عید و ما و غرور...

عید و ما و غرور...

نویسنده : m_rahsepar

نزدیک عید است. عید در دنیای مثلثی من، تو و غرور یعنی یک دلهره شیرین. حس ترس از فاش شدن یک راز عیان، شرمی شاید بی‌دلیل از رسوایی و طعنه و شاید حس تعهد به یک راز مجذوب کننده نا گفته.

مثل بچگی‌های‌مان -بدون ترس از تمسخر وطعنه- بدو بدو از فضای کلاس و نگاه دوستان دیگر فرار می‌کنیم. غرورمان سرزنشگر است و عاطفه‌مان محجوب. پشت مدرسه با هم رو در رو می‌شویم. صورتت گل انداخته و چشم‌های من برق می‌زند. هر دو در میان نفس نفس‌های‌مان لبخند می‌زنیم وباز خجالت می‌کشیم.حس گناه معصومانه‌مان چند دقیقه هر دومان را ساکت می‌کند. هدیه‌های‌مان را با لبخند از کیف بیرون می‌آوریم. باز هم می‌خندیم انگار که اتفاقی نو افتاده یا چیز شگفتی دیده‌ایم از هم می‌پرسیم «توهم یادت بود؟ وای یک دنیا ممنونم.» انگار نه انگار که این رسم هر سال‌مان است.

«اصلا ازت انتظار نداشتم با این فشار درس یادت باشه»

«فکرشم نمی‌کردم امسال هم برام چیزی بگیری»

کاغذ کادوی تو بنفش است، رنگ مورد علاقه من. معلوم نیست چند تا از گل‌های خشک وحشی مورد علاقه‌ات را قربانی کردی. تاب درختی سفیدی که رویش کشیدی یادآور خیال بافی‌های چندین ساله من است، درباره جزیره خیالی‌مان

من با صفحه نیازمندی‌های روزنامه هدیه‌ات را کادو کردم. خوب می‌دانی که این طرح‌ها، طرح‌های رنگ روغن خودم است و این دو قوی روی کاغذ همان قوهای دریاچه جزیره خیالی ماست، کنار درخت سپیدار و زیر پای تاب سفیدمان. تو خوب می‌دانی که من مدادشمعی‌های محبوبم را برای رنگ کردنش استفاده کرده‌ام.

با چهره‌های پر از قدرشناسی و کنجکاوی هدیه‌های‌مان را باز می‌کنیم. هر دو کتاب هستند. «دختران آفتاب» و «به مجنون گفتم زنده بمان.»

سخت‌ترین لحظه این دیدار فرا می‌رسد.با دست‌های لرزانم در آغوش می‌گیرمت: «ممنونم.خیلی دنبالش بودم.» قند توی دل‌مان آب می‌شود. صورتت سرد شده. دست‌هایم را فشار می‌دهی: «منم همینطور. از کجا پیداش کردی؟» غرور دوباره آماده است سراغ‌مان. لذت این دیدار دو دقیقه‌ای را در میان صحبت‌های روزمره پنهان می‌کنیم.

دیگران هرگز نمی‌توانند بفهمند بین ما چه بوده است. دوستان نزدیک‌مان کنجکاوانه نگاه‌مان می‌کنند. من همان سرد مغرور کم صحبتم و تو همان تند مغرور مملو از نیش‌های سربسته.

=============

پ.ن:نوشته فوق مربوط است به روابط دوستانه میان من و دوست و همکلاسی‌ام که 9 سال است دوست هم هستیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
عکس این متن بهتر از متن بود...:-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
تبلیغات
تبلیغات