یک قاچ لبخند مهمان ما...

یک قاچ لبخند مهمان ما...

نویسنده : rahbar_f62

همین که خودمان را شناختیم یک صندلی برای‌مان گذاشتید و با طریق‌های مختلف ما را دعوت به نشستن کردید؛ همین که اعتراض می‌کردیم لبخندی به بزرگی یک قاچ هنداونه تحویل‌مان می‌دادید و می‌گفتید: اعتراض نکن تو ساخته شدی برای نشستن؛ فقط نشستن! ما هم که شیرینی یک قاچ هندوانه... نه؛ ببخشید لبخند شما دل‌مان را به قنج آورده بود آرام و ملیح می‌گفتیم: چشم! گاهی هم تکان پکانی می‌خوردیم اما زیر فشار دست‌تان که همیشه روی شانه‌مان بود دوباره آرام می‌گرفتیم. گفتیم حوصله‌مان از این همه نشستن خوابش گرفته؛ بلا فاصله یکی دو تا سرگرمی برای‌مان فراهم می کردید. و دقیقا می‌گذاشتید روی کول‌مان که اگر خدای نکرده حواستان نبود و دست‌تان از روی شانه‌مان شل شد، هوس بلند شدن نکنیم.

گفتیم این همه نشستن بی‌حاصل برای چیست؟ گفتید: این طور نفرمایید، شما سکوی پرتاب ما هستید، شما اگر نباشید ما چطور برویم آن بالا بالاها. بعد باز یک لبخند بزرگ و ایضا شیرین می‌دادید دست دلمان و می‌گفتید بی‌زحمت همین طور نشسته کمی خم شوید تا ما برویم روی دوش‌تان و... ناگفته نماند خیلی گریه کردیم، شما گذاشتید پای نق زدن و اگر کمی شاعر بودید می‌گذاشتید پای لطافت‌های زنانه و  ترفندهای عاشقانه و... ساکت که شدیم گفتید: آها دیگر عادت کرد یا به قول بعضی از شماها رام شد. دیگر به صندلی خودش خو گرفت، دیگر حد و مرزش را شناخت. اصلا ما جان می‌کَنیم از صبح تا شب، تا بهترین و راحت‌ترین و مجلل‌ترین صندلی دنیا را برای‌شان فراهم کنیم، دیگر چه مرگشان است آخر؟

و ما دقیقا همان زمانی که شما فکر می‌کردید چسبیده شدیم به صندلی؛ داشتیم به دستانی ایمان می‌آوردیم که توانایی‌اش خیلی بیشتر از بار گذاشتن قورمه سبزی و بردن لک از پیراهن‌تان بود. به قدرت صدایی فکر می‌کردیم که صد در صد برای خواندن لالایی و هر چه شما بگوید توی حنجره تار نمی‌زد. به وسعت قدم‌هایی خیره شدیم که فقط برای خرید در حراجی‌ها نبود، برای رفتن تا صف نانوایی نبود. می‌خواهم بگویم زمانی که شما از مطیع بودن ما خیال‌تان جمع شد و دست‌تان را از روی شانه‌مان شل کردید ما بلند شدیم. حالا بماند جای فشار انگشتان‌تان هنوز درد می‌کند، بماند که چه ترفندهایی برای دوباره نشستن ما انجام دادید. ما شکستیم تمام حد و مرزهایی که به جرم زن بودمان دورمان کشیده شده بود. یک وقتی به خودتان آمدید که هم دوش‌تان داشتیم کار می‌کردیم و پیشرفت. توجه کنید هم دوش‌تان نه روی دوش‌تان! جالب این‌جاست با دستانی که نقشه می‌کشد و می‌نویسد و طرح می‌زند و ایده نو می‌آفریند، برای‌تان قورمه سبزی هم بار می‌گذاریم و لباس‌تان را لکه‌گیری می‌کنیم. با صدایی که ساعت‌ها سخنرانی‌های طولانی انجام می‌دهد، باز می‌توانیم زیباترین لالایی‌ها را بخوانیم. دیگر از پاها و قدم‌های‌مان نمی‌گویم که خود بهتر می‌دانید و خوب دیده‌اید. راستی روزمان مبارک. بفرماید بنشینید کلی صندلی خالی داریم. یک قاچ لبخند هم مهمان ما...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
باران
باران
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
ترکوندیشون که:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام.:)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
پر از کینه و بغض بود
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام.کینه که نه اما بغض داشت.البته سعی کرده بودم مشخص نباشه که شد..:)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
روزمان مبارک:))مثل همیشه خوب.موفق باشید:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام.ممنونم عزیز:)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام فاطمه جون. دلم یک برش هندوانه خیلی بزرگ میخواد.حالا که هوس کردم میبینم دونه هاش هم چقدر قشنگ بودن ها.ولی من هندوانه میخوام:))) تعبیر های نوشتاریت قشنگن مثل هندوانه دوستشون دارم. اما من هندوانه میخوام:))))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام عزیزم.ای جانم..تو این فصل هندوانه هست یعنی؟:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
خیلی قشنگ یود و حقیقت:((ممنونم از متن خوبتان..سلام راستی!:))))))))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام.ممنون از شما گل:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
رهبرجون عالی بود..:-)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
سلام عزیزم.ممنونم:)
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
عالي
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤