چند سال دیگر...

چند سال دیگر...

نویسنده : milad.piri

چند سال دیگر که برسد تو نیز خوب می‌رسی، دیگر نارس نیستی، پخته می‌شوی. چند سال دیگر برایت همه چیز روشن می‌شود، می‌فهمی که به تنها کسی که سر نزدی خودت بود. می‌فهمی که دقیقا چه کسی هستی. اعتراف می‌کنی تمام اشتباهاتت را، اعتراف می‌کنی تمام راه‌هایی که از همان اول نیز نباید می‌رفتی. می‌فهمی که تنها عاملی که به تو ضرر رساند، تنها خودت بودی و دیگر مسئولیت پذیر می‌شوی به آدم‌ها کمتر کار داری، دیگر حوصله آدم‌هایی که حواس پرت هستند را نداری، حوصله ندانم کاری‌های اطرافیانت را نداری، خودت را عذاب نمی‌دهی، می‌فهمی که نباید عصبانی شد، چون که آدم‌ها همینند، ساده، معمولی و کمی با آرزوهایی که خودشان هم آن‌ها را دور دست می‌پندارند و می‌فهمی که تنها چیزی که ارزش دارد، تنها آرامش خودت است.  

چند سال دیگر خیلی از چیزها برایت بی معنا می‌شوند، از این‌که پیش دیگران همیشه ظاهر‌سازی کنی یا این‌که نگران برداشتِ دیگران از حرف‌هایت باشی. چند سال دیگر باور کن بیشتر خودت می‌شوی البته صبورتر نیز می‌شوی و ترجیح می‌دهی که بیشتر سکوت کنی.

چند سال دیگر می‌فهمی که زندگی همین طوری به بار ننشسته است، می‌فهمی که باید کار کنی، باید خیلی چیزها را هضم کنی، می‌فهمی که دیگر نمی‌شود تا دو شب خوشگذرانی‌هایت را ادامه دهی یا ساعت‌ها و روزها افسرده باشی، می‌فهمی که باید هرطور که شده حرکت کنی.

چند سال دیگر خیلی از چیزها برایت مهم می‌شوند که الان نیستند، از تلاش خودت گرفته تا بی‌تفاوتی‌ات نسبت به آدم‌هایی که بلد نیستند ابراز علاقه کنند، بلد نیستند خوب باشند. می‌فهمی که لزوما تابع احساسات محض باشی دیگر جواب نمی‌دهد، می‌فهمی که عاقلانه باید زندگی کنی، می‌فهمی که باید بیشتر از عقلت استفاده کنی.

چند سال دیگر اما درست و حسابی عاشق می‌شوی، از آن عشق‌هایی که ترس از، از دست دادنش را نداری، چرا که تا همیشه هستند، چرا که خوب انتخاب کرده‌ای، هم عقل را بکار برده‌ای، هم احساسات ناب را می‌فهمی، که بر خلاف گذشته‌ات که همیشه می‌گفتی عشق دیگر وجود ندارد، اتفاقا وجود دارد، خوب هم وجود دارد. اعتراف می‌کنی که انتخاب‌هایت تنها اشتباه بود و آن کس که باید باشد را پیدا می‌کنی. میفهمی که تنها کسی که ارزشش را دارد همان کسی است که تو را در هر صورت باور دارد و به تو اهمیت می‌دهد.

چند سال دیگر واقع بین می‌شوی. واقعیت را خوب می‌بینی و بر اساس واقعیت تصمیم می‌گیری و انتخاب می‌کنی؛ مدیر خودت می‌شوی. از نفهمیدن‌هایت دست بر می‌داری و بیشتر می‌فهمی، بیشتر آگاه می‌شوی. چند سال دیگر متوجه می‌شوی که تمام کسانی که می‌گفتند به روی ما حساب باز کن، اکنون حساب‌های‌شان را بسته‌اند و یادشان دیگر نمی‌آید.

چند سال دیگر برایت مهم نیست که آب و هوا چطور باشد. تو باید از صبح سرکارت باشی، بی‌اعتنا به روزهایی که می‌آیند مشغول کار کردنت می‌شوی، می‌فهمی که هرچیزی باید سرجای خودش باشد.  چند سال دیگر از این فکرهای احمقانه و احساسات احمقانه‌ترِ الانت دست بر می‌داری و چشم و گوشَت را به قصد فهمیدن باز می‌کنی.

چند سال دیگر با زندگی کنار می‌آیی، دیگر با او لج نمی‌کنی. می‌فهمی که اگر پا به پایش پیش نروی، جا می‌مانی، اول از آرزوهایت، دوم از جامعه و اطرافیانت. قضیه ساده است، چند سال دیگر می‌فهمی که باید کمتر خسته شوی و بیشتر کار کنی و متوجه نمی‌شوی که زمان چه با شتاب به سمت جلو می‌رود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
بی تفاوتی خوب نیست. زندگی مثل الاکلنگه تا بالا یا پائین نباشی که نمیفهمی، باید تجربه کرد و تجربه هات رو نگه داشت تا رشد کنی، وگرنه اینکه برات هیچ چیز مهم نباشه که سرد و گرم نچشیدی. باید همه چیز این دنیا رو تجربه کرد و دونست تا بفهمی که چی برات ارزش داره و چی نه. من میگم آدم سیر تکامل رشدش رو تو روز میبینه در هرسنی که باشه .از کودکی که میبینه که کودکی های خودش بوده و تا پیری که میبینه که کهنسالی های خودشه. هر روز داریم آینده خودمون رو میبینیم و بی تفاوت رد میشیم. خوبه گاهی روی دغدغه ی ذهنیت بیشتر صبر کنی تا بفهمیش و بعد برای بیتفاوت بودن نسبت بهش با خیال آسوده ازش بگذری. موفق باشید و پیروز.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
چند سال دیگر این ماجرا چقدر سخت به نظر میاد.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
:) هی
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات