شرمنده‌ام شهید...

شرمنده‌ام شهید...

نویسنده : Saleheh_sh79

غمگینم مثل آن سربازی که کوله پشتی‌اش را خودش آماده کرد. وقت رفتن کسی برایش قرآن نیاورد، هیچ کاسه آبی هم پشت سرش نریختند، وقتی از در پرورشگاه بیرون آمد، نمی‌دانست چه خواهد شد. بعدها چه کسی سنگ قبرش را می‌بوسد؟ به بهشت هم دل خوش نکرده بود. تنها بند پوتینش را محکم کرد و رفت. وقتی همه نامه می‌نوشتند او کنار می‌کشید، وقتی همه وصیت‌نامه می‌نوشتند او کنار می‌کشید، وقتی پلاک می‌گرفتند او خنده‌اش می‌گرفت، مگر چه فرقی داشت برایش. ولی وقتی دید آن دختر بچه در تیر رس است هولش داد تا با تیر دشمن نمی‌رد، بخودش گفت شاید خواهری داشته باشد در همین سن و سال. وقتی در بیمارستان تیر و ترکش زدند آن پیرمرد را روی کولش دوان دوان به بیرون برد، گفت شاید پدری داشته باشم در همین سن و سال‌ها. وقتی مادری پای جسد پسرش زجه می‌زد نشست و پا به پایش اشک ریخت گفت همان بهتر که مادرم وقتی مردم مرا نمی‌شناسد، آخر تحمل گریه یک مادر برایش سخت بود.

و حالا سال‌ها گذشته است، سهم تو از تمام دنیا چند گلوله از تفنگ یک عراقی شد و سال‌ها مفقود الاثری، بی آن که کسی در بنیاد شهدا شب و روز سراغت را بگیرد، یکی پایش آمد روی استخوان پایت، کمی نگاهش کرد و سپس کسی را از دور صدا زد. خاک را از روی استخوان‌هایت کنار زدند، فهمیدند نامت چیست! روی همان پلاکی که به آن میخندیدی نامت نوشته شده بود، بدون نام پدر.

امروز پنجشنبه است، امیدوارم آن زن میانسال که پای قبر برادرش شمع روشن می‌کند، یک شمع هم بگذارد بالای سر تو، امیدوارم روزی مادرت ازین حوالی رد شود، می‌دانم بویت را می‌شناسد. شرمنده‌ام اگر دم عید کسی برایت هفت سین نمی‌چیند. شرمنده‌ام اگر عصرهای پنجشنبه کسی برایت قرآن نمی‌خواند. شرمنده‌ام که دلیل قبولی دانشگاه کسی نشدی تا عکست را بر در و دیوار خانه‌شان بکوبند. شرمنده‌ام که وقتی داشتند می‌آوردنت هیچکس سراغت را نگرفت.

شرمنده‌ام شهید...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
ضجه// فوق العاده بود این متن شما، حق مطلب رو ادا کردین.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
شهدا شرمنده ام..از این شرمندگی بیشتر شرمنده ام..
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
فوق العاده بود ممنونم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
من با ذکر منبع تو وبلاگم گذاشتم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
عالی بود...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
خیلی قشنگ و عالی نوشته بودید. لذت بردم از خوندنش.
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
:( یکی از خاص ترین سرنوشت هایی بود که تا حالا دیده بودم! خیلی خاص بود. یه عالمه سوال تو ذهنم ایجاد شد! ممنون عالی نوشته بودین
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات