حرف اول:

همیشه فکر می‌کردم که زندگی یعنی رفتن به تمام مسابقاتی که جامعه، خانواده، اطرافیان، دسته‌ها و یا حزب‌ها و گروه‌ها برایت تعیین می‌کنند و تو باید به هر قیمتی که شده برنده از آن‌ها خارج شوی، حتی اگر یک مسابقه را چندین بار شرکت کنی و تو آرام نمی‌شوی مگر در آن‌ها پیروز شوی، انگار عینکی را به چشمانت زده‌ای که اینقدر اجسام و اتفاقات و محیط پیرامون را جلوتر می‌آورد که تنها همان مسابقه‌ها را می‌بینی و نه چیز دیگر و غافل از جنبه‌های مختلف دیگرِ زندگی می‌شوی.

حال بماند که اصلا این مسابقه‌ها در خور و شایسته تو است؟ اصلا توانایی‌اش را داری؟ اصلا با تو می‌خواند؟ شرایط تو را در نظر گرفته است؟ و هزاران سوال دیگر که هیچ یک از ما نه به آن فکر کردیم و نه می‌خواستیم که فکر کنیم، تنها در آن‌ها شرکت می‌کردیم و باعث شد که کمتر علاقه‌های‌مان و استعدادهای‌مان را کشف کنیم و همیشه نگران بودیم که نکند قبول نشویم، از کنکور گرفته تا تمام استخدامی‌هایی که نه به رشته ما مرتبط بود و نه علاقه‌ای به آن‌ها داشتیم. از انتخاب رشته و دانشگاه گرفته تا استعدادهایی که فهمیدیم آن‌ها را داریم اما از ترس و ناآگاهی آن‌ها را ادامه ندادیم و متوقف‌شان کردیم و تنها از ترس این‌که به ما نگویند «بیکار» درون تمام این مسابقات پا گذاشتیم و فکر می‌کردیم همین که مشغول باشیم کافی‌ست، حال خوب و بَدَش بماند.

یک چیز را می‌گویم بین خودمان باشد، ما سال‌هاست که از خودمان فراری هستیم، با خودمان بیگانه‌ایم و تمام آرزوهایمان آرزو باقی ماندند.

راستش انگار چندین منوی مختلف زندگی را برایمان نوشته بودند و ‌ما باید یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کردیم و این در گذر زمان باعث شد که سطح آرزوهای‌مان، حتی سطح فکرمان، پایین بیاید و هیچ وقت هم به این فکر نکردیم که شاید منو و سبک و آرزوهای من در این لیست‌های رنگ با رنگ که چیده‌اند و نوشته‌اند نباشد. هیچ وقت به این فکر نکردیم که خودمان برای خودمان منوی زندگی‌مان را بنویسیم، باور کنید به سوی امتداد جامعه حرکت کردن سودی نداشت، خیلی از ماها از شرایطی که هم اکنون هستیم شاید به نوعی ناراضی باشیم، نمی‌خواهم دنبال مقصر هم بگردم که پُر واضح است متهم ردیف اول خودمان هستیم که فکر نکردیم، که توقف نکردیم و نرفتیم به مسیر زندگیِ اصلیِ خودمان. البته این را نیز بگویم که ما اگر معنای زندگی و معنای خودمان را می‌فهمیدیم که زندگی‌مان بهتر می‌شد، راستی تمام این حرف‌ها را گفتم که بگویم با تمام مشکلات و بغض‌های‌مان اگر هنوز هم به آینده امیدواریم، می‌شود از نوع شروع کرد اما اگر تا مادامی که هدف‌مان مشخص نباشد و خودمان را خوب کشف نکنیم، گِرد دایره‌ای می‌چرخیم که هر از چندگاهی نقطه سر خط.

 

حرف دوم:

همیشه فکر می‌کردم که در عشق در روابط و خلاصه در هر چیزی که تمام شاعران ما حتما از آن حرفی به میان آورده‌اند، باید دنبال کسی بود که مشخصات بیرونی‌اش به درونی‌هایش برتری داشته باشد و بیشترِ ما شاید به نوعی همیشه به زیبایی ظاهری، به مقام و به میزان پولی که در حساب‌هایش خوابیده، به نوعِ شغلی که دارد، به تعداد مسافرت‌های خارج از کشورش، به پرستیژ و غروری که هنگام سلام و احوال پرسی کردن به خود می‌گیرد و خلاصه به تمام چیزهایی که می‌توان با چشم غیر مسلح دید فکر می‌کردیم و کمتر به این‌که ببینیم اصلا ذوق گل خریدن دارد یا نه، اصلا می‌داند که بهترین هدیه‌ها و شیرینی‌ها همان‌هایی هستند که بهانه نمی‌خواهند و یا این‌که می‌تواند همانند بچه‌ها هر از چندگاهی ذوق‌های کودکانه داشته باشد و این‌که اصلا چقدر به شاعران و شعرهای عاشقانه و فال حافظ و شاملو و فروغ اعتقاد دارد و خیلی چیزهای دیگر.

اما بیشترِ ما وقتی پای عمل می‌رسیم همانی می‌شویم که قبلا بوده‌ایم، چرا که نگرش و باورمان این است که این‌گونه فکر کردن نسبت به طرف مقابل آخر سر به نفع‌مان تمام می‌شود اما تجربه ثابت کرده است که دندانِ طمع را تیز کردن و بیشتر فکر کردن به مواردی که سنگی و سیمانی‌اند و عدد و ارقام دارد، زندگی را هم سرد و هم به گونه‌ای شرطی می‌کند.

نمی‌دانم دوستانم گفتند و یا از تمام کسانی که در عشق به قول خودشان شکست خوردند، دقیق یادم نیست اما می‌گفتند اگر می‌خواهی که دل طرف مقابلت را بدست بیاوری اول به او نزدیک شو و بعد دور شو که دنبالت بیاید و از اینجور حرف‌های هم عجیب و غریب و هم خلاف اصول انسانی. کاری ندارم که این‌گونه نسخه پیچیدن‌ها جواب می‌دهد یا نه، بیشتر برایم این مطرح است که مگر به قمارخانه آمده‌ایم که طرف مقابل‌مان را آخر سر شکست دهیم و بعد بگوییم ما برنده شده‌ایم و بعد به خودمان افتخار کنیم و بعد بر او منت بزاریم و بعد با هزار ادا و اطوار او را ببخشیم، مگر عشق نباید، تو او باشی و او نیز تو، مگر نباید هرچیزی را که برای خودت می‌پسندی برای او نیز بپسندی، مگر نباید دیگر غرور و خودخواهی و برتری خودت نسبت به او را کنار بگذاری، پس چرا ما آدم‌ها با تمام این حرف‌ها و نکته‌ها باز همانی هستیم که پیش‌تر بودیم، به نظرم تنها یک دلیل دارد که ما می‌خوانیم و می‌دانیم اما باور به خواندن‌ها و دانستنی‌هایمان نداریم، ما اگر عشق را باور داشتیم، در امتداد جاده‌ای قرار می‌گرفتیم که هر لحظه‌اش هم در قلب و هم در یادمان خوب حک می‌‌شد و باز تمام این حرف‌ها را گفتم که بگویم هنوز هم می‌شود عاشق بود اما از نوع خوبش از نوع عشق‌هایی که در هر شرایطی می‌مانند و عشق را می‌خوانند.

 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_pirani
b_pirani
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
موافقم همینطوره
پربازدیدتریـــن ها
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
از آلودگی هوا تا رفتار عجیب شاخ های اونستاگرام

فائزه در سرزمين عجايب / قسمت اول

٩٥/١١/٠٥
ترانه ای سروده خودم

تولدت مبارک عشقم

٩٥/١١/٠٤
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
غریبانه

خدانگهدار، سفرت بخیر!

٩٥/١١/٠٤
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
نسل جدید عشق و عاشقی

عشق الکترونیک

٩٥/١١/٠٤
شعری سروده خودم

برخیز و بگو زنده ای!

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
حس خوب

مه ای در بامداد

٩٥/١٠/٢٩
از برخورد دو قطار تا پلاسکو

حادثه و خاطره

٩٥/١١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات