هنوز هم لامپ خاموش است ولی...

هنوز هم لامپ خاموش است ولی...

نویسنده : فو فا نو

دو مرد، سه زن و یک دختر. یک اتاق مربع شکل، 2.73 در 2.73، تاریک، ولی بیرون از اتاق، روشن، با لامپ و مهتابی.

دو مرد و سه زن خندوانه می‌بینند؛ خاطره تعریف می‌کنند و می‌خندند.

دختر ولی به مانند فرشی که در اتاقش است تبدیل به یکی از قطرهای مربعی که درونش زندگی می‌کند شده و در حال گوش کردن آهنگ بی‌کلام فیلم Interstaller است و حس و حالش با آهنگ ماجرا ترکیب شده؛ انگار که این آهنگ را برای حال الان او ساخته باشند؛ انگار که این آهنگ از درون او به وجود آمده باشد.

دختر کورمال کورمال به دنبال هندزفری‌اش می‌گردد؛ آن را پیدا و به گوشی‌اش وصل می‌کند تا دیگر صدای خنده‌ها را نشنود و رسما با آهنگ یکی بشنود.

فکرهایش درهم است. نمی‌داند باید چه کاری را انجام دهد؛ به ساز کدامین عنصر جهان برقصد؟ کدام را حذف کند و کدام یکی را بگذارد باشد؟ این یا آن یا آن یکی؟ آهنگ اوج میگیرد؛ ذهن دختر هم، یاد حرفی که قبلا شنیده است می‌افتد: «یا بین راه‌های از قبل ساخته شده یکی را انتخاب کن یا خودت راهی بساز و آن را انتخاب کن!»

دختر دست راستِ مشت کرده‌اش را به طرف سقف دراز می‌کند و آرام آرام و با ترس و نگرانی فشار ناخن‌ها در کف دستش را کم می‌کند و یکی یکی آن‌ها را از خمیدگی در می‌آورد؛ در همین حین به یکباره دست چپش، بی‌اراده، پرواز می‌کند و از کنارش می‌رود؛ دست راست نمی‌گذارد دست چپ در تاریکی گم شود؛ او را در بر می‌گیرد و شروع به نوازش کردن آن می‌کند.

=============

پ.ن: لینک آهنگ مربوطه : http://jeem.ir/film.php?id=4614

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
یعنی ای همه دقت که بره ی ای متن گذاشتم اگه بره ی درس خاندن مزاشتم الان دکتر شده بودم. ولی بازم نفهمیدم! خخخ. ستاره دار هم شد!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
خخخخخخ من پوزش میخوام :)) ینی شما توضیحی ک تو وبمم دادین باز نتونستین ربطش بدین ب این؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
پوزش که لازم نیست! اشکال از منه!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
* دادم
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
تصویر سازی مطلب :دی http://yon.ir/JxGh ک عکسشم اون بالا هس...
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
پس بالاخره اینقدر حرص خوردین، مطلبتون اومد؛ تبریک. نگران کامنتای این روزام نباشید، مهم رسالت شماست که انجامش دادین. حالا دوست دارین که اساسی نقد بشه یا نه؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
یا خدا @_@ شما کامنتای منو تو تخته دیدین؟ ایکون خجالت :)))))))) ممنون بابت تبریک :))) بله که دوست دارم :) ممنون میشم اگر این کارو کنین :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
اول بگم که خیلی سعی کرده بودین علائم نگارشی رو درست استفاده کنین و این خودش به شدت قابل تحسینه. در بعضی از جاها جا افتاده و در بعضی از جاها خیر، بعضی جاها هم که می خواسته نگذاشتید. "دختر ولی به مانند فرشی که در اتاقش است،..." "این یا آن، یا آن یکی؟" "آن‌ها را از خمیدگی در می‌آورد." "پرواز می‌کند و از کنارش می‌رود." در بقیۀ جاها تقریبا درسته و این خیلی خوبه که سعی کردین با دقت به تزئینات کار بنویسید. یه جایی هم جمله ای هست که من متوجهش نشدم: "و رسما با آهنگ یکی بشنود." در محتوا اما موفق نبودین متأسفانه! از "دختر ولی..." به بعد منِ مخاطب باید با این دختر طی طریق کنم و برسم به آخر ماجرا؛ این در حالیه که جمله های شما به قدری نامفهومه که اصلا اطلاعاتی به من نمیده؛ این دختر کیه؟ جملۀ سرنوشت سازش رو از کی شنیده؟ خانم فوفانو داستان چیه؟ :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
اره دقیقا :))) جدیدا خیلی سعی میکنم از علائم درست استفاده کنم ولی تشخیص اینکه کجا چی میخواد واقعا سخته، سعی میکنم ولی بازم، بالاخره یه روز باد میگیرم کامل :))) مرسی بابت این جملاتی ک تصحیحشون کردین :) واخ واخ اون جمله ک گفتین از دستم در رفته :| قرار بوده بشود باشه نمیدونم چطور شده بشنود :| خب پس شمام نظرتون با اقای مداحی یکی هستش :))) نمیدونم مطلب" میخندند، میخندی، اسنکان ها گرم می شوند" ام رو خوندین یا نه، یک جاهایی من دوست ندارم با جزئیاات داستان بگم. دوس دارم فقط جریانی رو تعریف کنم و حس و حرفی رو برسونم ( اکثرا نمادین طور ) . جوری بنویسم ک مخاطب خودش کشف کنه و ب جزییات فکر کنه. یعنی یه تیکه از یه زندگی مثه اون مطلبم ک گفتم و قصد شناسوندن کاراکتر ب صورت معمول رو ب مخاطب ندارم! اینجام تنها هدفم این بود که سردرگمی رو نشون بدم، سردرگمی بین کلی مفهوم، کلی قانون. سردرگمی و نگرانی و اضطرابی ک این دختر رو از پا دراورده میون کسایی ک شاید ب راحتی یه چیزایی رو پذیرفتن ک راحت زندگی کنن (ادمای بیرون اتاق نماد اینان ک راحت و بیخیال نشستن دارن واسه خودشون میخندن ) که از نور مصنوعی استفاده کردن بدون هیچ تفکر خاصی (لامپ روشن و خاموش برا همین بود) و همینطور گذر ازین مرحله ک میبینیم بعدش به جوابی میرسه شخص مورد نظر و امیدوار میشه، چیزی ک بهش رسیده هم یه جمله عمومی هس، من زیاد شنیدمش حرف خیلی خاصی نبود برا همین اشاره ب شخص خاصی نکردم کما اینکه همونطور ک گفتم برام جزییات فرعی مهم نبود سر نوشتنش. پاراگراف اخر هم ک با دست ها اومدم همین حالات دختره رو نشون دادم و نمادینه. الان ب نظر شما نشونه هایی ک دادم خیلی بد بوده ک شما دو خواننده بزرگوار متوجه اش نشدین؟ نویسنده چون خودش طرح رو از قبل میدونه گاهی حالیش نی ک یه ردپا رو درست نذاشته، الان مطلب من ب این وضع دچار شده؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
خانم فوفانو من که به خودم شک دارم! یعنی اگر من نفهمیدم به خاطر درک ادبی فوق العاده پایین منه! روی حرف من زیاد حساب نکنید!
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
اتفاقا شناخت علائم نگارشی زیاد سخت نیست خانم فوفانو، یه مطالعه ای از طریق نت داشته باشین و همین علائم رو با خوندن متون گذشتتون تطبیق بدین و همچنین سعی کنید در متون بعدی ازشون استفاده کنید، انشالا حله. همین که تا این حد مصر به یادگیری هستین، بسیار خوبه. میایم سر داستانک شما: اینکه می فرمایین نمادین؛ خب نمادین هم سبک و سیاق خودش رو داره، یعنی نمادین بودن یک کار، نباید به شکل و طرح داستان ما ضربه بزنه، شما یک تابلویی رو به مخاطب نشون دادین که هیچ نوع شکلی درش نیست، همون نماد هم کد می خواد. مثلا این که یک مرد و سه زن نشستند خندوانه می بینند و خاطره تعریف می کنند و می خندند، بدون هیچ کدی و هیچ گذشته ای، آیا میشه به عنوان اینکه راحت یه چیزایی رو پذیرفتن قبولشون کرد و یا اینکه بی دغدغه هستند و این دختر از اونها جداست؟ یا می تونیم سردرگمی و اضطرابی رو که این دختر رو از پا در اورده رو بدون هیچ شناختی از قبل این دختر متصور بشیم؟ داستان رو فرض کنید که از خودتون نیست. یک مرتبه بخونیدش، از این شخصیت که به یکباره همۀ سردرگمی ها و اضطرابهاش فوران می کنه چی می فهمید؟ آیا می تونید باهاش همذات پنداری کنید، باهاش نگران بشید، باهاش همراه بشید؟ وقتی نمی دونید چی بر سرش اومده، یا نمی دونید علت این سردرگمی چیه؟ شما نویسندۀ این داستانید؛ به قول بزرگی در داستان اگر از ابتدا حرف از یک اسلحه زدید، این اسلحه باید در یک جای داستان شما شلیک کنه، اگه نکنه باید از داستان پرتش کنید بیرون. دیالوگ حتی؛ باید به پیشرفت داستان کمک کنه، یک سلام اضافی اگر در پیشبرد داستان کاری نکنه، جوابش واجب نیست. شما جمله ای رو اوردید که فقط می فرمایید من زیاد شنیدمش، به نظرتون این کافیه؟ این جمله کمک حال شخصیت شماست، در حالی که پیشینه ای نداره. و این هاست که سر جمع داستان شما رو نا مفهوم و گنگ کرده. من شرمندم که اینطور جسارت می کنم. ولی از اونجایی که می دونم شما هم خوب یاد می گیرید و هم استعداد نوشتن دارین، اینطور خدمتتون میگم. در کل داستان حتی اگر نمادین هم باشه، ما نیاز به یک سری کد هایی داریم که حتی مخاطب با توجه به اون کدها نماد ها رو تشخیص بده و همین تشخیص هست که کمک می کنه که به فکر فرو بره و بشه موضوع مد نظر شما و دلخواه شما. نکتۀ کلی: اگر مخاطب شما، حالا نه یک نفر و دو نفر، بلکه بیشتر، داستان شما رو اصلا متوجه نشدند، نه اینکه یه جاهایی رو بفهمن و یه جاهایی رو نه، و شما مجبور شدین که در کامنت به اونها توضیح بدین، بدونید که در ارائۀ کدهای مربوطه، موفق نبودین و این به این معنا نیست که در آینده هم همینطوره، این یعنی اینکه نیاز به تمرین و ممارست زیادتری دارید. بخوانید و بخوانید و بخوانید و بنویسید تا ما هم از خوندن نوشته های شما لذت ببریم. شرمنده اگر طولانی شد، هم شما و هم ادمین محترم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
مطالعه کردم کلی سر همین مسابقه نقطه سر خط اتفاقا ولی بازم سختمه بدونم دقیقا کجا باید مکث کنم تو متن. یه جاهاییش اسونه ولی یه جاهاییش خیلی سخته ک بدونم دقیقا چی میخواد. حالا مقایسه رو انجام میدم ببینم چی میشه...ممنونم خیلی بابت توضیحاتتون و مرسی بابت وقتی ک گذاشتین :) من شرمنده شمام ک مجبورتون کردم این همه توضیح بدین، شما چرا شرمنده این؟ :)) سعی ام رو میکنم ک دفعه بعد بهتر عمل کنم :) هر چند سخته :))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
پیشاپیش سال نوتون مبارک و اینکه موفق باشید دختر دریا!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
پیشاپیش بهار شمام مبارک :) و همچنین شما هم بیش از پیش موفق باشید انشاالله :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
سلام و درود آقاي ميرزا. از كامنت‌هاتون خيلي استفاده كردم. مخصوصا اون قسمت شليك تفنگ. ولي يه سوال هميشگي... بعضي داستان‌هاي همينگوي و كارور و كافكا هم ابهام زيادي دارند و صرفا توصيف يه شرايط و موقعيت هستند. ولي در مورد اونا گفته ميشه مخاطب اون داستان‌ها نخبگان هستند. اما داستان‌هاي ما اگه ابهام داشته باشه به عنوان ايراد مطرح ميش. در حالي كه شايد اين ابهام عمدي بوده باشه... اينا سوال بودا مخالفت با كامنت شما نبود.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
سلام خانم آقایی؛ لطف دارین سیده بانو. حقیقتش بحث ما در اینجا نا مفهومی توصیف به واسطۀ جمله ها بود و اینکه شخصیت اصلی، بدون هیچ مقدمه و پیشینه ای، دارای خصوصیاتی بود که همین عدم پیشینه و شناخت مخاطب، باعث میشه که با شخصیت اصلی همراه نشه و به اصطلاح همذات پنداری نکنه؛ این بود بحث، و الا نمادهایی که استفاده کرده بودند مثل لامپ و روشنایی، اتفاقا بسیار هوشمندانه بود. اما قیاس شما با بزرگان داستان نویسی، از نظر من مع الفارقه :) البته تقریبا تمام داستان های همینگوی دارای طرح خطی هستند، یعنی هر چقدر هم فضا ابهام داشته باشه و توصیفات قلمبه باشه (که همینگوی تا اونجایی که من خوندم بیشتر صراحت داره) اون خط اصلی داستان دست مخاطب هست که مثلا شخصیت اصلی از کجا شروع می کنه، با چه موانعی روبرو میشه و چطور از پس این موانع بر میاد و یانه، اینکه شکست می خوره. پس وظیفۀ مخاطب فقط زوم روی تک تک جمله های نویسنده است و توصیفاتی که ارائه دادند و ایضا فهم اونها. اما بر عکس در داستان خانم فوفانو، به قول محمد 151، انگار که یک قسمت از یک داستان جدا شده و برای ما به اشتراک گذاشته شده. نا مفهومی که صحبتش رو کردیم از این باب بود. و الا صحبت شما کاملا متین. در کل متونی من در همین سایت خوندم که به واقع و بیش از حد هم استفاده شده بوده از هر چه آرایه های ادبی هست؛ اما شروعش مشخص، میانه اش واضح و پایانشون رو هم دقیق می شد تشخیص داد.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
یه نکتۀ دیگه هم خانم آقایی پیرو فرمایشتون باید بگم و اون اینکه نویسندگانی که به این سبک قلم می زنند کم هستند، به این خاطر هست که اگر کسی به این شیوه قلم بزنه و مفهوم و منظورش رو هم برسونه، واقعا هنرمنده در این عرصه؛ و باز مخاطبینشون هم کم هستند و اون جملۀ شما در مورد نخبگان غیر قابل انکاره :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٧
١
٠
از توضيحات جامعتون بسيار استفاده كردم جناب ميرزا. زنده باشيد و ممنوم
ali_sh
ali_sh
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
من با آقای میرزا موافقم هرچی اوشون گفتن فک کنین من گفتم اصن والا :دی
ali_sh
ali_sh
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
این الان داستان واقعی از خودتون بود؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
ینی دارید میپرسید اتفاق افتاده یا نه؟ مگه مهمه؟ شما فحوای کلامو بگیرید :دی
ali_sh
ali_sh
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
خو لابد مهمه ک پرسیدم دیه :/
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
:/ در اون حد واقعی نبود ولی یه چیزاییش الهام گرفته از واقعیت بود، بله :دی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
من هم با جناب میرزا موافقم. من خودم عاشق این سبک نوشتنم.یعنی خیلی دوست دارم مخاطب با خوندن نوشته م٬تو فکر فرو بره تا بفهمه موضوع اصلیو.ولی مشکل این نوشته میتونه این باشه که شما قسمت آخر یک داستان چند قسمتی رو انگار کات کردید و گذاشتید.درسته ک کد دادید٬ولی واقعأ خیلی سنگینه بدون مقدمه چینی٬چنین مطلبی رو فهمیدن!من خودم هم همین مشکلو دارم البته.ببخشید اگه انتقادی کردما :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
بخشش چرا؟ خیلی هم ممنونم ازتون بابت این کامنت چون منو روشن تر کرد :)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/٢٥
٢
٠
آخه این روزا از هرکس انتقاد میکنی٬ی ببخشید هم باید بذاری تنگش تا بهش برنخوره٬محض اطمینان بود :)خوشبختانه شما از اون افراد نیستید :)
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
خخخ چیزی نمونده بود که این آهنگه رو واسه چهارمین بار دانلود کنم :) از بیخ گوشم گذشت :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
عجب! خخخخ خوبه درشت تو متن و تاپیک موزیکه زده interstellar :دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٢٤
٢
٠
فوفانو جریان دستا چی بود :D
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
حس و حال دختر رو میخواستم ب صورت نمادین نشون بدم D:
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
بسیار زیبا بود :) مرسی از این مطلب خوب
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومده :))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
فوفانو عزیز اینکه آخرش دست را آوردی جالب بود، کلا داستان جالبی بود، اما وقتی من آهنگ رو گوش کردم مثل گام برداشتن بود.بهتر نبود به جای دست گام بر میداشتی مثلا از سقف پله بیاد، چون قبلش این طور داشتم تو ذهنم تداعی میکردم. ولی سبک جالبی انتخاب کردی:))))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
چه حرف جالبی زدی :) الان ک گفتی و تصور کردم میبینم اره جدی بهش چقد گام برداشتن میاد :) راستش فضای کار ینی اتاق و لامپ و دست و اینا الهام گرفته از واقعیت بود یه جورایی برا همین اون موقع ذهنم سمت قدم برداشتن نرفت، جدی اگر این اتفاق ها رو پشت بوم و توی شب میوفتاد و بعد برگشتش ب پایین هم خیلی جالب میشد :) مرسی از نظرت، ذهنم رو فعال کرد :))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
با عرض شرمندگی فراوان. اینکه انتظار داشتم بره تو فرش نه تو سقف چون قبلش از سقف حرفی نزده بودی.هم اینکه رفتن به سقف نمایانگر تعالیه. نمیدونم نظر من این طوریه اگه اشتباه میکنم خوشحال میشم بگید. نوشته های منم این طوری تحلیل کنید خیلی خوشحال میشم. چون هم خودم یاد میگیرم هم بقیه:-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
بالا هم گفتم، حرف جالبی زدی. البته من فک کردم داری میگی از سقف پایین بیاد :))) ولی اینم ک بره روی سقف برای همون تعالی ک میگی جالبه :) چشم حتما هر وفت ک خوندم اگر چیزی ب نظرم رسید برای نوشتت میگم :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
خییلی جالب بود یه لحظه با دختر همراه شدم انگار :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
یه لحظه کمه ولی در کل همین ک یه لحظه هم بوده باز خوبه :))) دفعه بعد باید کاری کنم ک 1000 لحظه بشه همراهی :))) مرسی ک خوندی :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
فوفانو نویسنده خوبی هستی :* نویسنده ی خیلی خوب:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
غخخخخی :)))))) مرسی :))))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
می تونم نظرم رو بگم؟! اجازه هست؟! ننوشته ی سختی بود. من چیزی نفهمیدم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
اینجا برا گفتن نظرشون مخاطبا لازم نیس اجازه بگیرن :) مرسی از نظرتون، بله دوستان دیگه هم گفتن، ایراد از متن بنده است :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
اول از همه به دور از مسائل تكنيكي متن زيبايي بود و به دل من نشست... مخصوا كه عااااااشق فيلم اينترستالر (اينترستلار) هستم و سه بار ديدمش. فقط تلفظ صحيحش رو هركي مي‌دونه بگه...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خب خداروشکر ک ب دلت نشست :)) ب نظر "اینترستلار" درسته :) منم خیلی دوستش دارم :)) پیرو کامنت پایینت و همینطور ب خاطر علاقت ب این فیلم با خودم گفتم پیشنهادی بدم بت! ک یه متن با استفاده ازین فیلم بنویسی. یه چیزی تو مایه های متن " مسخ " از یکی از کاربرای جیم مثلا. حالا نمیگم طنز حتما ولی کلا اگه عشقت کشید بنویس، تصور میکنم چیز خوبی از اب دربیاد :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
رو پيشنهادت فكر مي‌كنم. جالبه...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
دوم از همه اين مسئله دست دختر تو داسان به دست اون دختر تو فيلم ربط داره؟؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
منظورت اونجاش هست ک دستش رو از سفینه شون اگر اشتباه نکنم میبره بیرون و بعدا مشخص میشه دست مرده رو لمس کرده؟ نه راستش فکر ربط دادنش ب اون نبودم ولی الان ک گفتی ب نظرم جالب میشد اگر جز اهنگ چیز دیگه ای هم تو متن بهش ربط میدادم :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
من داستان رو دیروز خوندم و برداشت خودم رو میگم البته احتمال زیاد با هدف تو فرق داره طبق روال گذشته :))))) اول اینکه برای من هم پیش اومده که احساس کردم یه اهنگ برای من ساخته شده البته من تخیلم ضعیف تره با موسیقی های بی کلام همچین حسی نداشتم با با کلاما همچین حالی بهم دست داده :)) دوم این جمله :"نمی‌داند باید چه کاری را انجام دهد؛ به ساز کدامین عنصر جهان برقصد؟ کدام را حذف کند و کدام یکی را بگذارد باشد؟" خیلی خوب بود و دوسش داشتم سردرگمی شخصیت داستان برای پیدا کردن راه درست تو این قسمت شاید به اوج خودش میرسه و در نهایت راهی که میسازه که پرواز هست ولی توانایی پرواز رو نداره بخاطر همین دست راست نوازشش می کنه تا آروم بشه {برداشت خودمه ببخشید اگه کلا یه چیز دیگه شده بخاطر همین دیروز ننوشتم ک ناامیدت نکنم :( } در کل چقدر قلمت خوب شده دختر دست و جیغ و هورا :))) یادمه پارسال این موقع ها نوشته هات یه سیر تندی داشت و عجول بود الان ولی آروم و یواشه و مشخصه وقت میذاری برای ویرایش، آفرین حس غبطه م فعال شد ;) :))))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
اول از همه مرسی بابت وقتی ک برای تایپ و فکر کردن بهش گذاشتی ^^ فرق داشتن برداشت هم عیبی نداره :) اره برا باکلاما زیاد پیش میاد معمولا :) بی کلاما رو خبر ندارم ولی :)) راجع جمله اره همینطوره :) راهش رو من دیگه نخواستم بگم و گذاشتم بر عهده مخاطب ک هر برداشتی خواست بکنه، الان این برداشت تو جالبه تا حدودی شبیه ولی من از دست برای نشون دادن غلبه از نگرانیش خواستم استفاده کنم ب اصطلاح ک تصمیم میگیره با خودش اوکی باشه و یه راه رو بسازه و انتخاب کنه ک ازین ک اون راه بهترین نباشه نترسه ( پرواز دست جپ براس ترس و نگرانی بود بیشتر ) و نوازشش برا همین بود ک خواست ارومش کنه خودشو ک اره از پسش برمیام و یه کاریش میکنیم بالاخره. هیچم ناامید نشدم و خوشحال شدم ک بهش فکر کردی و برداشتی داشتی ازش :) بابا تو ک خودت خیلی خوب مینویسی ک غبطه چی؟ :))) مرسی خیلی خوشحالم ک از مخاطبی ک از قدیم بام همراه بوده همچین چیزی میشنوم :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
راستی اینکه ابعاد دقیق اتاق رو گفتی خواستی بگی وضعیت خودش ور دقیق بررسی کرده ؟ هدفت چی بوده ؟ :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
:دیییی نه :)) برا فضاسازی بود صرفا :)) از واقعیت گرفتمش برا همین انقد دقیقه :)) ولی برداشت جالبی ازش کردی و درست هم میتونه باشه.؛چون ابعاد کوچیکی هم هس میتونه اشاره ب فشار و تنگی رفتن اوضاع بهش هم داشته باشه :))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
راستی اینکه ابعاد دقیق اتاق رو گفتی خواستی بگی وضعیت خودش ور دقیق بررسی کرده ؟ هدفت چی بوده ؟ :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
تکراری :/ :/
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
زیاد نسبت به بقیه متناتون باهاش ارتباط برقرار نکردم!...به هر حال موفق باشین:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
چیز عجیبی نیس :)) همچنین :)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
خیلی قشنگ بود واقعا میگم:))لذت بردم : ))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
مرسی از نظرت ^^ خوشحالم لذت بردی از خوندنش.
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
می دونم که نمادها رو خیلی دوست داری و همه چیز رو تحلیل می کنی و کلا پیچیده می نویسی، دوست دارم این مدل نوشتن رو تو یادداشت های دلی:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
مرسی ک میدونی ^___^ قسمت دوم فک کنم ینی خوشت اومده از این مطلب؟ :/ خوشحالم اگر اینطوره :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
آقا من یه سؤالی واسم پیش اومد!!! چرا مطلبای شما اینقدر کامنتاش زیاده؟؟؟ آخه منم سعی می کنم ولی خیلی واسم نظر نمی ذارن
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
چون مطالبشون بحث برانگیزناکه!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
والا من خودمم توش موندم خخخخ تو خوابم نمیدیدم این مطلبم انقد بازدید و نظر بخوره @_@ البته نظراش ک بیشتر ب خاطر بحث و سردرگمی بوده و برا همینم لابد بازدیدش زیاد شده چون دیدن نظرا زیاده گفتن بریم تو ببینیم چ خبره مث شما :))
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
تاثیر گذار بود واقعا...حس خوبی رو تلقین میکرد.ممنون
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
چه خوب که اینطور بوده :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/٢٧
١
٠
مو لازمه بوگوم همو نظر قبلی یا نه؟؟
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/٢٧
١
٠
واقعا گاهی اوقات حال و هوای موزیک با ما هماهنگه!
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
سلام؛ به به! تولدتون مبارک! انشالا عمر بابرکت داشته باشین همراه با عاقبت به خیری! :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
سلام، بسی مرسی ازین ارزوهای خوب :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦