ساعت گذشت

ساعت گذشت و تو 

آویزان از عقربه‌های ثانیه شمار گذشتی

و من تسلیم شدم

به آغاز فصلی نو که کبوترهایش

از بهت سرمای بی‌سابقه

آواز را میان منقارهای کوچکشان 

محبوس کرده‌اند

و این فصلی ست

که از عمان تا کلاه دماوند را 

با تور شقایق به عروسی یادها خواهد برد

ساعت گذشت 

و تو

آویزان از عقربه‌های ثانیه شمار گذشتی

و از خودم می‌پرسم :

آیا کسی دشت‌های شقایق را 

با صنوبرهای مرتفع رویا

به آسمان متصل خواهد کرد؟

در قلب منبسط دختران نوبالغ

تو بگو ای عابر

آیا عشق 

نطفه خواهد بست؟

دلتنگی مرا در قالب‌های یخ 

استخوان نامیده‌اند

فساد ماهیچه‌هایم به تاخیر افتاده

آی ای کرم‌های خاکی!

آیا کسی در آن خلوت نمناک

پوره‌ی قلب مرا خواهد خورد؟

صدای جوجه‌های یتیم می‌آید

هوای کوچه سرد است

و انتظار در دهان گربه

پرهای مادر را به باد داده است

صدای جوجه‌های یتیم می‌آید

ساعت گذشت 

و تو

آویزان از عقربه‌های ثانیه شمار گذشتی

و این فصلی ست که اقیانوس‌ها را 

در سکون آرامشان 

سرخ خواهد کرد

تا جلبک‌های روییده بر پوست سفره ماهی 

دهان لاک پشت‌ها را 

تلخ کنند

و پلانکتون‌ها

آه پلانکتون‌های کوچک حقیر

عاقبت وال‌ها را خواهند خورد

من از شمارش عددها بیزارم

آی ای قاصدک‌های سرگردان 

امیدی به فراموشی «لحظه‌های آخر» هست؟

ماهی قرمز عیدمان دندان در آورده

تنگ 

موج می‌زند

آیا هیچ بوسه‌ی ناپیدایی 

زخم‌های باز تجربه‌های ضعیف را 

التیام خواهد داد؟

ساعت گذشت

ساعت گذشت و تو 

آویزان از عقربه‌های ثانیه شمار گذشتی 

آی ای لحظه‌ی پایان

شکایت که نه

من اما پیشانی خاطره‌ها را 

بوسه‌ی خداحافظی نداده بودم هنوز

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
قلم احساست همیشه توانا نازنین بانو.پیشانی هیچ خاطره ای رو نمیشه بوسید ..خاطره ها رو باید بویید
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
چه فضای مخوفی رو ترسیم کردی، پلانکتون ها ؟ ترسناکه غرق شدن. میشه از خاطره ها خداحافظی کرد مگه؟!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
مفهوم شعرتو دوست داشتم ،سعی کن اشعار کوتاه بنویسی چون بهتر،سبکتر و زیباتره
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
من زیاد سر در نیاوردم ولی مچکر مچکر مچکر
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠