آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت سوم
داستان کوتاه

آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت سوم

نویسنده : A_Emadi

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

 

(خانه سرد)

در همان خانه‌ای که تا ساعاتی پیش در آن ولوله و شادی برپا بود اکنون دیگر خبری از سرو صدا نبود. اکثر چراغ‌ها دیگر روشن نبودند. در حیاط تعدادی کلفت مشغول نظافت بودند و چندتایی پسر جوان که در مهمانی مسئول پذیرایی بودند حالا دیگر کاری جز جمع کردن میز و صندلی‌ها نداشتند. هر کس مشغول کار خودش بود، گویی هیچ‌کس دیگری را نمی‌شناسد. صدای بوق خودرویی پشت در منزل به گوش رسید و سریع دو نفر از همان جوان‌هایی که سرخی جلیقه‌های‌شان در تاریکی شب خودنمایی می‌کرد به سمت در رفتنند و آرام درب بزرگ خانه را گشودند. نازی با آن ماشین لوکسش وارد حیاط شد. میز و صندلی‌های داخل حیاط مانع از آن شدند تا خودرو نازی بیشتر از چند متر وارد شود. نازی تا ساختمان اصلی منزل که چند ده متری با وی فاصله داشت مجبور بود پیاده برود. به محض اینکه وارد ساختمان شد نگاهش به خانواده‌اش افتاد که هر کس در گوشه‌ای از منزل نشسته است. پدرش روی کاناپه پاهایش را روی هم انداخته است و بدون این‌که حتی پلک بزند به نازی زل زده. مادرش در کنار شومینه روی زمین نشسته است و به دیوار تکیه داده است. نازی تا به حال مادرش را این‌قدر پریشان حال ندیده بود. آن‌طرف روی پله‌ها خواهرش نیلوفر نشسته و دختر کوچکش را میخواباند. همسر نیلوفر هم کنار زنش نشسته است که تا نازی را می‌بیند از جا بلند می‌شود:

- به به بلاخره خانوم تشریفشونو آوردن. . .

نیلوفر باچهره‌ای ملتمسانه گفت:

- امین بس کن تو رو خدا. . .

- چیو بس کنم؟ ندیدی امشب خواهر عزیزتون چه بر سر آبروی خانوادت آورد؟ اصلا من و تو هیچی، پدر مادرت چه گناهی کردن که تاوان عشق مسخره نازی رو بدن؟ خانوم نازنین کاظمی نمی‌خواین خودتون چیزی بگین؟ البته چیزیم نداری که بگی. . .

آقای کاظمی وقتی که دید دامادش دست بردار نیست، مجبور به صحبت شد. با لحنی بسیار آرام:

-امین آروم باش، عسل تازه خوابش برده. با نیلو برین توی اتاق بگیرین بخوابین، دیر وقته دیگه. . . .

بلافاصله بعد از حرف‌های کاظمی، نیلو با بچه بغلش از پله‌ها بالا رفت و امین هم پشت سرش به راه افتاد. نازی هنوز همان جا جلوی در ایستاده بود. بدون این‌که قدمی بردارد و یا حرفی بزند. به صورت درهم مادرش خیره شده بود. این تنها کاری بود که در آن لحظه انجام می‌داد. پدرش با همان لحن یا حتی آهسته‌تر در حالی که از روی کاناپه بلند شده بود:

- کجا رفته بودی؟

- کافی شاپ!

- کافی شاپ؟! عروسیتو ول کردی رفتی کافی شاپ؟!

- کدوم عروسی؟ گور بابای هر چی عروسیه. با فرید و سعید رفته بودیم. خواستم همین امشب هر چی هست و نیست دیگه تموم بشه. طاقت نداشتم تا فردا صبر کنم. 

- بعد میشه بگین سعید اون وسط چه نقشی داشت؟

-هر نقشی داشت دیگه نه میخوام اسم اونو بشنوم نه اون داداش آشغالشو.

آقای کاظمی که خشم هر لحظه در صورتش بیشتر پیدا بود این بار با صدای بلند گفت:

- دختره عوضی به جای اینکه به اون فحش بدی به خودت فحش بده که آبروی چندین و چند ساله منو بردی. این بود آقا فریدی که به خاطرش همه کار کردی؟

- آقاجون خواهش میکنم دیگه اسمشو نیارین جلوم...

- خفو شو ببینم، برو گمشو تیو اتاقت...

نازی که گویی تمام دنیا دور سرش می‌چرخید آهسته از پله‌ها بالا رفت تا به اتاقش برود اما هیچ چیز برایش سخت‌تر از سخنان به ظاهر زیر لب پدرش نبود:

- دختره دیوونه. هرچی خواست واسش خریدم، هر چی گفت واسش انجام دادم، وای که چه خاکی امشب بر سرمون شد! تحویل بگیر خانوم اینم از نازنین خانومتون، مبارکمون باشه این همه بدبختی!

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
از نظر نوع روایت و این حرفها خیلی خوب بود. البته من تو حوزه داستان نویسی صرفا نظر شخصیم رو میگم. تنها بخشی که کلا باهاش مشکل دارم همین تلخ بودن ماجرا، شکست عشقی و این حرف هاست :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
اقا دیالوگ هاتون واقعا خوب بود. خیلی روون بود. این قسمت بیشترش دیالوگ بود و به نظر من خیلی خوب ازز پسش بر اومدید. چند تا سه نقطه اول متن بین نقطه ها فاصله بود. ولی آخر متن فاصله نبود. نمیدونم ولی من تا حالا ندیدم بین نقطه ها فاصله بزارن.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
ما دو پدیده قرن هستیم!

نامه احمدی نژاد به ترامپ

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات