گاهی هر روز از کنار چیزی رد می شوی و نمی بینی اش یا خودت را به ندیدن می زنی تا آن چیزی که برای دیگران عادت شده است برای تو هم بشود. اما گاهی آنقدر شوکه می شوی که نمی توانی بی خیال بگذاری و بگذری برایت یک دغدغه می شود آن چیزی که دیده ای. برای من هم یک اتفاق اینطوری پیش آمد که نتوانستم ننویسمش چیزی که شاید دغدغه تو هم باشد.

هوا سرد بود و منتظر بودم چراغ عابر سبز شود تا به آنطرف خیابان بروم. پسرک یک دسته روزنامه را زیر بغل زد, از کنار من رد شد و شروع به دویدن کرد. روی کاورش نوشته بود کد 62, باد می آمد و روزنامه ها تودستش ورق می خورد. پسرک بین ماشین ها می دوید  تا شاید کسی روزنامه ای بخرد. گاهی می ایستاد و نفسش را میان دستهایش جا می کرد,می خواست گرمشان کند. بعضی وقتها هم ماشینی از سر لطف پنجره اش را می داد پایین و روزنامه ای می خرید. وبعد سریعا پنجره را می داد بالا تا سرمای بیرون داخَل ماشینش نشود.

پسر بچه شلوار و پیراهن رنگ و رو رفته ای تنش بود با کتانی هایی که دیگر رمق دویدن نداشتند و همچنان خودش مثل بچه آهویی بین ماشینها می دوید. اما حواس من نه به قد و قواره اش بود که نشان از سن کوچکش می داد, نه به لباس رنگ پریده اش و نه به کسانی که پشت چراغ قرمز بدون اعتنا به او آهنگ گوش می کردند, تمام حواس من به کلمه "کد62" روی کاورتنش بود.نوشته اند "کد62" که اگر یک وقت سرچهار راه جوری تصادف کرد که صورتش قابل شناسایی نبود از پشت کاورش بفهمند که "کد 62" است؛ احتمال است دیگر! شاید هم برای اینکه دسته بندیشان کنند مثلا از کد فلان تا فلان چهارراه ابوطالب و از کد فلان تا فلان آن یکی چهارراه! کلمه کد مثل پتک در حال کوبیدن آهن در ذهنم تکرار می شد وشماره 62 از 13 برایم نحس تر شده بود.

با خودم فکر می کردم شاید اسمش "علی" باشد , شاید 10 ساله باشد, شاید آرزویش این باشد که مهندس شود , شاید دوست داشته باشد با پسربچه های هم سن و سال خودش گل کوچیک بازی کند و جای تمام این شاید ها را یک کلمه گرفته است "کد62". به رگ انسانیتم بر خورد. خواستم بروم جلو دستهای  کوچکش که از سرما پوست, پوست شده بود را بگیرم و بگویم : من از تو معذرت می خواهم.اما دیدم روی این کار را ندارم,او با آن سن یک مرد بود که درآمد داشت. دیگر کودک نبود . با این کارم شاید به غیرت یک مرد 10-12 ساله توهین می کردم, مردی که شاید نان آور خانواده بود یا کمک خرج پدرش.دیگرحواسم نبود چراغ عابر پیاده چندبار سبز شده و من هنوز از خیابان عبور نکرده ام.

سوال ها توی ذهنم رژه می رفتند:
آینده بچه های مملکت من اینست؟
کودکیشان کجا رفته است؟
اصلا مکانی برای اهدای کمک های نوع دوستانه, مخصوص به کودکانی که در چرخه کار هستند و جود دارد؟
 راستی چطور کسی که مقامی دارد یا ثروتی، دلش می آید هر روز صبح بدون اعتنا به این فاجعه پشت ماشین چندصد میلیونیش بنشیند, از کناراو و امثال او رد شود و حتی به چشمش نیاید که کودکی دارد می دود به قیمت زیر پا گذاشتن کودکیش برای یک لقمه نان. جمله ای یادم آمد که لبخندی تلخ روی لبانم نشاند... با خودم گفتم: حتماباید" بروم از مسئولش بپرسم"!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s-sahra
s-sahra
٩١/٠٨/٠٥
٧
٠
آینده بچه های مملکت من اینست؟ کودکیشان کجا رفته است؟ خیلی قشنگ بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
z_khandandel
z_khandandel
٩١/٠٨/٠٥
٠
٠
ممنونم از ابراز نظرتون مشخصه که شمام انسان دغدغه مندی هستین...
m.hakkak
m.hakkak
٩١/٠٨/٠٦
٦
٠
بسیار زیبا و عالی...
z_khandandel
z_khandandel
٩١/٠٨/٠٦
٠
٠
از تعريف شما خيلي ممنونم... بسيار دلچسب بود:)
sajedenaimi
sajedenaimi
٩١/٠٨/٠٦
٢
١
سلام خانم خنداندل خيلي قشنگ نوشته بودين كاش تو خود جيم هم چاپ مي شد.راستش من يه دانش آموز دبيرستاني ام كه زياد امكان دسترسي به اينترنت ندارم برا همين نه ايميل دارم نه وبلاگ دارم نه فيس بوك! اما جيمو خيلي دوست دارم نميشه مطالبش چاپ بشه؟
z_khandandel
z_khandandel
٩١/٠٨/٠٦
٠
٠
ساجده عزيزم به خاطر حضور گرمت بسيار متشكرم اما به خاطر اينكه از مطالب خود كاربرها استفاده كنه و حرف دل همه باشه راه انداخته اين سايت رو در ضمن اين حجم مطلب بالارو نميشه توي هفته نامه چاپ كرد... اميدوارم امكان دسترسي به اينترنت برات راحت تر فراهم بشه عزيزم...
unknown
unknown
٩١/٠٨/١٠
١
٠
چه عجب یکی حرف از درد قشری زد که ممکنه یه بارم کامپیوترو لمس نکرده باشن!!!!!! یکی قبول کرد مملکت ما همچی بی ایرادم نیس!!!!! دمت گرم آبجی
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
یه نفر؟ جدا؟ این طوری نگو بابا!ک گفته؟
unknown
unknown
٩١/٠٨/١٠
٢
٠
راستی مطلبتونو به چندتا از رفقا از قشر مرفهین بی درد توصیه کردم بخونن شک دارم این جمعیت ... چیزی درک کنن البت
مستانه
مستانه
٩١/١٠/٠٧
١
٠
یکی از کاربران از آخر دنیا نوشته بود.. آخر دنیا همین جاست جایی کودکان دستفروش و پیرمردان فال فروش خیابان هایش برایمان میشوند یک تکرار یک عادت که صبحا که با عجله میری سمت مقصدت وشبها که با عجله میری سمت خونه گرم و نرمت مثل اجزا و اشیا گذرگاهت فقط از کنارشون رد میشی....
shanba
shanba
٩٢/٠٤/٢٨
٠
٠
واقعا زیبا نوشته بودید.کاش همه ما با هر وضع مالی علاوه بر زندگی خودمون و خانوادمون حداقل به زندگی یکی دیگه هم فکر کنیم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨