آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت چهارم
داستان کوتاه

آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت چهارم

نویسنده : A_Emadi

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید


(سینا)

در بخش سی‌سی‌یو  بیمارستانی در مرکز شهر اتفاقاتی در حال رخ دادن است. سعید در حالی که کنار مادرش نشسته با موبایلش صحبت می‌کند. مادرش در زیر چادرش ذکری بر لب دارد و هر از چند گاهی اشکی از گوشه چشمانش جاری می‌شود. اما فرید از پشت شیشه به تختی که داخل اتاق است خیره شده است. روی تخت پدرش را می‌بیند که به دلیل اشتباهات او به این حال و روز افتاده است. هیچ کاری هم نمی‌تواند بکند. در حال و هوای خودش است که سعید از پشت آرام دستش را روی شانه‌اش می‌گذارد:

- کجایی پسر یه ساعته دارم صدات می‌کنم؟

- صدام کردی؟! چی شده؟

- چیزی بدی نشده. چرا این‌قدر مضطربی؟ همه چی دست خداست. به سینا زنگ زدم گفت داره میاد با دکتر بابا حرف بزنه، ببینه دقیقا وضعیتش چجوریه. 

- کی میرسه؟

- نمی‌دونم، گفت همین نزدیکیام. دیگه الانا میرسه. راستی تو احیانا کیف جیبی منو ندیدی؟ چند روزه گمش کردم.

- نه! چیز خاصی توش بوده؟

- نه؛ یکم پول وکارت دانشجوییم

- پولها كه مهم نيستن. واسه کات هم از دانشگاه المثنی شو بگیر، حالا هم حواست به مامان باشه من برم یه آب به دست و صورتم بزنم

- باشه، برو...

فرید به سمت سرویس‌های بهداشتی انتهای راهرو می‌رود. گویی پاهایش توان قدم برداشتن را ندارند. دیگر از آن فرید شکیبای سر حال و شاد خبری نیست. کارش که تمام می‌شود برمی‌گردد پیش مادر و برادرش. اما با حیرت تمام نازی به همراه مادرش را می‌بیند که روبه‌روی مادر فرید ایستادند و با او صحبت می‌کنند. به محض این‌که فرید نزدیک‌شان شد، نازی با زبانی تند از مادرش خواست که بروند:

- مامان بریم دیگه کلی کار داریم

مادر فرید بدون این‌که اصراری به ماندن‌شان کند:

- مرسی که اومدین. نازی جان الان یه هفته ست که شکیبا روی تخته بیمارستانه ولی انتظار این‌که الانم بیاینو نداشتم. . .

- خواهش میکنم وظیفم بود. ایشالا بهتر باشن. مامان من میرم ماشینو روشن کنم. زود بیاین

نازی به سرعت از آن‌جا دور شد. مادرش هم پس از خداحافظی به سمت درب خروجی رفت. فرید انتظار چنین اتفاقی را نداشت. در حیرت این اتفاق بود که سعید به همراه مردی جوان از همان دربی که نازی و مادرش رفته بودند وارد شدند. آن جوان چنان سر و وضع مرتبی داشت و آن چنان شیک پوش و با وقار بود که تمام پرستاران و افراد حاضر در راهرو مبهوت او شدند. جوانی عینکی با کت و شلوار سورمه ای، از همه بیشتر آن صلابت در راه رفتنش را می‌توان ستود. فرید تا او را از آن دور دید با وی شروع به صحبت کرد:

- سلام سینا جان، ببخشین دیگه ما به زحمت واست چیزی نداریم.

- سلام، نه بابا این حرفا چیه. الان داشتم میومدم تو یه خانومی رو دیدم، سعید گفت نامزد سابقته، راست میگه؟

- آره. کجا بودی؟

- خیلی چیز خوبی بود چرا ولش کردی دیوونه؟!

- سینا خواهش میکنم در موردش صحبت نکن، من میرم دکتر بابا رو پیدا کنم بیاد باهاش حرف بزنی.

- نمیخواد بری جلوی در بیمارستان دیدمش

- خوب؟

- چی خوب؟!

- خوب چی گفت؟

- هیچی! همونایی که قبلا گفته بود. فقط باید دعا کنیم.

- یعنی چی، یعنی تو نفهمیدی بابام دقیقا چشه؟

- چرا ولی منم میگم راهی جز دعا کردن نیست.

سینا که هنوز متوجه حضور مادر فرید نبود تا او را دید سلام و احوال پرسی گرمی با وی کرد

- سلام زهرا خانوم، خوبین؟ ببخشین متوجه نشدم اینجایین.

- سلام سینا جان، خوبی پسرم؟

- مرسی، ممنون. بهترین شما؟ اون قرصایی رو که بهتون دادمو که میخورین؟

- آره. دستت درد نکنه ... 

سینا گوشی همراهش زنگ خورد و سریع به کنار دیوار رفت و آرام صحبت کرد تا حرف‌هایش را کسی نشنود:

- سلام عزیزم. جونم؟  چی؟ از کجا می‌دونی؟  باشه همون جا وایسا من اومدم

سینا بلافاصله تلفن را قطع کرد و به سرعت از آن‌جا خارج شد اما یادش آمد خداحافظی نکرده است! به جلوی در برگشت و از همانجا خداحافظی کرد:

- بچه ها ببخشین یه کار مهم پیش اومده باید برم، زهرا خانوم فعلا خداحافظ.

سینا رفت و سعید کنار مادرش نشست و شروع کردند پچ پچ کنان در مورد سینا حرف زدن ولی فرید به پشت شیشه اتاق پدرش بازگشت و دوباره به همان صورت قبلی غرق در افکار مختلف به پدرش خیره شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
همچنان پیگیر داستان تون هستم :) ادامه بدید
z-dadras
z-dadras
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
داستان خیلی خوبیه،منتظرادامه داستان هستم:))
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠