ساعت 5 صبح چهارم بهمن. ورود قابله و آماده شدن آب گرم و ملافه سفيد نشان آمدن بود. و این‌گونه بود که من آمدم.

انتظار داشتم 6 خواهر و 5 برادر بزرگ‌تر با ورود من چراغ‌ها را روشن کنند و هورا بکشند. چشم‌هایم را که باز کردم، پير زني با صورتي تکيده و سياه جلويم بود. از وحشت چشم‌هایم را بستم و جيغ کشيدم.

- مبارکه، پسره.

معني مبارک بودن و پسر بودن را نفهميدم. خيلي زود فهميدم، خیلی دير آمده بودم و 111 برادرزاده و خواهرزاده قبل از من مهمان آن خانه بودند و برايم چراغ که چه عرض کنم چراغ‌موشی هم روشن نکردند.

بزرگ‌تر که شدم برادرزاده‌ها مي‌گفتند «عمو خُردي» وخواهرزاده‌ها مي‌گفتند «دايي خُردي». و آن‌جا بود که فهميدم، دايي جماعتي بودن و خود محروم از دايي داشتن، چقدر سخت است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_hz
k_hz
٩٤/١٢/١٩
١
٠
میفهمم با اینکه این حس مشترکی نیست و من از اون اولی هاشم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
سلام ... سپاس
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/١٢/٢٠
٢
٠
ماشالله:) منم آخری ام ولی برام چراغ سبز روشن کردن اون زمانا البته فقط همون زمانا! کلا ته تغاری بودن چیز دلچسبی نیست
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
سلام ... چراغ سيز رو خوب اومديد
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٠
١
٠
سلام؛ ماشاءالله! خدا عمر با عزت به شما و بقیه خانواده عنایت کنه! خیلی خلاقانه بود جناب روشناوند عزیز.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
سلام ... ممنونم بزرگوار و سپاس از روحيه اي که ميدهيد
n_dahji
n_dahji
٩٤/١٢/٢١
١
٠
سلام /منم ته تغاری ام/اصلا خوب نیست/چراغ روشن که نکردند جناب روشناوند هیچ شمع ها رو فک کنم خاموش کردند /اخه من زیادی بودم به قول خواهرم خیلی زیادی بودی :(((
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
سلام ... ورودم را که تحويل نگرفتند اما حضورم را پذيرفتند
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠