نیم بوت پاییزی

نیم بوت پاییزی

نویسنده : i_banu69

رفته بودم از کفش فروشی خیابان ادب‌جو یک نیم بوت بخرم. دختر فروشنده مثل همیشه با لبخند یک شیشه ایفوریا را هم اشانتیون گذاشت داخل پلاستیک خرید. داشتم کیف پولم را باز می‌کردم که نگاهم افتاد به چشم‌های تو. خشکم زد. اما تو برخلاف گذشته‌ها مشتاق سلام دادی. فقط توانستم سرم راتکان بدهم. با نگاهی وحشت‌زده به سمت دختر برگشتم. پول را گذاشتم روی پیشخوان. دختر گفت: مزاحمه؟ گفتم: نه! آشناست اما از حرف زدن باهاش نفسم بند میاد.

نمی‌دانم خداحافظی کردم یا نه. از مغازه آمدم بیرون. تو هم دنبالم آمدی. صدایم زدی. نایستادم. گفتی: یادمه اون روزا اونقدر با صبر وادب به حرف‌های مقابلتون گوش می‌دادین.

به سمتت برگشتم وگفتم: منم یادمه اون روزا اینقدر سر به زیر و متین بودین که از هم صحبتی با یه دختر معذب و گیج بودین، چه برسه به این‌که بیفتین دنبالش.

یک لحظه نگاهت کردم. اما سریع سرم را انداختم پایین صورتت هنوز ته ریش داشت اما خیلی مردانه‌تر و البته جذابتر شده بود. هنوز هم از نگاه کردن به آن صورت معصوم دلم آب می‌شد

+ چرا نگام نمی‌کنین؟ اون روزا که....

- ببین آقای محترم. تو یا خودتو خیلی خوب فرض کردی یا منو خیلی هرزه. من اونقدر برای خودم حرمت قائلم که جز محارمم به صورت هیچ مردی نگاه نکردم. من به صورتت نگاه می‌کردم چون صورتت یه نوری داشت. وجود و حضورت یه نور وآرامشی داشت وگرنه من که عاشق چشم و ابروی نداشتت نبودم که. پسر خوشتیپ دوربرم زیاده. من دنبال آدم بودم نه چشم و ابروی قشنگ

+ اما من دوستت دارم..

آتش گرفتم. دلم می‌خواست گردنش را بشکنم. سرم را بالا گرفتم. آن‌قدر نگاهم عصبانی بود که خودش حرفم را فهمید و با نگرانی ادامه داد

+ خب اون موقع من شرایطم خوب نبود. وقتی باواسطه گفتی دوستم داری، تازه چهلم پدر تموم شده بود. من کار نداشتم، سربازی نداشتم. شرایطم مساعد نبود اما حالا....

- من حتی اینقدر ارزش نداشتم که زبونی جوابمو بدی؟ حق با توئه، منو و تو به درد هم نمیخوریم. میدونی چیه؟ یه پسر متولد ۷۰باید بره با یه دختر ۷۶ ازدواج کنه. یه دختر ریز و با ناز و ادا و جذاب مثل ورودی‌های امسال دانشگاه. نه یه دختر همسن خودش که قد بلند و درشته

+ این چه حرفیه... من دوستت داشتم و دارم و به خاطر شرایطم...

- بدت نیاد اما به این رفتارت میگن بزدلی... این‌که این‌قدر جربزه نداشتی که...

نفسم داشت بند می‌آمد. یک دفعه یک فکری زد به سرم، خدایا مرا ببخش

- اینقدر بحث کردی که مجبور شدم چیزایی رو بگم که دوست ندارم. بعد عکس پرسنلی دایی‌ام را که لابلای مدارک ماشینش توی خانه ما جامانده بود نشانش دادم و گفتم. این عکس نامزدمه. محرم شدیم. بعد حلقه بدلی پرنگین دستم را نشانش دادم و گفتم اینم حلقه نامزدیمونه. حلقه ازدواج رو دادیم بسازن. تو هم مثل اون قدیماباش همون پسر سربزیر مظلوم که کاری به کسی نداشت.

مات و وارفته گفت: دروغ میگی؟

- دروغ چیه؟ نمی‌دونی وقتی رفتم کربلا چقدر زیر قبه دعا کردم که فراموشت کنم. دعا کردم که یه قسمت خوب گیرم بیاد. دعا کردم یه آدم فوق العاده نصیبت شه. از حرارت دوست داشتنت کم شد. یه آدم خوب اومد توی زندگیم. ان شاالله برای تو هم به زودی پیش میاد.

بعد از کمی مکث گفتم خداحافظ و راه افتادم. می‌دانستم ایستاده و نگاهم می‌کند. رفتم توی یک کوچه و مخفیانه نگاهش کردم. بعد از چند لحظه برگشت و رفت اما هر چند متر برمی‌گشت و نگاه می‌کرد. وقتی کاملا دور شد راه افتادم. قلبم هنوز دوستش داشت. اما خوب می‌دانستم هرگز کسی را که مرا شکسته نمی‌پذیرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
داستان خوبی بود. فقط این آخری دروغ بود یا راست؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
والا ما هم در راست و دروغ بودن داستانهای ایشون موندیم هاجو واج/جواب درست درمون هم نمیدن
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
قلم توانایی دارید :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
:|
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
عکسش یه چیزی بود متن اش یه چیز دیگه!
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
عکسشو که من نذاشتم جناب!کار مدیرسایته!!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
سلام. به یه شرط نظرم رو میگم:) اینکه شما هم نوشته های من رو نقد کنید. من البته نظرم رو میگم. کاملاً هم شخصیه. یه مقدار عنوان با متن نمی خوند. مثلاً نیم بوت چه نقشی توی داستان داشت؟ من که خواننده هستم آخر سر باید بگم آره نیم بوت برای این، عنوان متن قرار داده شده که فلان قسمت داستان بهش گره خورده. دومین مورد اینکه چه چیزی رو میخواستید به من خواننده بگید؟ به نظر نوشته ی شما یه برش از یه داستان بلنده. مثل یه سکانس که از یه فیلم انتخاب شده باشه. و در آخر نتیجه چی شد؟! (من رو ببخشید که نظرم رو گفتم. به خاطر اینه که بقیه رو قلقلک بدم که بیان و نوشته هام رو نقد کنن. :))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
ایول به این نظر
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خانم رضایی ممنونم. اما فکر نکنم دیگه چنین نظری بذارم. چون واکنشی ندیدم.
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
نه به اون علاقه ای که تو سری های قبل تو داستان موج می زد و نه به این لج بازی ، بانوجان تکلیف این دو نفر رو زودتر مشخص کن تا سال نو نشده خب:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات