آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت ششم
داستان کوتاه

آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت ششم

نویسنده : A_Emadi

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

 

(پشیمان)

وقتی انسان در مشکلات فراوان غرق می‌شود تمام دنیا برایش بی‌ارزش و پوچ به نظر می‌رسد. آرزو می‌کند زندگی هم مانند املاهای دوران کودکی‌اش پاک کنی داشته باشد تا بتواند با آن اشتباهاتش را پاک کند. این حالی بود که فرید در آن روزهای پس از فوت پدرش داشت. مرگی که زخمی بر دل فرید نزد؛ بلکه زخم‌هایی را که او از قبل داشت عمیق‌تر کرد و بیشتر این جوان احساس تنهایی می‌کرد. تازه مراسم هفت آقای شکیبا تمام شده بود و فرید با همه کارهایی که داشت در اتاقش تنها روی تختش نشسته بود و به روزهای گذشته می‌اندیشید. به این که همه مشکلاتش از آن شب کذایی شروع شد... و یا نه از آن روزی تصمیم گرفت به هر نحوی که شده است با نازی ازدواج کند. در همین حال و هوا بود که در اتاقش با دو ضربه کوتاه و آرام کوبیده شد. از روی تخت بلند شد و در را باز کرد:

- سینا تویی؟ چرا در میزنی، بیا تو.

پشت در سینا بود با همان شخصیت و جذابیت همیشگی و البته تغییر در رنگ لباس‌هایش به خاطر موقعیتی که در آن حظور داشت. بدون این‌که در را ببندند به داخل اتاق بازگشتند. فرید همان‌جا روی تخت نشست ولی این بار جمع و جور تر و رسمی‌تر. سینا هم روبه‌رویش روی صندلی که پشت میز کامپیوتر قرار داشت نشست:

- چطوری پسر؟ چرا تنها نشستی؟

- همینطوری... داشتم فکر می‌کردم!

- به نازنین؟ سعید همه چیزو گفت بهم. بازم من معتقدم در مورد نازی اشتباه کامل کردی. نباید شب عروسی همچین کاری می‌کردی. 

- نمی‌خوام در موردش صحبت کنم.

- باشه هر جور راحتی...

- می‌دونم یکم ناراحت شدی ولی دیگه هیچ جا و هیچ وقت نمی‌خوام در موردش صحبت کنم.

- باشه. منم که چیزی نگفتم. هر جور تو دوست داری فرید جان.

فرید که چهره‌اش از ناراحتی لبریز شده بود به زور تبسمی بر روی لبانش آورد و ادامه داد: 

- مرسی. حالا خانومت کجاست. از صبح ندیدمش!

- از صبح اومد باهام. نمی‌دونم دیگه تو چجوری ندیدیش! فقط الان که داشتیم از بهشت زهرا برمی‌گشتیم خیلی خسته بود رفت خونه.

حرف‌های فرید و سینا تازه داشت گل می‌انداخت که سعید وارد اتاق شد:

- سینا اینجایی من دارم دنبالت می‌گردم؟!

- آره واسه چی؟

- چرا گوشیتو خاموش کردی؟ خانومت زنگ زد گفت زود بری خونه کارت داره.

- باشه الان میرم.

سینا سریع از جایش بلند شد و پس از خداحافظی گرم با دو برادر اتاق را ترک کرد و در را هم بست. سعید که هنوز جلوی در ایستاده بود روبه‌روی برادرش نشست و با حالتی خاص پاهایش را روی هم انداخت و به برادرش گفت:

- خونه رو مرتب کردم داداش. نزدیک ساعت 5 من کلاس دارم، میرم دانشگاه، حواست به مامان باشه. 

- باشه برو من حواسم هست. قرصشو ساعت 6 باید بخوره دیگه؟

- آره همون قرصاییه که سینا واسش تجویز کرده. راستی دیروز استاد ازم پرسید چرا داداشت نمیاد سر کلاسا !

- خوب؟ چی بهش گفتی؟

- هیچی گفتم به خاطر فوت پدرمون و یه سری مشکلات شخصی نتونسته بیاد.

- خوبه دستت درد نکنه. 

- ممنون. من دیگه رفتم، حواست باشه، خداحافظ.

سعید به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت و از روی صندلی برخاست و از اتاق بیرون رفت. ناگهان فرید بی محابا با صدای بلند گفت:

- سعید...

سعید در را باز کرد و از لای درب سرش را وارد اتاق کرد:

- جانم داداش؟

فرید در حالی که چشمانش را به چشمان سعید دوخته بود پرسید:

- نازیم میاد سر کلاس؟!

فرید می‌دانست جواب این سوال چقدر برای سعید دشوار است. سعید به سختی پاسخ کوتاهی داد:

- نه! از اون شب اونم مثل تو دیگه نمیاد.

فرید آرام چشمانش را بست و سرش را پایین گرفت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
قسمتهای قبل رو الان خوندم، منتظر قسمتهای بعد هم هستم. موفق باشید.
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
یره عمادی جان تو دری داستان کوتاه مینویسی یا رمان؟ خخخخ. // بازم مثل چند قسمت قبل دیالوگ نویسی قوی. من که با دیالوگ نویسی هات خیلی حال میکنم. موفق باشی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خخخخ..این واقعا به رمانه که شروع کردم کم کم گذاشتنش ....من تو تیتر ننوشتم داستان کوتاه..دوستان اضافه کردن..مرسی از لطفت
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خب برادر گرامی ملت رمان مزرن رو سایت؟ خخخخ. اینجه که رمان نمزرن. به نظرم رمان باید توی یک فایل پی دی اف باشه و بزری تو وبلاگ. به هر صورت بازم ما از خاندنش لذت مبرم.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
یک نکته ای که در مرد داستانتون به نظرم امد اینه که فکر میکنم یکم دارید زیادی کشش میدید؛ طولانی داره میشه چون. این طولانی شدن به این دلیل که انتشار هر قسمت زمان بر واسه خواننده بدِ؛ یعنی باعث میشه یادش بره خیلی از مسائل داستان رو مخصوصا از قسمت های اول. راستی "حضور"
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
سلام برادر...خود داستان طولانیه..این چیزی که تا الان منتشر شده یک دهم حجم کلشه...ولی همه شو نمیشه گذاشت مطمعنا... اشتباهات املایی هم بذار به پای تایپ زیا.چون اصل داستان رو کاغذه و منم سرعت تایپم یوخده ضعیف :))) ممنون از نظرت
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات