روزگارتان خالی از الف، ب، دال مباد

روزگارتان خالی از الف، ب، دال مباد

نویسنده : rahbar_f62

پدرم «الف»ترین مرد دنیا بود؛ این را خودش می‌گفت و برای به ایمان رسیدن من، آلبوم کهنه و رنگ پریده دوران طاغوتش را با احترام از زیر تخت بیرون می‌کشید و انگشت لرزان اشاره‌اش را فرو می‌کرد در چشم مرد جوانی که کنار ساحل لبخند نمایش می‌داد و می‌گفت: این منم! و من ایمان می‌آوردم که پدرم قبل از «دال» شدن «الف» خوش قد و بالایی بوده. ماجرای «د» شدن پدرم ارتباط مستقیمی با «ب» شدن مادر داشت. مادرم هم ادعای «الف» بودن می‌کرد و می‌گفت برای خودش یک پا «الف» خوش تیپی بوده که دامن‌های نیمه کلوش، می‌پوشیده و موهای موج دارش را باز می‌گذاشته و با دوستانش به سینما ارتش می‌رفته و کنار ساحل می‌نشسته باقالی پخته با سرکه فراوان می‌خورده -بدون این‌که معده‌اش درد بگیرد- و با کفش‌های پاشنه بلندی که تق تق صدا می‌داده و او را تا سر شانه‌های پدرم  می‌رسانده، به کافه مادمازل می‌رفته و از پول خرج خانه مدام کش می‌رفته تا بتواند هر پنج شنبه به خانه زنی برود که ارمنی بوده و هی به مادرم می‌گفته توی قهوه‌ات شکل هفت افتاده. شاید هفت ثانیه، هفت دقیقه، هفت ساعت، سال و خیلی صبور باشی هفت قرن دیگر خبر خوشی به تو برسد.

بعدها به مادرم گفتم: آن هفت، کلاغ قصه‌ات بود که از شانست لال بود! «ب» شدن مادرم تقصیر خانواده شوهرش است! این را خودش می‌گفت. ما نمی‌دانستیم متلک‌های خانواده شوهرش برایش سنگین‌تر از آه‌هایی‌ست که با «اشکال نداره» بیرون می‌دهد. نمی‌دانستیم که مکه و سوریه رفتن زن همسایه، خیلی بیشتر از «خوشا به سعادتش» است؛ نمی‌دانستیم اندام کوچکش بیشتر از پیراهن‌های چیت وگل‌گلی نساجی مازندران می‌ارزد و گوش‌هایش هنوز بهانه گوشواره‌هایی را می‌گیرد که فروخته شدند برای یکی از هزار مشکلات زندگی‌اش. این‌ها را وقتی فهمیدیم که دیگر از «الف» قامتش چیزی نمانده بود. مادر می‌گفت این غده‌ها که شما اسمش را گذاشته‌اید سرطان؛ حسرت‌های این دنیای نامروت است که در دلم ریشه دوانده. ما کم‌کم «ب» شدن مادر را ندیدیم زمانی به خودمان آمدیم که مادر روی تخت کنار سالن دراز کشیده بود، مثل یک «ب» یک «ب» بیمار.

«د» شدن پدر از همین جا شروع شد. روزی پدر توی پای مردم بود، توی کفش‌های سوراخ، توی پای مردهایی که آب باران میخچه  پایشان را اذیت می‌کرد .پدر خم می‌شد و درفش می‌زد، وصله می‌کرد درزها را و پینه نقش می‌بست در دست‌هایش. پینه‌های دست پدر شکل هفت‌های قهوه مادر بود، پدر توی دستش یک عالمه کلاغ داشت. کلاغ‌های لال، کلاغ‌های زخمی. خرج درمان مادر، پدر را بیشتر خم کرد در کفش‌های مردمی که خوشبخت نبودند و کفش وصله پینه‌دار می‌پوشیدند. من «د» شدن پدرم را به چشمانم دیدم. یک روز پدرم گفت خسته است و می‌خواهد کمی فقط کمی «ب» باشد و روی تختش بخوابد. ما پدر را خواباندیم و دیگر نتوانستیم بیدارش کنیم. چند روز پیش مادرم هم  از «ب» بودن خسته شد و رفت پیش پدرم. حالا یکی از گورستان‌های این شهر پدر و مادرم را در آغوش سردش گرفته و درختان سرو هر روز با دیدنم به کلاغ‌ها می‌گویند: این دختر تنها را می‌بینید؟ همین که گوشه شالش همیشه شور است؟ روزی پدر مادری داشت که «الف»‌های خوش قد و بالایی بودند.

حیف که کلاغ‌ها لالند و نمی‌توانند بگویند: بی‌کس شدنت، پدر قامت «الف» شکلت را در می‌آورد دختر!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
ای واااای یه شاهکار بود و فوق العاده عاالی خدا بیامرزه همه پدر ها و مادرهایی که از بین ما رفتند
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
سلام.ممنونم.آمبن
m_r_amani
m_r_amani
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی خوب نوشتی. دنبالتان می کنم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
سلام.لطف میکنید:)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی خوب و البته غمگین نوشتید.کاش هیچ پدر و مادری د و الف نشن.موفق باشید.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
سلام.غمگینی متن رو بر دختری که چند روز از بی مادر شدنش می گذره ببخشید:)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
کاش دال و ب شدن پدر و مادر هامون رو هیچ وقت نبینیم.«اصلاحیه ی کامنت اولی بود»
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
متوجه شدم.تشکر
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی قشنگ حس غم و اندوه رو منتقل کردین-واقعا خیلی سخته برای این دختر تحمل همچین غمی:(خدا همه ی رفتگان رو رحمت کنه.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام مهربانو جانم.ممنونم.آمین
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام عزیزم-من از جوابتون به کامنت آقای محمد حس کردم شاید منظورتون از اون دختر خودتون باشید،ولی با خودم گفتم ان شاالله که اشتباه فکر کرده باشم و غیر مستقیم گفتم.. ولی در جواب بقیه فهمیدم که...خیلی متاسفم عزیزم.ان شاالله خدا صبرتون بده و همه ی مادرا به خصوص مادر شما رو رحمت کنه.و این و بدون که نعمت بزرگیه آدم بتونه حرفهای دلشو به نوعی بزنه.حتما باز هم بیشتر بنویسید و بدونین ما با اشتیاق می خونیم.با ارزوی موفقیت بیشتر و آرامش دلتون.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
مهربانو جانم مرسی بابت بودنت.خدا همه عزیز ها رو حفط کنه و از دست رفته ها رو قرین رحمت خودش قرار بده
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
آخه چرا اینقدر قشنگ ، چرا؟
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام.ممنون از لطفتون:)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
چه حس تلخی داشت و چقدر خوب نوشته بودید. از این تشبیه های «الف؛ب؛دال» تون هم خیلی خوشم امد. موفق باشید
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام.ممنون که خوندین.همچنین:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
سکوت می کنم و سر تعظیم فرود میارم در مقابل این متن خوب شما؛ نقلی نیست؛ موفقیت شما آرزوی من است.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام به حضور همیشگیتون.ممنون بزرگوار:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
و علیکم السلام؛ قلمتون همینطور بچرخه و بچرخه و بچرخه و ما هم لذت ببریم.
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خانم رهبر تسلیت میگم واقعا:)))))))))))متنو هنو نخوندم چشمم ب کامنتتون افتاد...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنونم عاطفه جان:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
اگه منظورتونو از کامنتتون اشتباه برداشت نکرده باشم:)خیلی عالی بود و البته دردناک !!!!....هیشکی چنین روزی رو نبینه!..و دوباره تسلیت میگم:))))فاحه هم میخونم حتما:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
درست متوجه شدی عزیز.آمین.دستت درد نکنه گل:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
:(:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
اشک مارو در آوردید خانم رهبر. خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه ان شاءالله.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام.بر من ببخشید غم این متن رو.آمین
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
بزرگوارید.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٨
١
٠
یعنی می خواین بگین واقعیت بود ؟ خدا رحمتشون کنه ...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
١
٠
سلام الهام جان.متاسفانه بله..آمین:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
با این اهنگ متنتونو خوندم و زار زار گریه کردم...http://yon.ir/92FR چقد هماهنگ بودن... خانم رهبر یه خواهش از شما دارم. یه تصویر برا پروفایلتون بذارین ک حضورتون رو بیشتر حس کنیم تو سایت. این روزا خیلیا شیفته ی شما یا در واقع بهتره بگم قلمتون شدن و دوس دارن تا اخر اخرش اینجا باشین و بنویسین ک خودمم جزوشونم هر چن بی ربط و مسخره ب نظر میاد ولی با اواتار میتونیم بیشتر حضورتونو حس کنیم و فک نمیکنیم ک مثه اواتار فعلیتون ک مث روح هست یهو میذارین میرین و از جلو چشمامون غیب میشین...نبود شما ما رو "د " نکنه ولی احتمال " ه " = دلتنگ بکنه بسی بسیار...حداقل اینجوری میتونیم امیدوار باشیم تا وقتی هستین تو این دنیا و هستیم میتونیم ببینیمتون. دلخوشی ب اواتار مسخرس ولی خب هر کی هر چیزی یه حسی میگیره ک گذاشتن اواتارم تو این فضای مجازی همچین حسی ب ما میده...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام فوفانوی عزیزم.اصلا هم دلیل مسخره ای نیست.چشم در اسرع وقت می زارم.داشتن مخاطب های خوب و مهربانی مثل شما به این قلم از نفس افتاده و حس های در حال مردن جون میده.به خاطر بودنتون سپاسگزارم:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
هر چن مورد داشتیم با اواتار هم رفتن حتی با اینکه اواتار زیاد عوض میکردن هم رفتن... ولی این یه دلخوشی شاید احمقانه برا من یکی حداقل هس ک گفتم ازتون درخواست کنم اگر امکانش هس انجامش بدید...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
تا وقتی حرفی برای گفتن داشته باشم و جایی برای نوشتن؛هستم دوست گلم.باز هم به روی چشم:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
:( خدا بیامرزدشون... متاسفانه این حس عجیب لعنتی که چند روزه داره دیوونم میکنه بیشتر شد... دلشوره است...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام عزیزم.ان شاالله خیر هستش.برای ارامش دلت دعا میکنم:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
نوشته به لحاظ ادبی خیلی خوب بود. موفق باشید. به لحاظ حس هم که...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام.متشکرم عزیز:)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
چه قدر غم انگیز بود ، روزگار هیچ ب مباد ،خیلی گریه دار بودد،:(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام عزیزم.ببخشید دیگه..:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام نوشته هاتون همیشه نمایش دهنده قلم خوب شما در نویسندگی هست؛ من باب اتفاق رخ داده هم متاسفم؛ آرزوی صبر دارم براتون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام .ممنون از تعریف وسپاس بابت همدردیتون:)
admin
admin
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام خانم رهبر /// مرسی از متن خوبتون / دو تا نکته: این نوشته ای که در صف انتشار دارید، متأسفانه کامل ارسال نشده؛ نکته دوم: مطلب جدید هم ارسال بفرمایید. // با تشکر
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام خدمت شما.تشکر .حقیقتش بعد از ارسالش پشیمون شدم و خواستم حذفش کنم منتها بلد نبودم.در مورد نکته دوم هم چشم:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
اگه این مطلب سررشته ی واقعی داره که واقعا متاسفم کلمه کلمه ی این متن با احساس من بازی کرد و حزنی که توش پنهان بود کاملا آدم رو غمگین می کنه، بیشتر بنویسید لطفا .
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام عزیز.متاسفانه بله واقعی هستش.بر من ببخشید این حزن رو.ممنونم:)
maede
maede
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
خیلی با احساس نوشته بودی :( خدا رحمتشون کنه :(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام.ممنونم عزیز:)
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
با خوندنش چه غمی میشینه تو دل
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام..شرمنده
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
دشمنت شرمنده آقا...آدم گاهی باید ب خودش بیاد
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون :)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
چندی پیش برای عزیز از دست رفته یکی از دوستان گفته ای سرودم که حتی نوشتنش برام خیلی سخت بود خیلی زیاد. حالتون رو درک میکنم و از خداوند برای عزیز تان شادی روحش،آمرزش می طلبم. تنها جمله ای که همیشه بهم آرامش داده "کل نفس ذائقه الموت"بوده و هست.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام ناهید عزیز.از همدردیت ممنونم گل.ان شاالله دلت همیشه ماوای آرامش باشه:)چقدر خوبه که شاعرید..من شعرهام همه اشک میشن فقط..
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
چه قدر معرکعست این قلم:) مرسی که هستین، لذت میبرم از این قلم توانا که آدمو هل میده تا آخر متن:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام زهرا جان.ممنون که وقت گذاشتی و خوندی عزیز:)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
خوب میفهمم که، قطره قطره حرفهایت میچکد از چشم/و سهم تو از بیشمار بودنها چه اندک ،بوده تو روزگتری که هممون فقط به امید خود خدا و با توکلش هر روزمون و برای فردا شروع میکنیم با توکل به خودش یک یا علی بگو و پاشو دوباره اینبار محکمتر بایست
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
امیدم فقط به خداست..
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٢/٢١
٠
٠
تسلیت میگم خانوم رهبر خدا رحمتشون کنه و صبرتون بده ان شا الله/ تک تک کلمات متنتون عالی بود هم ایده هم اجرای قلم رو کاغذ عالی بود / دلتون شاد و قلمتون مانا
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢١
٠
٠
سلام.ممنونم.دلتون ماوای ارامش
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
آفرین ... واقعا درس گرفتم و لذت بردم!! خدا پدر و مادرتون رو رحمت کنه ان شاءالله
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
سلام ممنون که وقت گذاشتین
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
عالی بود واقعا:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام.ممنونم از شما:)
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
خیلی دلنشین و زیبا بود چون حرف دل بود بی غل و قش تسلیت من و پذیرا باشید
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
سلام.ممنون بابت همدردیتون.دلتون همیشه شاد:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦