اصلا آب معدنی و شیرینی جلوی خواب لنگ می‌اندازند!

اصلا آب معدنی و شیرینی جلوی خواب لنگ می‌اندازند!

نویسنده : Banoo_n

دستانم را قلاب می‌کنم و می‌گذارم زیر سرم. چشمانم سنگین شده، صدای جوش آمدن سماور و وِز وِز مگس خواب را از من می‌قاپد. دلم می‌خواهد بخوابم با خیال آسوده، اما تا به یاد این همه کار و مشغله می‌افتم خود را سرزنش می‌کنم که «نه! نخواب، اینا همش از تنبلیه پاشو، پاشو کارات و بکن تنبل خان!» بلند می‌شوم تا با بی‌حوصلگی و چرخش دست که از شرِ مگس راحت شوم، به سمت آشپزخانه می‌روم، قوری را برمی‌دارم و می‌گذارم روی سماور، صدای زنگ تلفن می‌آید. حال صحبت‌های طولانی دوستانِ پشت خط را ندارم، بدجنسی به سراغم می‌آیید که گوشی را برندارم اما نه! شاید کسی باشد و کار مهمی داشته باشد! (با این حرف‌ها و گول زدن‌هاست که همیشه ۲ ساعت خودمان را علاف می‌کنیم پای تلفن و به حرف‌های شیماجون درباره سارا دخترعمو همسایشون که تو عروسی چی پوشیده بوده، گوش می‌دهیم!)

با بی‌حوصلگی و چشمان سنگین تلفن را برمی‌دارم.

- خانم فهیمی؟

- بله بفرمااین؟

- خانم فهیمی تبریک میگم در مسابقه علمی برنده شدید!

- سکوت

- الو؟ خانم؟

- خدافظ

در عرض چند دقیقه دیووانه شدم، جیغ می‌زدم و می‌پریدم بالا و پایین. صدای زنگ خانه آمد، توهم زده‌ام که حتما جایزه‌ام را آورده‌اند. در را با لبخندی که دهانم را به طول ۲۰ متر باز کرده، وا می‌کنم. خانم سیامی است. «مهسا خانم چ خبرته، بابا ما مریض داریم، همسایه بغلیمونم داره میگه چرا صدای جیغ میاد؟ یکم مراعات کنید خواهشا»

یک جیغ می‌زنم و یک بوسه آبدار هم برگونه خانم سیامی که تا دیروز در حد نامادری سیندرلا از او متنفر بوده‌ام، و در را با سرعت می‌بندم. همان روز عصر برای گرفتن آدرس با من تماس گرفتند. با شوق و ذوق آدرسم را دادم و جلوی در خانه نشستم تا فقط این جایزه از راه رسد. زنگ در به صدا در آمد، جایزه‌ام را گرفتم، بازش کردم برگه‌ای بود با این محتوا:

«با عرض سلام و تبریک خدمت برنده محترم سرکار خانم مهسا فهیمی.

لطفا یکشنبه مورخ 4 مرداد 1395در طی مراسمی که برای برندگان در ... صورت گرفته دعوت به عمل آورید.

همراه با صرف آب معدنی و شیرینی.»

ذوق زدگی‌ام ۲ برابر شد، به آن لحظه که اسمم را صدا می‌کنند و من به سِن می‌روم فکر می‌کردم از خوشحالی توان جیغ زدن نداشتم! چند روز گذشت و خودم را به بهترین نحو برای جشن برنامه یا هر چیز دیگر آماده کردم. به راه می‌افتم، به سالن جشن می‌رسم و ۲ تا یکی پله‌ها را رد می‌کنم و در ابتدایی‌ترین سالن صندلی‌ها در حالی که نیشم باز است، می‌نشینم. 2 ساعت از برنامه می‌گذرد، حتی آب معدنی و شیرینی را هم صرف کرده‌یم و تقریبا نصف سالن خالی شده است. هنوز به امید یک جایزه نفیس هستم. بعد از دقایقی که آقای فلان و فلان و فلان و فلان صحبت کردند و اسپانسرها هم  تبلیغ کردند، موقع تقدیر از برندگان شد !

با هر فامیلی که نخست آن «ف» بود به وجد می‌آمدم تا سپس بالاخره، نوبت به من رسید. به بالای سِن رفتم و تقدیرنامه‌ام را هم دریافتم، منتظر دریافت جایزه بودم که با اشاره‌های مجری به پایین راهنمایی شدم. تا آخر برنامه روی صندلی میخکوب بودم که با صدای نظافتچیان راهم را گرفتم و رفتم.

حال چند ماهی از آن ماجرا می‌گذرد و تصمیم گرفتم نه دیگر وقتی خوابم می‌آید به تلفن جواب بدهم، نه خواب آلودگی را به حساب تنبلی بگذارم و نه حتی دیگر با صدای سماور و ترس از ترکیدن آن به خواب نروم. فقط بگیرم و بخوابم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٢/٢١
٠
٠
خخخخ واقعا دلم سوخت گناه داشتید چرا با احساسات بقیه اینطوری بازی میکنند آخه چرا ؟؟ / قشنگ بود
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/٢١
٠
٠
ممنون عزیزم :*
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢١
٠
٠
آفرین تازه شدی مثل من:))) فقط خوابو عشق است...
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/٢١
٠
٠
فقط...
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢١
٠
٠
سلام؛ لذت بردم بردم از یادداشت شما. یه نکته: درسته که در کلام عامیانه جمله هایی مثل: "فقط بگیرم و بخوابم." داریم و بر فم جاری میشه، اما همین جمله ها در زبان نوشتن جایگاهی ندارند و در نوشتار، همین که بنویسید: "فقط بخوابم" یا برای تأکید بیشتر حتی: "فقط بخوابم و بخوابم" درست میشه و حسش منتقل میشه. مرسی
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
سلام.خیلی ممنون که نظرتون رو گفتید.چشم دقت میکنم.ممنونم
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
خیلی خوب بووووود این یادداشت :)))))) من یه نوشته برعکس اینو دارم که کاراکترم گرفت خوابید ب جای انجام دادن کارا ولی از این کار ضربه خورد :))
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
ممنونم. نه من چون اصولا ادم تنبلیم،کاراکترم ترجیح میدم مثل خودم باشه
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات