بیایید با هم شهر را برداریم!

بیایید با هم شهر را برداریم!

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

آن سال که رضا کنکور داشت من سال سوم بودم. سال کنکورش هر روز می‌رفتیم کتابخانه و درس می‌خواندیم. تعطیلات نوروز که شد، تصمیم گرفتیم که رفت و آمدمان با دوچرخه باشد. می‌رفتیم و می‌آمدیم و هر روز سوار بر دوچرخه برای خودمان آواز می‌خواندیم. مسیرمان را هم هر روز عوض می‌کردیم تا با دیدن مسیرهای جدید، کمی روحیه بگیریم و شادتر به زندگی‌مان ادامه دهیم.

یک روز رضا گفت: «بیا امروز از نیزه بِرِم، مو توو گلشهر کار دِرُم ازینجه زودتر مِرِسِم». من هم قبول کردم و راه افتادیم. بعد از ظهر بود و هوا گرم. همان‌طور سرخوش و آوازخوان رکاب می‌زدیم و گاهی از خلوتی خیابان‌ها برای تک چرخ زدن استفاده می‌کردیم.  یک جا میان راه، مسیر کج می‌شد. سر پیچ، روی ضلع بیرونی جاده، یک سطل زباله بزرگ قرار داشت. من پشت سر رضا حرکت می‌کردم. نمی‌دانم چه شد که جاده پیچید و رضا نپیچید و مستقیم رفت توی سطل آشغال. چون سر پیچ بود؛ سرعتم کم بود، من همان‌جا از روی دوچرخه پایین پریدم و دوچرخه‌ام را رها کردم و رفتم سمت رضا که ببینم چه شده.

وقتی رسیدم به او، دیدم که دارد قََه قََه می‌خندد! پرسیدم: «چی شدَه؟ چی مرگِتَه؟ فلج شدی؟». هیچی نمی‌گفت و همان‌طور می‌خندید! یک دست به کمر ایستادم و دست دیگرم را به ریش‌هایم کشیدم و به دنبال دوچرخه‌ام گشتم! چشم‌تان روز بد نبیند! یک کامیون گنده از رویش رد شد و لاستیک عقب دوچرخه‌ام را به کل کاغذ کرد. همانجا نشستم و عزا گرفتم. راننده کامیون هم آمد پایین و چون دید کامیونش هیچی نشده راهش را کشید و رفت! (خوشحالم که آن روز کتک نخوردم)

به رضا نگاه کردم و دیدم هنوز می‌خندد! پرسیدم: «چی شده؟» با نگاهش به سمت بنری که روی دیوار، آن طرف‌تر چسبیده بود، اشاره کرد. گفتم: « خب که چی؟ بره‌ی چی مِخندی؟». گفت: «بخون». بنر را خواندم، گفتم: «خب که چی؟ نوشته همه‌مان قِدَم بردِرِم بِرِه‌ی شهری زیبا». گفت: «با دقت بخوان». دوباره جمله را خواندم: « یک قدم من، یک قدم تو؛ گام‌هایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!»

گفتم: «خب بابا ای کجاش خنده داره؟». گفت: «خاک بر سرت! مگه آدما شهره بر مِدِرَن؟»

همانجا بود که دوهزاری‌ام افتاد. «یک قدم من، یک قدم تو؛ گام‌هایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!». خدایا مگر می‌شود!؟  به نظر شما چند نفر در تفکر برای گفتن این جمله، نوشتن آن روی کاغذ، سفارش آن به پرده نویسی، مغازه پرده نویسی و چسباندن این بنر روی دیوار نقش داشتند؟ من از جناب شهردار تقاضا دارم خسارت دوچرخه من را بدهد تا بروم پی کارم! شما هم اگر دیدین‌شان بگویید حسین مداحی هنوز که هنوز است منتظر خسارت دوچرخه‌اش است!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خوبه ک خاطراتت رو مینویسی.جالبه یعنی!منم مشهدی نیستم٬وگرنه در اسرع وقت خسارت دوچرخه ت رو از شهردار محترم میگرفتم :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خاطراتم رو مینویسم. اما همه ی خاطراتم رو نه! چیزایی که حس میکنم یه چیزی میتونه از توش در بیاد. یه یادداشت که حداقل چیزی برای خندیدن، فکر کردن و... داشته باشه. خیلی ممنونم که میخونی.دمت گرم.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
قاه قاه//حسین جان روز به روز در حال پیشرفت هستی از لحاظ نوشتار و خوب می نویسی. می دونم که زیاد هم در مورد علائم نگارشی مطالعه داشتی. اینجا رو ببین: "چون سر پیچ بود؛ سرعتم کم بود" اینجا نیاز به نقطه ویرگول نیست و یه کاما کافیه. اصولا نقطه ویرگول، نشانه مکث بیشتر از ویرگول و کمتر از نقطه س. اما اینجا و در این جمله سریع باید علت ِ معلول مشخص بشه. چون می دونم علاقه داری خدمتت عرض کردم؛ ولی در بقیه جاها همه چیز سر جاشه.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
سلام علیکم.قاه قاه، به خاطر میسپرم//خیلی ممنونم. بله. من گمان کردم چون قراره علت رو بیان کنم نقطه ویرگول باید بیارم. خیلی ممنونم.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
علیکم السلام؛ سال با برکتی رو همراه با موفقیت برات آرزو می کنم.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی متشکرم. همچنین
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
دوچرخه دوستت چیشد حالا؟؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
هیچی دیگه! یواش خورد به سطل آشغال سالم سالم! آخر هم من نشستم رو ترک رفیقم و دوچرخه رو گرفتم جلوم و همونجور یواش یواش رفتیم خونه.
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
من جای تو بودم همون دوچرخه سالمو از طول میکردم تو حلق دوستم!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
ازم بزرگتره. احترامش هم واجب.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
چقد مودبین حسین اقا ریا نباشه یه وقت:دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
ریا چیه؟ حقیته دیگه! من به همه ی بزرگتر ها احترام میزارم. همین سید خودمون. سید جان من به شما بی احترامی کردم خدایی نکرده؟
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
قلم خوبی دارین و این باعث میشه نوشته هاتون رو با علاقه دنبال کنم. موفق باشید
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی لطف دارید شما! خیلی ممنونم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
ینی به چه چیزایی می خندن مردم :D
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
واقعا هم خنده داره! ولی خب کمتر کسی پیدا میشه که دقت کنه. الان رضا پزشکی فردوسی میخونه. خیلی باهوش بود از همون اول.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٢٧
١
٠
غیر از باهوشی نکته گیر هم بودن :D
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٧
١
٠
بله. همینطوره!
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
اعتراف میکنم منم توی نگاه اول که خوندم متوجه اشتباهش نشدم.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی ها متوجه نمیشن! درست مثل من.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
مدل دوچرخت چیه؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
دماوند 26
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
چه باحال بود :))))) راستش منم اول متوجه نشدم و ب خودم الان دارم دلداری میدم ک ب خاطر سریع خوانی و فکر نکردن روشه چون مثه ایشون اصولا ازین ادمام ک به استفاده درست کلمات توسط بقیه زیاد گیر میدم هم برا خندش هم کلا برا بهتر گفتن جمله :))) در اخر اینکه این یکی از همون اول تا اخرش برام کشش داشت برعکس دوتای قبلی :)) خیلی خوب مینویسید :) منم اون اولا از خاطراتم می نوشتم فقط الان ولی زدم تو یه خط دیگه :)) ینی یه جاهایی ازش استفاده میکنم ولی دیگه خیلی تغییر میدم و نمادین و ایناش میکنم و این حرفا، در کل شیوه ی خیلی خوبی هست، من نمیدونم چرا ول کردم این شیوه رو :))) باید بشینم فک کنم چی شد ک ولش کردم :/
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی ممنونم. لطف دارید. فکر کنید و به منم نتیجه رو بگید! شاید من هم به نتایجی رسیدم.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
یاد آرمسترانگ افتادم که میگه این گامی کوچک برای یک انسان و جهشی بزرگ برای بشریت است. تازگی ها هرچی میخونم یاد یک چیزی میفتم. البته استرانگ وقتی قدم گذاشت روی ماه این رو سخن رو نهادینه کرد.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
من که نمیشناسم! خخخ. خیلی لطف کردید خوندید و خوشحالم که باعث تجدید خاطراتتون شدم.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
باور کن من با آرمسترانگ هیچ خاطره ای ندارم.خخخخ. تنها خاطره ای هم که ازش تو ذهنم مونده اینکه یک داستان بنویسم و از اسمش استفاده کنم البته خیلی وقته تصمیم دارم که هنوز عملی نشده. واینکه یک فضانورد آمریکایی هست که به ماه سفر کرده ،صرفا جهت اطلاع :))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
خاطره چیزیه که به یادگار توی ذهن آدم مونده. حالا اون چیز ممکنه حتی یک جمله باشه. پس اینکه شما یک جمله از این فرد توی ذهنتون هست خودش یک خاطره ست. ان شاءالله که داستان رو مینویسید به زودی. خیلی ممنونم. آرمسترانگ سفر به ماه : یادم میمونه.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
مو طبق پست قبلیم همو نظر قبلیم:|
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
مویم طبق پست قبلیم نظر قبلیم!
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٢/٢٨
٠
٠
اومدید صواب کنید کباب شدید دوچرختون پوکید!مرسی جالب ناکبودداستانتون:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٨
٠
٠
مطلب من رو هم آباد کردید؟ توی صفحه نبود تعجب کردم! خیلی ممنونم که خوندید. البته رفاقت که این حرفا رو نداره.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠