آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت دوم

آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت دوم

نویسنده : A_Emadi

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

 

حرف آخر

باران بند آمده است و  نسیم لطیفی خیابان‌های خلوت را نوازش می‌دهد، در یک کافی شاپ لوکس در حالی که ساعتی از نیمه همان شب گذشته است فرید و سعید رو بروی هم پشت یک میز نشسته‌اند. در کنار آن‌ها کسی نشسته است که شاید باورش کمی سخت باشد، نازی. فرید در حالی که مشغول هم زدن قهوه‌اش است: 

- منو ببخش اگه نتونستم دوسِت داشته باشم، آره نازی من دوسِت نداشتم، نازی این سعیدی که می‌بینی الان کنارت نشسته از همون روزای اول عاشق تو شد. بدون این‌که تو بفهمی، این حرفا رو سعید فقط به من می‌گفت،  می‌گفت دوسِت داره، به خدا می‌گفت. 

نازی نمی‌توانست به این راحتی حرف‌های فرید را باور کند. خواست نگاهی به سعید بیندازد تا عکس العملش را در قبال صحبت‌های فرید ببیند، اما نتوانست صورت سعید را ببیند. سعید سرش را پایین گرفته بود. نگاه نازی تنها به یک چیز خیره مانده بود: اشکهای سعید که پشت سر هم داخل فنجان قهوه می‌چکید. مانده بود به صحبت‌های فرید توجه کند یا از پشت آن میز بلند شود و دو برادر را ترک کند. فرید که تازه متوجه نگاه عجیب نازی به سعید شده بود، دیگر چاره‌ای جز سکوت نداشت. نازنین که تمام وجودش را نفرت از فرید پر کرده بود، همانند سعید آرام آرام شروع به گریه کرد. سکوتی پا بر جا بود که برای هر سه عذاب آور بود. ناگهان به این سکوت صدای زنگ موبایل سعید پایان داد، سعید سریعا گوشی را جواب داد:

- الو ، آره من با فرید و نازیم،  باشه میایم الان.

دوباره همان سکوت سر آن میز حکم فرما شد، اما این بار هم صدای زنگ گوشی سعید آن را بر هم زد ولی این بار سعید با لحنی بلندتر از دفعه قبل و در حد فریاد صحبت کرد:

- بله... مامان گفتم داریم میایم دیگه... من چمیدونم چرا جفدشون گوشیاشونو خاموش کردن! باشه باشه... اومدیم...

سعید بلافاصله گوشی را قطع کرد و از پشت میز بلند شد:

- فرید پاشو بریم خونه بابا حالش خوب نیست.

سعید این را گفت و بدون این‌که حتی نگاهی به نازی بیندازد از کافی شاپ خارج شد. نازی کماکان داشت سعید را نظاره می‌کرد، سعید سوار ماشینش شد و به جلو خیره شد، همین! فرید هم تنها با یک کلمه خدا حافظ، نازی را با انبوهی از سوالات ترک کرد و به سمت ماشین رفت. سعید بلافاصله بعد از سوار شدن فرید پایش را روی گاز گذاشت و هر دو درون همان 206 سفید از جلوی چشمان نازی محو شدند. نازی هم که در آن شب نحس سر دردش بیشتر از بقیه چیزها بر او غلبه می‌کرد کیفش را از روی میز برداشت و به سمت خودرواش که آن طرف خیابان پارک بود رفت، یک بی‌ام‌و  ایکس3 مشکی. از همان ماشین‌های شاسی بلندی که بسیاری از جوانان هم سن و سال نازنین آرزوی داشتنش را دارند. نازی در ماشینش را باز کرد تا سوار شود که صدایی از آن طرف خیابان توجه‌اش را جلب کرد، گارسون همان کافی شاپ بود:

- ببخشین خانوم، میزتونو حساب نمی‌کنین؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
ما منتظر ادامه ش میمونیم.(فکر کنم قسمت آخر باشه اما خب از طرفی ننوشتن قسمت آخر. نوشتن قسمت دوم). اما در مورد این قسمت باید بگم جالب بود. دلیل اون کار فرید رو هم فهمیدیم. موفق باشید
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
داستان از نظر نوع بیان و قالب داستانی خیلی خوب نوشته شده به نظرم. ادامه بدید آفرین :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

شاید نگیرد چشم تو عشق زلیخا را

٩٥/١٢/٠٩
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
یک وقت هایی برای رهایی باید گفت

بله بله, حق با شماست

٩٥/١٢/٠٩
دست های من چقدر کوتاه است

ستاره سهیل

٩٥/١٢/٠٨
تبلیغات
تبلیغات