

مسی که دروازه‌بان را دریبل زده بود و پا به توب به طرف دروازه خالی می‌رفت، با شنیدن این سوال سر جایش میخکوب شد!

جواد خیابانی هم‌ گفت: «قطعا کسی که نمیدونه عمه چیه، از روابط خانوادگی خوبی برخوردار نیست»

همسرم گفت: «عزیزم! خدا رو شکر که تو عمه نداری»

گفتم: «پسرم! عمه به خواهر پدر میگن، و چون من خواهر ندارم، پس تو هم عمه نداری» 

این را که گفتم، مسی به حرکتش ادامه داد و جواد خیابانی هم رفت سراغ مقایسه مسی و رونالدو.

پسرم پرسید: «بابا تو هم عمه نداری؟»

گفتم: «چرا پسرم، من سه تا عمه دارم»

- پس چرا من هیچ‌وقت ندیدمشون؟

همسرم گفت: «اووووو! حالا انگار عمه تحفس، تو چرا گیر دادی به عمه امشب؟»

پسرم گفت: «آخه معلم‌مون گفته درباره یکی از فامیل‌هاتون یه انشاء بنویسین»

همسرم گفت: «خب عزیز دلم! تا خاله و دایی و زن دایی و شوهر خاله و پسر خاله و دختر خاله و اینا هستن، چرا باید در مورد عمه بنویسی اصلا؟»

با سوال پسرم رفتم توی فکر؛ فکر این‌که آخرین بار کی عمه‌هایم را دیدم. من سه تا عمه داشتم. بزرگتر از همه، عمه «پریچهر» بود که اصفهان زندگی می‌کرد. آخرین باری که عمه پریچهر را دیدم، حدود ده سال پیش بود. یک هفته مانده بود به عید، برای کاری مجبور شدم بروم اصفهان. کارم طول کشید و خوردم به تعطیلات عید. پیش خودم گفتم «چه کاریه که این همه راه رو برم و دوباره بر گردم، میرم خونه عمه اینا و یه چند روزی رو کنگر میخورم و لنگر میندازم تا بعدِ سه، چهار روز تعطیلات رسمی، برم سراغ انجام کارام»

زنگ زدم خانه عمه. اما کسی گوشی را جواب نداد. موبایل عمه را هم که گرفتم، به نتیجه‌ای نرسیدم. به ناچار زنگ زدم به شوهر عمه که از آن اصفهانی‌های اصیل بود و آدرس را گرفتم. دمش گرم! چنان آدرس دقیق و سر راستی داد که بعد هفت بار عبور از طول و عرض زاینده رود و سه بار چرخیدن دور میدان امام و چند سفر درون شهری و برون شهری، رسیدم پشت در خانه‌شان. با هزار سلام و صلوات زنگ را زدم و عمه آمد در را باز کرد. با دیدن من گل از گلش شکفت و چنان استقبالی از من کرد که عمراً حتی رئیس جمهور نظیرش را در دوره عزت گذرنامه‌ها در سفرهای اروپایی‌اش تجربه کرده باشد! استقبالی گرم‌تر از استقبال مادر چاوز حتی!

خلاصه بعد از طی شدن تشریفات رسمی و غیر رسمی استقبال، در حالی که با آستینم بقایای بزاق عمه جان را روی لپ و گونه‌هایم خشک می‌کردم، وارد خانه شدم. ناگهان با صحنه جان و تن خراشی مواجه شدم که کاملا استقبال گرم عمه جان را توجیه می‌کرد! تلی از اسباب و اثاثیه خانه وسط حال که با یکی، دو عدد تی و جارو محاصره شده بودند، حکایت از چند روز بدن سازی سنگین، زیر نظر عمه خانم داشت! 

عمه جان با پیوست چند تا قربان صدقه، به آن استقبال بی‌نظیرش خامم کرد و کشیدم به کار؛ آنقدری که در آن چند روز عمه از من سواری گرفت، مرحوم دن کیشت از خرش نگرفته بود! و بعد از آن همه حمالی و بیگاری هم با گفتن این‌که «قراره برای عید به مسافرت جنوب برن» به محترمانه‌ترین شکل ممکن، عذرم را خواستند و آویزانم کردند به دیوار مهربانی، که ما دیگر لازمش نداریم؛ اگر کسی نیاز دارد، بیاید برش دارد!

شب عیدی با کلی بدبختی و مکافات توانستم یک راننده را راضی کنم که اجازه بدهد کف اتوبوس بخوابم و برگردم خانه.‌ کل مسیر به این فکر می‌کردم که «خدا ازت نگذره عمه! تو که می‌خواستی بری مسافرت، خونه تکونیت دیگه چی بود؟» وقتی که رسیدم خانه، تقریبا تا سیزده بدر طول کشید تا آثار جنایت عمه از بدنم بیرون برود و لود شوم.

عمه دومم پری ناز بود و آخرین باری که خانه‌شان رفته بودم، دوازده سالم بود. اتفاقا باز هم عید بود و من به شدت سرما خورده بودم؛ ولی بابام پایش را کرده بود تو یک کفش که هر طور شده باید با آن‌ها بروم خانه عمه پری ناز عید دیدنی! از من و تن بی حال و پیشانی تب دارم انکار، و از بابام اصرار که «زشته! اگه تو نیای، عمت ناراحت میشه.» اما از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، کل اصرار پدرم برای این بود که با بردن من و پس گرفتن عیدی پنجاه تومانی که به بچه‌های عمه پری ناز داده بود، جبران مافات کند!

به ضرب و زور پدر کج‌دار و مریض، راضی که نه، اما مجبور به رفتن شدم. عمه جان که صورت رنگ پریده‌ام را دید، جلو نیامد و با رعایت فاصله قانونی، به یک تبریک بسنده کرد. شوهرش عمو جمشید هم، بعد از دو تا ماچ، در حالی که گردنم را برای گرفتن ما چ سوم به طرفش برده بودم، از من دور شد و با گفتن عبارت «ماشالا برای خودت مردی شدی، روم نمیشه بهت عیدی بدم دیگه» از دادن عیدی طفره رفت و تیر بابام به سنگ خورد! در راه برگشت به خانه هم، من از حال رفتم و بعد از تناول کلی سِرُم و قرص و آمپول، دوباره تا سیزده بدر طول کشید تا لود که چه عرض کنم، ریست فکتوری بشوم کلا!

عمه سومم، عمه پری خاتون بود که بعد از عمل دماغ، به هیلدا تغییر نام داد. آخرین باری که رفتیم خانه‌شان، یا بهتر است بگویم آخرین باری که دیدمش، برمی‌گردد به یک سال قبل ازدواجم. آن موقع قرار بود من و شیوا، دخترِ عمه هیلدا، باهم ازدواج کنیم و به همین خاطر و البته بزرگتر بودن عمه از بابام، اولین جایی که بعد از خانه پدربزرگ‌ها و خاله اقدس و ساناز و دایی بهروز و همکلاسی‌های مادرم از مهد کودک تا دبیرستان، می‌رفتیم خانه عمه پری خاتون بود. 

آن روز هم همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و یواش یواش بحث می‌رفت سر قرار عقد و عروسی که یکهو مامانم با ایراد گرفتن از ست نبودن گل‌های قالی عمه این‌ها با سرویس ظروف تفلون‌شان و به دنبالش جواب‌های کوبنده عمه، صحنه بزم را به رزم تبدیل کرد و اولین چیزیی هم که منتفی شد، ازدواج من و شیوا بود. از آن به بعد، رابطه ما و عمه شد مثل رابطه ایران و آمریکا و حتی خبری از حافظ منافع هم نبود، و تا امروز هم هیچ برجامی نتوانسته تحریم‌های متقابل را رفع کند.

با «بابا، بابا» گفتن پسرم که به خود آمدم، دستی به سرش کشیدم و گفتم: «مامانت راست میگه بابا، عمه همچین تحفه‌ای هم نیست. برو در موردِ خاله شهینت انشاء بنویس.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
سلام جناب سروان؛ یک غلط املایی درش یافت کردم که اگه خودت پیدا کردی، قول بهت میدم یه کارت شارژ، به هر قیمتی خواستی برات بفرستم. ولی شاکلۀ کار حرف نداره و همچنین محتوای داستان.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
این شمارۀ شوهر عمت رو هم به من بده ببینم به چه حقی وجهۀ مارو خراب کرده. همین الانا، منتظرم.
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
غلط املایی!!اونم تو متن من :) اگه مریض و میفرماید که حرف دارم سرش :-P
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
نوشتاری خیالی بیش نبود وگرنه من خودم یه اصفهانی میشناسم دلش دریاست ،همین چند خط بالاتر قول کارت شارژ داده بهم:-)
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
در مورد شاکله و محتوام لطف دارین
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
چقدر بامزه بود مخصوصا اون قسمت ديوار مهربانيش عالي بود خخخخخ
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
مرسی لطف دارین،کسی که متن هاش همه رو میخندونه وقتی میگه با مزه بوده خو لابد بوده دیگه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
وااااي خيلي لطف داريد. ولي متن‌هاي من خودم رو نميخندونه متاسفانه:|||
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
آره منم به متن های خودم نمیخند،اصلا چه معنی داره نویسنده به متن خودش بخنده ;-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
منم همین کامنت :))) کلا قسمت عمه پریچهر نیشم رو بیشتر بقیه باز کرد :))))
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خوشحالم از نشوندن لبخند بر چهره شما:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
در مورد اون ست نبودن گل‌هاي قالي و گل‌هاي تفلون و گل‌هاي زيرشلواري پدر هم حرفي ندارم:||||
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
منم حرفی ندارم حتی فقط سمت ما زیرشلواری گل دار مد نشده هنو فقط راه راه داریم که با ریشه های فرش سته :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
:))))))))))))))))) عالي بود...
kianaz
kianaz
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
واي خخخخخ عالي بود اقا عالي بود فوق العاده بود :)
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
مرسی شما لطف دارید،خوشحالم مورد پسند واقع شده
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
خخخخ اصا هم اسمش خنده داره چقد طولانیه چجوری بخونمش ولی خب موضوعش اصا مشخصه ک چه شیرینه
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
یعنی الان نخوندین؟! باشه بعدن گرفتار عمه پریچهر ها شدین گلایه نکنید که چرا کسی راه و چاه نشون مون نداد/:
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
خیلی خوب بود:)کیفور شدیم...قلمتان مستدام
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
منم از کیفور شدن شما کیفور میشم :)،مرسی
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
خیلی بامزه بود.شما اگه مادر ما رو هم عمه پریچهر حساب کنید خیلی کار خوبیه
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
مرسی،باور کنید من اصلا خونه تکونی بلد نیستما ،بیشتر خراب کاری میکنم،علاقه خاصیم به شکستن ظرف و ظروف دارم :)
n_dahji
n_dahji
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
دستون درد نکنه یعنی ما عمه ها این قدر ...(گزینه 1:ماهیم /گزینه 2:ماهیم/گزینه 3:ماهیم/گزینه 4:هر سه مورد)بی خودی دنبال گزینه ی دیگه ای نباشید که ناراحت میشم. :)))))) عالی بود جناب نصیر /خوشم اومد ولی چشمم از برادر زاده ها اب نمیخوره که فردایی پس فردایی مثل عمه پریچهر به کار بکشمشون/مگه این که مامانشون مثل مامان شما باشه(ماه)پسر بزرگ کنه که دست بوس :))) عمه شون بشن :))) /شاید هم خدا خواست شیوا دار شدم خخخخ راستی من فقط مهارت خاصی دارم تو شکستن قوری چینی /و مامان بنده عادت کرده بنده خدا که اگه صدای شکست لیوان از اشپز خانه بیاد /بلند میگه برم قوری بخرم؟؟و من میگم نه این بار به خیر گذشت لیوان بود :)))))))))))))))))))
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
قطعا چیزی جز گزینه های که مطرح کردید نیست،عمه ماهه(من که یه دونه دارم ماهه) ،خوشحالم خوشتون اومده ،تقصیر از شما نیست از جنس چینیه ،قوری ژاپنی رو امتحان کنید:)
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
دم عمه پریچهر داستان گرم، برادرزاده ی آدم کمک حالش نباشه کی باشه ؟:دی
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
احتمالا خواهر زاده:) ،عمه پریچهر قصه مرزهای کمک حال بودن و فرسنگها جابجا کردنااا
zakhar
zakhar
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
ایول....همشو خوندمو لذت بردم :) و اینم بگم منم بار اول رفتم اصفهان نمیدونستم اینطور آدرس میدن بعد یارو کلی مارو پیچوند...دفعه بعد که رفتم همون آدرس رو از یکی دیگه پرسیدم داشت میپیچوند که گفتم تو بیخود کردی مسیرش از این طرفه و گازشو گرفتیم رفتیم یاروهم بدجور قهوه ای شد
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
کی بود زاخارجان؟ همین الان آدرسش رو بده و جسدش رو تحویل بگیر. دفعۀ بعد خواستی بیای، همینجا هر چی آدرسه از من بگیر تا دیگه این اصفهانی نماها جلوتون سبز نشن.
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
مرسی ک خوندین:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
اساتید همه پای نوشته تون رو امضا کردن من چی بگم دیگه؟! از اون نوشته هایی نبود که فقط بدرد عمه آدم بخوره!!‌مرسی :)
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
اساتید لطف دارن ،و شما نیز هم :)
M_Hoseiny
M_Hoseiny
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
عمه های من که خیلی دوست داشتنی اند ، من هیچ وقت علت این همه دشمنی رو با عمه های بیچاره نفهمیدم !! ولی واقعا مطلب طنز و پرکششی بود ، ممنون :)
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
کی دلش میاد با عمه دشمن باشه ،منم عاشق تک عمه ام هستم ،خوشحالم که خوشتون اومده:)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
من عمه ندارم؛ الان باس چی کار کنم؟؟؟
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خدا رو شکار باش آقا سجاد :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
*شاکر
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
وای هیچی دیگه من چه بگویم تورا هرکی عمه نداشته باشه قطعا لذت عمه داشتن رو درک نمیکنه :)
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
ااا استاد عمه جان است ها :)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
مادر چاولز .مقایسه رونالدو و مسی بهترین قسمتهاش بود.خسته نباشید
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
مرسی،مادر چاوز و جواد خیابانی هم تشکر دارن خدمت تون:)
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
داستان بسیار زیبایی بود
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
مرسی ،لطف دارین
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
سلام آقا ناصر واقعاً تبریک میگم. پیشنهاد میدم این مطلب به عنوان شاخ هفته انتخاب بشه. بی تعارف یکی از ناب ترین طنزهایی بود که اخیراً خوندم.
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
سلام،مرسی محمد جان لطف داری خوشحالم مورد پسند واقع شده:)،شاخ هفته به حق به مطلب خوبت میومد.
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
عالی بود همین
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠