از مدارِ اکنونم رفتی، به مدار بعدهایم نیا دیگر!

از مدارِ اکنونم رفتی، به مدار بعدهایم نیا دیگر!

نویسنده : rahbar_f62

قصه از آنجا شروع شد که فهمیدیم زمین گرد است. بعد یک آدمی که از بس فهمیده و دانا بود، علاف و بیکار روزگارش را قدم زنان طی می‌کرد، نشست روی زمین، یک تکه چوب گرفت دستش و یک دایره کشید و دوتا آدمک که یک گردی داشتند جای سر و صورت و یک خط نازک جای بدن و چهارتا  تکه کج و معوج که مثلا دست و پای‌شان بر روی خط کشید و گفت: این دایره جهان ماست این دو آدمک انسان‌های این جهان. اگر روزی یکی از آدمک‌ها تصمیم گرفت دست و پای کجش را راه بیندازد و برود تا ناکجاها! آن یکی آدمک اصلا ناراحت نشود چون همین طور که می‌بینید زمین گرد است و آن یکی آدمک هرقدر هم که با دست و پای کجش برود، باز برمی‌گردد پیش این آدمکی که این‌جا ایستاده! ما هم که به عقل آن فرد دانا مثقالی شک نداشتیم خیره شدیم به آن دایره فرضی که آدمکی روی خطش نشسته بود و چشمانش را به سپیدی و سیاهی آسمان کوک زده بود تا آدمک همرایش بیاید.

می‌خواهم بگویم قصه تنهایی ما انسان‌ها از زمانی شروع شد که یادمان دادند کوه به کوه نمی‌رسد اما آدم به آدم می‌رسد حتما! گفتند دلت را شکست؟ موردی ندارد همین جا بتمرگ و تکه‌های شکسته دلت را جمع کن، اصلا هم دنبال دلیل این شکستن نباش، آخرش برمی‌گردد پیش خودت، بگذار هر وقت به تو رسید همین تکه‌ها را فرو کن درون چشمانش! نگفتند این رسیدن چقدر طول می‌کشد. یک سال؟ دو ماه؟ شش ماه؟ یک شب؟ و این طور شد که من و تو تنها ماندیم و منتظر. گفتیم لابد یک چیزی می‌دانند دیگر، آدم که بی‌خود و رو هوا حرف نمی‌زند. عجیب این‌جاست یک آدم دیگری که از عقل زیاد بیکار بود و دنیا را قدم می‌زد پیدا نشد تا بگوید: ای ساده لوحان عاقل نما! حالا درست که زمین گرد است، اما به نظرتان آن آدمک کج و معوج نمی‌تواند یک دایره دیگر در کنار دنیای شما بسازد و هی هر روز و هر شب از کنارتان رد شود بی آن‌که به شما برخورد کند، بی‌آن که حضورش را لمس کنید، بی‌آن که حتی تصور کنید الان دارد از کنارت می‌گذرد تا زیر لب یک فحش اساسی نثارش کنی، حداقل دل شکسته بی‌صاحبت خنک شود!

می خواهم بگویم در جهانی که گرد است، هر کدام از ما می‌توانیم دنیای دایره شکلی را ترسیم کنیم و آن‌هایی را که دوست‌شان نداریم به هر دلیل! بگذاریم بیرون دایره و دست در دست کسی که دوستش داریم دور بزنیم این دایره را. می‌خواهم بگویم وقتی ما آدم‌ها آن‌قدر مهندسی و معماری‌مان خوب شده که هر لحظه که بخواهیم می‌توانیم جهان دیگری برای خودمان بسازیم و زندگی کنیم. ماندن و انتظار کشیدن بیهوده نمی‌شود کمی؟!  این روزها آدم‌هایی که می‌روند در جهان گرد شده خودشان دور می‌زنند و به دایره زندگی ما بر نمی‌گردند. از دایره دنیای‌مان که رفتند، قصه‌اش را نیمه کاره بگذاریم و اسیر گرد بودن هیچ ماجرایی نشویم. دیگر آدم به آدم نمی‌رسد وقتی دل‌ها از جنس کوه شده است.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
جهان را زیبا تصویر کرده ای..
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام لیلی جانم.ممنون که خوندی :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
چقدر عالی بود هم نوع نگارشتون و هم محتوا، واقعا لذت بردم، دایره زندگیمون دست خودمونه حق با شماس ;-)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام .ممنون از وقتی که صرف خوندن مطلبم کردین عزیز:)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
:))) موافقم:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام.چه خوب:)
fafa.tk
fafa.tk
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
مطلب حرف نداشت....حرف دلمو زدین...ممنون ازتون:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام.منم از شما ممنونم:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
چیزی که نوشته های شما رو مختص به خودتون کرده، این صفا و سادگی ست که در تارو پود نوشته ریشه داره، اینکه به دنبال کلمات قلمبه نیستید و سادگی رو انتخاب کردین. این خیلی خوبه و امیدوارم که همین مسیر براتون ادامه داشته باشه. ممنونم و اینکه نکتۀ خاصی ندیدم و امیدوارم قلمتون هیچ موقع زمین نمونه!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام جناب میرزای گرامی.خیلی ممنون که وقت میزارین و مطالبمو می خونید.حقیقتش من سواد خیلی کمی دارم برای همین اصلا با کلمات قلبمه و حرف های سنگین و خیلی مفهومی اشنا نیستم .خوشحالم کردین با تعریفتون.چون همیشه این رو یک ضعف میبینم.قلم احساس و درایتتون توانا
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
سلام علیکم. من هم با استاد موافقم. این استفاده نکردن از کلمات قلمبه سلمبه خیلی نکته ی برجسته ای هست توی نوشته هاتون. نگاه کردن به چیزهایی که خیلی ها بهشون نگاه نمیکنن هم توی نوشته هاتون هست. ذهنتون به خیلی جاها سرک میکشه و این واقعا خوبه. تبریک میگم.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٨
٠
٠
سلام .ممنون که متن های بنده رو می خونید اقای مداحی
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
حرفتون درسته.آدم فقط یک بار زندگی می کنه.پس نباید این فرصت ارزشمند رو به پای کسی بریزیم که قدر نمی دونه-مثل همیشه زیبا و دلنشین:))با آرزوی موفقیت :))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام مهربانو جانم.کاش مراقب دلهامون باشیم همین طور وقت هامون.مرسی که می خونی عزیز:)
admin
admin
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام؛ وقتتون بخیر؛ مرسی از مطلب خوبتون // مطلب شما در اینستاگرام جیم نیز منتشر شده است
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام.ممنون از شما :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
جمله ی پایانی خیلی زیبا بود.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام.مرسی که خوندین:)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
قشنگ نوشته بودید. ما هم به دوستانی که هی از بی وفایی و این حرفها شعر میذارند یا حرف میزنند همین رو میگیم که این خون دل خوردن ها ارزش نداره :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام.ممنونم که خوندین مرسی از بودنتون:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
عه من اینو ندیده بودم:دییی..چی قشنگ بود..مرسی:)سلام البته:)یادم رف
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
عه منم الان دیدم این کامنت رو.سلام نکرده هم عزیزید شما:))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠