آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت پنجم
داستان کوتاه

آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت پنجم

نویسنده : A_Emadi

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

 

(خبر)

در یک ظهر گرم پاییزی در منزل خانواده کاظمی نیلوفر تنهاست. پدرش کاظمی و همسرش امین مطابق هر روز و همیشه در محل کارشان بودند، نمایشگاه خودرو آقای کاظمی. نيلوفر دخترش عسل را تازه خوابانده است و رو به روی تلویزیون نشست تا تکرار فیلم مورد علاقه‌اش را ببیند. چند دقیقه‌ای از فیلم نگذشته بود که صدای زنگ آیفون مجبورش کرد تا برای لحظه‌ای از تماشای فیلم دشت بکشد و در را باز کند. از مانیتور آیفون چهره نازی را پشت در دیدو از وی پرسید:

-سلام. تویی؟! مگه کلید نداری؟

-سلام. نه تو خونه جا گذاشتم.

-ایول داری با این حواست.  چی شد حالا دیدیش؟ 

-آره. . یه حرفایی میزد عجیب قریب!

-جدی؟ چی میگفت مگه؟

-ببینم من جواب همه سوالاتو باید از پشت در خونه بدم؟! آبجی بزرگه نمیخای درو روم باز کنی؟!

-آخ آخ ببخشین. زود بیا تو بگو ببینم چی گفت!

نازی از درب کوچک حیاط وارد شد و پشت درب بزرگ رفت که بازش کند تا خودرواش را وارد حیاط کند. مثل همیشه آن مانتوهای تنگش مانع از آن شد تا به راحتی خم شود و قلاب در را بالا بکشد. و مثل همیشه شال روی سرش از وسط سرش جلو تر نمی‌آمد. ماشینش را گوشه‌ای از حیاط بزرگ منزل‌شان گذاشت و وارد ساختمان شد. از همان اول که وارد شد بدون این‌که نیلو را ببیند یا حتی این‌که بفهمد کجای خانه قرار دارد بلند بلند شروع به سخن گفتن کرد:

-نمیدونی نیلو که چه حرفایی می‌زد. داشتم شاخ در میاوردم. خیلی رک بود. وای نیلو نمیدونی از نزدیک چه جذابیتی داشت. خیلی پسر خوبیه. آبجی جون میدونی دارم چی میگم؟ کجایی اصلا ...

نازی در عین حال که این سخنان را به زبان می‌آورد مانتواش را از تن صیقلی و خوش استیلش بیرون کشید و روی مبل پرت کرد. سرش را در تمام زوایا چرخاند تا اثری از خواهرش پیدا کند. اما ناگهان نیلو دستش را روی شانه‌های نازنین گذاشت:

- من اینجام بابا...

-کجا بودی که یکدفه ظاهر شدی؟!

-هیچی بابا رفتم یه ملحافه بندازم رو عسل. ترسیدم یه موقع سرما بخوره.

-حالا دستتو بردار از رو شونم. دستت سرده یه خورده!

-بیا بابا... نازک نارنجی!

نیلو سریع دستش را برداشت و با قیافه‌ای حق به جانب روی مبل نشست و ادامه داد:

-بشین ببینم چی می‌گفت حالا آقای خوش تیپ؟

نازی روی همان مبلی که مانتواش را روی آن گذاشته بود خودش را پرت کرد و گفت:

-اولش خیلی جدی بود و سنگین. ولی کم‌کم گرم گرفت و حرف دلشو زد!

-حرف دلش؟ چی گفت اونوقت؟!

-خیلی رک و راحت حرفشو زد. 

نازی بلافاصله کمرش را راست کرد و به گونه ای که دارد ادای مرد مورد نظر را در می‌آورد ادامه داد:

-گفت از همون روزی که واسه اولین بار دیدمتون با خودم گفتم من و شما میتونیم با هم زندگیمونو ادامه بدیم و تا آخر عمر با هم باشیم.  فکر کنم منظورمو متوجه شدین. من در همین دیدار اول میخام از شما به طور رسمی خواستگاری می‌کنم.

-خوب تو چی گفتی؟

-من خیلی جدی بهش گفتم از این که حرفتونو رک زدین خوشم اومد. ولی من نظرم منفیه.  وای که نمیدونی چقدر خواهش کرد که تو رو خدا اینقد زود جواب ندین. یکم فکر کنین و ازین حرفا!

-بازم بهش گفتی نه یا قبول کردی که روش فکر کنی؟!

-دیدم خیلی داره اصرار میکنه گفتم خبرشو بهتون میدم. .

-جدی؟ حالا میخای چی جوابشو بدی؟

-نمیدونم دقیقا ولی احتمالا جواب رد میدم. الان اصلا موقعیتش نیست.

-آفرین دختر خوب. هر چیم که طرف خوب باشه الان به هیچ وجه وقت این برنامه ها نیست.  خوب چیزه دیگه ای نگفت؟

نازی که این اتافاقات را با هیجان و غرور بالایی تعریف می‌کرد با سرفه ای خفیف صدایش را صاف کرد و ادامه داد:

-نه چیز دیگه ای نگفت. آهان فقط وقتی که وارد کافی شاپ شد یه دسته گل بزرگ رز قرمز بهم داد. موقعیم که از کافی شاپ اومدیم بیرون کارتشو داد گفت فکراتونو کردین خبرم کنین! همین . دیگه‌ام عین جن زده‌ها این جوری نگام نکن نیلوفر !

نیلو که از تعجب دهانش مقداری باز مانده بود لبانش را به هم رساند و خوب الان کجاست؟

-من چمیدونم . . .تو لباساش!

-نه بابا.  دسته گله رو میکم!

-آهان! وقتی داد بهم گذاشتمش صندلی عقب ماشینم، الانم اینقد حولم کردی یادم رفت بیارمش.

-خب پس پاشو برو بیارش ببینم سلیقش تو گل انتخاب کردن چجوریه.  تو انتخاب همسر که اصلا خوش سلیقه نیست!

نازی به نحوی از روی مبل بلند شد که گویی چند صد کیلو وزن دارد! به سمت حیاط رفت تا دسته گل را از داخل خودرواش بیاورد که صدای زنگ موبایل نیلو گام‌هایش را آهسته تر کرد. نیلو بلافاصله جواب داد:

-الو. . . سلام بابا. . . خوبین؟ چی؟ چی شده مگه؟ وای... کی؟ باشه اومدیم

نیلوفر گوشی را قطع کرد. دوباره دهانش به همان صورت نیمه باز در آمد! اما این بار از ناراحتی. نازی که نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. از نیلو درباره موضوع سوال کرد:

-چی شده نیلو؟ بگو مردم از نگرانی 

-بابا بود!

-خوب؟ اینو که فهمیدم بابا بود. چی گفت؟

-گفت زود لباس بپوشین بیاین بهشت زهرا. . .آقای شکیبا فوت کرده.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
میگم چرا قست جدید واسم گنگ بود! این قسمت رو نخونده بودم. داستان داره خوب پیش میره :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
تبلیغات
تبلیغات