«می‌دونی این چندمین باریه که این آسانسور داره خراب میشه، چرا به یک تعمیر کار درست و حسابی نمی‌سپرن، این‌که نشد هر دفعه کلی پول شارژ می‌گیرن، خوبه می‌دونن ما بدون آسانسور لنگ می‌زنیم‌ها.»

پدر بلند شد داشت به سمت پنجره می‌رفت. گفت: «سروش پنجره رو ببندم، داره کم‌کم غروب میشه.»

نگاهم به سقف بود.

مامان ادامه داد «باید این دفعه خودم در جریان تعمیرش باشم این طوری نمیشه، نمیخواد پنجره رو ببندی هواش خوبه.»

صدای به هم خوردن ظرف‌هایی که مامان داشت تمیزشان می‌کرد تمرکزم را به هم ریخته بود. حوصله نداشتم. توی خیالات خودم بودم .

مامان گفت «محمد میای این ظرف‌ها رو با هم جابه جا کنیم» داشت به طرف آشپزخانه می‌رفت «راستی سروش چرا صبح که خاله و ستاره اومده بودن دیدنمون نیومدی و خودتو به خواب زدی ها.»

کلی جواب و دلیل از  ذهنم گذشت. این‌قدر حرف داشتم برای گفتن که هیچی نگفتم جز سکوت. نگاهم هنوز به سقف بود. دست‌هایم را بالا بردم و رو به رویم نگه داشتم، این کار بهم آرامش می‌داد، انگشت‌هایم را باز و بسته می‌کردم.

صبح مثل همیشه خودم را زده بودم به خواب،  بیدار شدن از خواب برایم سخت بود، هی خودم را لعنت می‌کردم که چرا باید همچین کاری را کرده باشم. »آخه سروش دیوانه تو که از شرایط خودت خبر داری، آخه تو که میدونی چقدر سخته، چرا؟ آخه چرا؟» بغض داشتم، دست‌هایم  هنوز روی هوا معلق بودند، سنگینی را کم‌کم حس می‌کردم .

«آخه چرا عاشق شدی، تو که آخرشو خوب میدونی چرا؟» دوست داشتم زار زار اشک بریزم اما بغض شده بود. «این حس لعنتیت چی بود دیگه، مگه باید تو هم مثل بقیه زندگی کنی، مگه با خودت شرط نبسته بودی، آخه تو میتونی زندگی کنی چه برسه به  عاشقی، زمین و زمان داری آخه تو، حقته. تاوان بده و تنهایی عاشقی کن. تنهای تنها. آخه تو که معلولی، توی عاشقی بدتر، تاوان بده.»

اشک حلقه بسته آرام روی صورتم سر می‌خورد. «آره این اشک بهتر از تو میفهمه که باید آروم بره تا کسی نفهنه اما تو. تو که حستو نکشتی تاوان بده.»

دست‌هایم سنگین شده بودند و از تعادلم خارج شده بودند، می‌لرزیدند، مثل دو تا آهنربا که دارند همدیگر را دفع می‌کنند. نیروی وسط‌شان را به خوبی حس می‌کردم. دستم سرد شده بود و مور مور می‌کرد.

دستام را به پهلوم انداختم. با ساق دست به فرش می‌زدم، انگشت‌هایم چند سانتی می‌پریدند روی هوا و دوباره می‌افتادند.

«هیچی آدم، دست خودش نیست.» خون توی دستم آمد. «چرا باید تو قشنگترین قسمت زندگیم آهنگی که نسیبش میشه آهنگ ناموزون یک تازه کار باشه و همش فقط ویز ویز کنه». دست‌هایم را دوباره بلند کردم. نمی‌لرزیدند. انگشت‌هایم را توی هم قلاب کردم، به فکر مسخره‌ام پوزخند زدم، «من نباید مثل بقیه زندگی کنم، نتونستم حتی یک تکونی به خودم بدم.»

باد پرده را به حرکت در آورد، به بیرون نگاه کردم. شب شده بود. دلم برای ستاره تنگ شده بود. دست‌هایم را به پهلوم انداختم. و با صدای بلند گفتم «مامان ویلچرم رو بیار، میخوام برم آسمون شب رو ببینم، دلم برای ستاره‌ها تنگ شده.»

اشک چشمم را پاک کردم و در سکوت ذهنم گفتم «چرا هیچ کس این رو نمیفهمه...»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٩
٠
٠
چقدر خوب نوشتید و چقدر تلخ بود ماجرا. ان شاءالله که اینجور معلولیت ها گریبانگیر هیچ فردی نشه.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٣٠
٠
٠
ممنون که خوندید.انشاء الله، خیلی از واقعیتهای زندگی عقبیم. سال خوبی داشته باشید
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٢/٢٩
٠
٠
چقد زیبا وتلخ خییلی تحت تاثیر قرار گرفتم :"(
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٣٠
٠
٠
ممنون که خوندید. ببخشید اگه کامتون رو تلخ کردم، ولی حقیقته که خیلی ها طعم عشق رو این طوری میچشن. سال خوبی داشته باشید
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٩
٠
٠
نصیب// بماند که عکس کوچولوی کنار مطلب، قضیه رو لو داد، اما داستانتون خوب بود. سال خوبی داشته باشین!
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٣٠
٠
٠
بله حق با شماست، خودم هم نمی خواستم لو بره ولی انشاء الله هیچ کی روش نشینه. شما هم سال خوبی داشته باشید و ممنون که خوندید
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٤/١٢/٣٠
٠
٠
جالب بود
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠١
٠
٠
ممنون که خوندید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤