گاهی اوقات خسته می‌شوی

گاهی اوقات خسته می‌شوی

نویسنده : milad.piri

گاهی اوقات خسته می‌شوی...

گاهی اوقات خسته می‌شوی از تمام روزمره‌گی‌ها، از این‌که هر روز آدم‌های تکراری را ببینی، همان‌هایی که همیشه ناله می‌کنند، که زندگی تلخ است، که سخت است، که نمی‌رسیم، گاهی اوقات از همه این آدم‌های تکراریِ خسته کننده خسته می‌شوی، از حرف‌ها و تعارف‌هایی که می‌دانی همه آنها تظاهر و ریا و ساختگی ست، از حرف‌هایی که از هیچ می‌آیند، از حرص‌ها و طمع‌ها، از علاقه‌های بَدِشان می‌آیند خسته می‌شوی.

گاهی اوقات از این‌که با مردمی داری زندگی می‌کنی که تمام و فکر و ذکرشان این است که خدا نکند سر برج بیاید، «کرایه خانه را چکار کنم؟!»، «قسط وام‌هایی را که گرفتم چکار کنم؟!» از این‌که تمام حرف‌های‌شان بویی از عدد و پول و بدهکاری و نرسیدن است خسته می‌شوی، از این‌که شش صبح بزنی بیرون و ببینی چه ترافیک سنگینی است خسته می‌شوی مگر این مردم می‌خواهند چکار کنند که این‌قدر سراسیمه و‌ نگران به نظر می‌رسند، پس کِی وقت زندگی می‌شود؟!

گاهی اوقات از این مردم که حس عاطفه خریدن چند شاخه گل را ندارند خسته می‌شوی و یا از این‌که نمی‌خواهند و یا شاید هم نه نمی‌توانند که کمی لبخند بر روی صورتِ پسرک فال فروش کنار چهارراه بگذارند خسته میشوی، همان چهار راهی که دلت می‌خواهد سریع‌تر سبز شود و گاز بدهی و فارغ از محیط پیرامون اطرافت که نمی‌دانی چشم‌هایی هستند که هنوز هم نگرانند مانند همین پسرک فال فروش و یا همان دخترکی که کسی گُل‌هایش را نمی‌خرد.

گاهی اوقات از عشق هم خسته می‌شوی، از این دوستت دارم‌هایی که هم ساختگی و هم فریب و دروغ، درونِ آن‌ها موج می‌زند خسته می‌شوی؛ گاهی اوقات به کسانی ابراز علاقه می‌کنی که حتا با خودشان هم سَرِ جنگ دارند، چه برسد به تویی که بی‌خبر از همه چیزی و تنها در باورت این نهادینه شده که یک قلب مهربان تنها میراثی ست که می‌توان از خود به جای گذاشت اما نمی‌دانی که بعضی‌ها دِلْخونند و تلافی شکست‌های گذشته‌شان را سر توو خالی می‌کنند و تو نیز نمی‌دانی که گذشته آدم‌ها چه بلاهایی که سَرِ آینده‌شان نمی‌آورد!

گاهی اوقات هم از تنها کسی که خسته می‌شوی همین خودت است، همین کسی که به آن سر نزدی، همین کسی که نه او را شناختی و نه به او احترام گذاشتی. باور کن اگر کمی، تنها کمی به خودمان احترام بگذاریم انعکاسش اطراف‌مان را نیز روشن می‌کند، انعکاسش چیزهای خوب هم برای‌مان به همراه دارد، از حس خوب سلام گفتنِ همکارت، تا آینده‌ای که همه آرزویش را دارند و امان از روزی که با خودمان سر لج بیفتیم و خودمان را دوست نداشته باشیم و یک گوشه پرتش کنیم و کاری به کارش نداشته باشیم که در این مواقع حتا اگر زمین و زمان هم یاری سبزمان بدهند که خوب شویم باز خوب نمی‌شویم، باز هم بهانه و هم توجیه داریم از آن دردهایی ست که به ظاهر خاموش است و کسی آن‌را نمی‌بیند اما از درون تیشه به ریشه‌ات می‌زند و گاهی اوقات نمی‌دانی که با زندگی‌ات دقیقا داری چکار می‌کنی و همین باعث می‌شود که زندگی نه برایت معنای خوبی داشته باشد و نه بتوانی حس خوبی را انتقال دهی اما با تمام این حرف‌ها امیدوارم که حداقل از خودت خسته نباشی و اگر هم هستی تغییر و خوب شدنت را که از همان درونت شروع می‌شود را به فردا موکول نکنی، باور کن امروز برای تغییر وقت مناسبی است شروع کن!

و یادت باشد اگر دست تقدیر و سرنوشت و دست هر آنچه را که از آن گله داری سرد و سنگ شد به یادت باشد که خدا همین نزدیکی ست کمی سکوت کن صدایش را می‌شنوی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
:)) یادداشت به جا و به فکر وادارانه ای بود. جدیدا تعداد دفعات این خستگیِ زیادتر هم شده انگار واسه اکثر افراد.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
آدم اگه به خدا ایمان داشته باشه خیلی راحت با خیلی مسائل کنار میاد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
البته مساله فقط کنار اومدن نیست.گاهی کوتاه اومدنه...
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
یکی بود مثل همه ما

آتنا رفت

٩٦/٠٤/٢٢
نکند اعتماد جامعه را سلب کنید

درد کنکور

٩٦/٠٤/٢٢
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
بیایید از این واژه نترسیم

بگو نمی دانم

٩٦/٠٤/٢٢
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
مراتب سیاه نمایی

من یک سیاه نما هستم

٩٦/٠٤/٢٢
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

بی تاب ترین پنجره

٩٦/٠٤/٢٢
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
تبلیغات