آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت اول
داستان کوتاه

آینه‌های خیس/ داستان کوتاه. قسمت اول

نویسنده : A_Emadi

(گام‌های بی هدف)

هوا بارانیست صدای جرجر باران تمام خیابان را فرا گرفته است. خیابان خلوتی‌ست با خودروهایی که هر از چند گاهی سکوت خیابان را بر هم می‌زنند. عابری با گام‌های کوتاه در حال رد شدن از خیابان است. مرد جوانی‌ست با ظاهری با وقار و سر و وضعی مرتب. کت و شلواری مشکی بر تن دارد که کامل زیر باران خیس شده است. ساعتش را نگاهی می‌اندازد و سرعتش را بیشتر می‌کند. از نگاهش می‌شود فهمید که بسیار عصبانی و مضطرب است. به حدی نگران است که گویی حادثه بسیار بدی برایش رخ داده است. همچنان به راهش ادامه می‌دهد. 206 سفید جلویش ترمز می‌کشد، از داخل ماشین صدایی بلند می‌شود:

 -فرید بیا سوار شو! یعنی چی این کارا فرید؟ پسر جون هر کی دوست داری سوار شو، همه منتظرتن...

- باشه بریم، منم با همه یه کار مهم دارم.

- چیکار؟

- راه بیفت میفهمی!

- تا نگی راه نمیفتم. فرید میخای چیکار کنی؟!

- سعید بهت گفتم برو. .

- نگو. منو باش واسه کی دلم می‌سوزه! فقط بدون با این کارات داری آینده خودتو خراب میکنی.

- ببند دهنتو فقط برو. . .

- ببینم اصلن واسه چی رفتی که الان میخای زود برگردی؟ آدم از عروسیه خودش فرار میکنه؟!

- جون مامان برو سعید. برو دیگه. اه . .

اشک در چشمان فرید حلقه می‌بندد. سرش را روی داشبورد می‌گذارد و شروع به گریه می‌کند. سعید هم سریع پایش را روی گاز می‌گذارد و با عجله شروع به حرکت می‌کند.

 

(جشن بی سرانجام)

خانه‌ای در یکی از بهترین مناطق شمال تهران میزبان یک جشن بزرگ و مجلل است و زن و مرد مختلط در حیاط و ساختمان منزل مشغول رقص‌اند. در گوشه‌ای از حیاط دو مرد شیک پوش و مسن در حال بحثند:

-  آقای شکیبا من آبروی دختر و خونوادمو از سر راه نیاوردم که پسر شما به این سادگی باش بازی کنه.

- باور کنین منم مثل شما نمی‌دونم چرا فرید این کارو کرد! 

- لطفا بهش زنگ بزنین بگین برگرده تا اوضاع از این بدتر نشده و مهمونا شک نکردن!

- خواهش می‌کنم آروم باشین آقای کاظمی! از موقعی که رفته خانومم داره یکسره گوشیشو میگیره ولی اون موبایلشو خاموش کرده... چی شد خانوم هنوزم خاموشه؟!

ناگهان پسر بچه‌ای فریاد کشید: داماد برگشت. . .

فرید با سرعت زیاد وارد حیاط شد. سعید هم از پشت سعی می‌کرد او را بگیرد ولی توانش را نداشت. همه شوکه شده و توان هیچ کاری را نداشتند. فرید از لا به لای مهمان‌ها رد شد و وارد ساختمان شد. در داخل ساختمان عده‌ای سرگرم رقص‌اند و عده‌ای هم مشغول پذیرایی از خود. فریدبا سر و وضع خیسش بدون این‌که کسی متوجه‌اش بشود از پله‌ها بالا رفت و یکی‌یکی اتاق‌ها را سر زد. آشفته و هراسان وارد آخرین اتاق شد. اتاق‌های قبلی همگی خالی بودند. در اتاق، عروسی بسیار زیبا رو به روی آیینه نشسته و چند آرایشگر ماهر مشغول آرایش بر روی او بودند. عروس پشت به فرید نشسته بود و متوجه او نشد. یکی از آرایشگرها که زودتر از بقیه متوجه ورود فرید به اتاق شد رو به عروس گفت:

- نازی جون عزیزم، همسرت اومده

نازی به محض شنیدن این حرف با تبسمی زیبا رویش را برگرداند. اما تا صورت آشفته فرید را دید تبسمش تبدیل به تشویش و اضطراب شد. یکی از آرایشگرها با ترسی که درونش به وجود آمده بود پرسید:

- آقای شکیبا چه اتفاقی افتاده؟!

فرید بدون توجه به او به سمت نازی رفت و دستش را گرفت:

- نازنین بیا باید بریم پایین پیش بابات

- چی شده فرید؟ من که هنوز آرایشم تموم نشده عزیزم!

فرید گویی که چیز دردناکی به یادش آمده است، دست نازی را رها کرد و سرش را پایین انداخت. کمی به عقب رفت و آرام شروع به گریه کرد. نازی به سرعت خودش را از بین آرایشگران به فرید رساند و سعی کرد به زحمت به چشمان همسرش نگاه بیندازد. چشمانی که غرق در قطرات اشک بود. فرید به آرامی نازی را در آغوش گرفت. چند لحظه همه ساکت شدند. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. سکوتی که از هر سکوت دیگری برای نازی دردآورتر بود. فرید دست نازی را گرفت و هر دو بدون این‌که دیگر چیزی به همدیگر بگویند از اتاق خارج شدند. به محض این‌که خواستند از پله‌ها پایین بیایند نگاه خیس‌شان به جماعتی افتاد که گویی بی‌تاب مشتاق بیرون آمدن عروس و داماد از اتاق بودند! نازی برای این‌که کسی گریه‌اش را نبیند سرش را پایین انداخت. فرید چشمانش را به کاظمی پدر زن عصبانی‌اش دوخت که جلوتر از همه پای پله‌ها ایستاده است. همه پچ‌پچ کنان مبهوت اتفاقاتی بودند که آن شب رخ داد. عده‌ای از حاضران سر و روی خیسی دارند. خیلی ساده می‌شود فهمید که آن‌ها به تازگی از حیاط به داخل آمدند! دیگر خبری از آهنگ و رقص و دست و سر و صدا نبود. بیشتر به یک مجلس ختم شبیه بود تا به یک عروسی بزرگ. تنها تفاوتش در و دیوار چراغانی و تزیین شده بود! ناگهان صدایی سکوت عذاب‌آور را شکست. فرید در حالی که تمام نگاه‌ها رویش سنگینی می‌کرد با صدایی دو رگه و بلند گفت:

- چهار سال پیش وقتی من و داداشم با نمره خوب دانشگاه قبول شدیم فکر همچین آینده نحسی رو هم نکرده بودیم، اون موقع با شروع دانشگاه بدبختیای منم شروع شد.

فرید نگاهی معصوم و آرامی به نازی می‌اندازد و بدون آن که رویش را از روی او بردارد ادامه می‌دهد:

- این خانوم که الان دستش به عنوان همسر توی دستای منه، مثل هیفده، هیجده نفر دیگه یکی از همکلاسی‌های جدید من بود. با این تفاوت که وضع مالی پدرش فوق العاده خوب بود. این چیزی بود که باعث شد تا من بیشتر بهش توجه کنم. خیلی هم طبیعی بود. هر پسری مثل من آرزوشه که با همچین دختر زیبا و پولداری ازدواج کنه. من با نازی ازدواج کردم چون سرمایه پدرش آینده منو تامین می‌کرد.

با شنیدن این حرف نازی سرش را بالا آورد و چشمانش را به چشمان فرید دوخت. بغضی که از همان ابتدا در گلویش بود ناگهان ترکید و به زیر گریه زد. سریع به اتاقش رفت و در را به روی خود قفل کرد. کماکان با صدای بلند در حال گریه بود. صدایی که همه را به سکوت وادار می‌کرد.

فرید با لکنتی که از بغض در گلویش به وجود آمده بود گفت: 

- من فقط نمیخام به خاطر خود خواهی خودم نازی بدبخت بشه. جرم من اینه که عاشق نیستم،  همین!

همه از صحبت‌های فرید شوکه شده بودند که سعید ناگهان از در وارد شد و گفت : 

- فرید بس کن این مسخره بازیا رو... همه چیو خراب کردی، عروسیت، آیندت، زندگیت...

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
من خوندمش... به دلم نشست، اون قشنگی نوشته هایی مثل آقای علوی رو نداره
A_Emadi
A_Emadi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
ممنون از لطف همیشگیت دوست عزیز
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
من شعراتون رو بیشتر دوس دارم...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
«از پله‌ها بالا رفت و یکی‌یکی اتاق‌ها را سر زد. آشفته و هراسان وارد آخرین اتاق شد. اتاق‌های قبلی همگی خالی بودند.» به نظر من اگر اینجوری میشد بهتر بود : « از پله ها بالا رفت و یکی یکی اتاق های خالی را وارسی کرد تا اینکه به آخرین اتاق رسید.» این جمله ی «اتاق های قبلی همگی خالی بودند» یک مقدار احساس بدی ایجاد میکنه. ولی در کل نثر روونی داشت نوشته. اینکه داستان رو توی این قسمت به دو بخش تقسیم کرده بودید به نظرم کار جدیدی بود که حداقل من تا حالا ندیده بودم. جالب بود به نظرم. علت رفتار اینجوری فرید رو هم من متوجه نشدم. امیدوارم توی قسمت های بعدی علت قانع کننده ای وجود داشته باشه که منِ خواننده رو قانع کنه. موفق باشید.
A_Emadi
A_Emadi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
تمام داستان به 25 تا 30 قسمت کوتاه به همین شکل تقسیم شده...نظرتون کاملا محترم...علت رفتار فرید هم موضوع اصلی داستان هستش.... :)))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
25 30 تا؟ یا ابوالفضل! رمانیه برا خودش.خخخ. موفق باشید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠