مرد و شرمندگی / داستان کوتاه. قسمت پایانی

مرد و شرمندگی / داستان کوتاه. قسمت پایانی

نویسنده : کربلایی بنیامین آژیراک

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

حسین سوار مترو شد. گرمای داخل مترو به او جان دوباره بخشید. حسین به فروش ویفر مشغول شد. با تمام توانش فریاد می‌زد ویفر موزی، ویفر توت فرنگی. تا آخر خط چند تا ویفر فروخته بود اما ناامید نشد، خطش را عوض کرد تا شاید فروش بیشتری داشته باشد. همان طور که مشغول فروش ویفر بود کیف پولی کف ایستگاه مترو نظرش را جلب کرد. نگاهی به دور اطرافش انداخت و خم شد و کیف را برداشت و باز کرد. کیف پر از تراول بود. یک لحظه فکرش رفت سمت بیماری عسل و غصه‌های یواشکی اعظم که سعی در پنهانش داشت اما نمی‌دانست حسین از چهره‌اش ناراحتی را می‌خواند.

با خودش فکر کرد با این پول همه این غصه‌ها حل می‌شود. ناگهان یاد حرف اعظم افتاد که می‌گفت: حسین من بهت افتخار می‌کنم با همه این مشکلات، تو پول حلال میاری.

حسین ناگهان شرمنده اعظم شد که وسوسه شده، پس دنبال ردی از  صاحب کیف شد، در یکی از قسمت‌های کیف شماره‌ای بود. از مترو خارج شد، به مغازه رفت، از فروشنده اجازه تماس گرفت. حسین شماره تلفن را گرفت. صدای بوقی که از پشت می‌آمد بر استرس حسین می‌افزود که ناگهان مردی جواب داد: بله.

حسین: سلام من کیفی را داخل مترو پیدا کردم، مال شماست.

مرد با صدای پر هیجانی گفت: بله برای منه

حسین: لطفا مشخصات کیف رو بدید.

مرد: یه کیف مشکی که نزدیک 5 میلیون تراول داخلشه.

حسین: کاملا درسته شما دم ...... دم تابلو...... بیاین کیفتون رو بگیرید.

مرد: خداحافظ

حسین: خداحافظ

حسین از مغازه بیرون زد. حسین دم ایستگاه منتظر بود که مردی را از دور دید که دارد به سمت او می‌آید. همان لحظه مرد گفت: اقا فکر کنم شما کیف من رو پیدا کردین؟

حسین کیف را سمت او گرفت. مرد کیف را گرفت. حسین می‌خواست خداحافظی کند که مرد گفت: می‌رسونمتون هوا سرده.

حسین هم به ناچار قبول کرد. مرد جلوی ماشین گران قیمتی ایستاد و به حسین گفت سوار شو. حسین داشت به تفاوت زندگی خودش و مرد فکر می‌کرد که مرد گفت: کدوم سمت تهران برم؟

حسین با مکث گفت: جنوب تهران.

مرد به سمت جنوب تهران راه افتاد. نفس‌هایش در کوچه‌های جنوب تهران می‌گرفت. بعد از چند لحظه حسین آدرس دقیق خانه‌اش را داد و سرش را تکه داد به صندلی و چشم‌هایش را بست.

حسین تازه چشم‌هایش را بسته بود که مرد او را صدا زد: رسیدیم.

حسین از ماشین پیاده شد. روبروی خانه اجاره‌ای‌اش ایستاد. زنگ خانه را زد که مرد گفت: من دیگه برم.

حسین: نه کجا؟ بیاین داخل.

مرد هم که مایل بود گفت: باشه.

حسین دوباره زنگ زد که دید زنش با اشک‌هایی که از چشم‌های زیبایش سرازیر است، با ته ته پته می‌گوید: حسین عسل داره تو تب می‌سوزه.

حسین دچار شک شد بود، با عجله به طرف عسل رفت و جستی کرد و عسل را در دستش دید. مرد به حسین گفت: بزایدش داخل ماشین من.

سوار ماشین شدند، به سمت بیمارستان راه افتادند. سکوت ماشین را صدای گریه‌های اعظم می‌شکست. به بیمارستان رسیدند. پزشک عسل را معاینه کرد. آن لحظات پر استرس‌ترین لحظه زندگی حسین و اعظم بود تا این‌که دکتر آمد و گفت: این دختر همین الان باید عمل بشه.

همه فکر حسین این بود چه جوری پول جور کند. دستی در جیبش کرد که ببیند چه قدر کار کرده اما با دیدن پول کمی که در جیبش بود، انگار دنیا روی سرش خراب شد. مرد که نظاره‌گر تمام لحظه‌ها بود گفت: نگران نباشین، من هزینه عمل رو میدم.

حسین: نه اقا نمی‌خواد.

مرد: یه قرضیه که بهتون میدم.

حسین با خوشحالی مشغول پر کردن فرم عمل شد. در تمام این لحظات اعظم مشغول خواندن قرآن بود. بعد از چند ساعت عمل به پایان رسید. دکتر با چهره خندان به سمت حسین آمد و گفت عمل خوبی بوده. اعظم با بغضی که در گلویش نهفته بود، از مرد تشکر کرد که هزینه عمل عسل را داده.

مرد گفت «خواهش می‌کنم» و بعد رو به حسین گفت: من توی شرکتم به یه آدم مطمئن نیاز دارم، اگه شما بخوای می‌تونی اونجا کار کنی.

حسین پذیرفت. مرد: پس شما از فردا می‌تونین کارتون رو شروع کنید.

حسین هزاران بار خدا را شکر کرد که اسیر وسوسه شیطان نشده و پول را برنداشته و به صاحبش بر گرداننده و همه مشکلاتش به دست این تصمیم درست حل شد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٩
٠
٠
سلام؛ سال خوبی رو براتون آرزمندم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣