شالم را مرتب می‌کنم، ازش کمی دور می‌شوم و به زحمت می‌گویم: جر زدی؟

همین طور که سی دی‌ها را پرت می‌کند یک گوشه و دنبال یک بازی خشن می‌گردد می‌گوید: آره زدم.

- چی شد جر زدی؟

-  لازم بوده لابد.

یک سی دی بر می‌دارم و لابه لای خش خشی‌هایش دنبال خودم می‌گردم.

می‌گویم: کسی نفهمیده؟

پوزخند می‌زند و می‌گوید: حواسم نبوده، چهرم تابلوم کرده.

می‌گویم: هوم.

صدای گریه‌ی برادر کوچک‌اش می‌آید، می‌دوم میروم آرامش کنم که بخوابد. توی راه برگشت، صدای خنده‌ی خواهرش من را می کشاند سمت در. از لای در دید می‌زنم. تو حیاطه، انگشتش انگار لای موهای نیمه فرش گیر کرده و مدام می پیچونتش. یک چیزایی انگار از پشت گوشی می‌شنود که سرخ می‌شود. در را می بندم که با نامزدش راحت باشد.

بر می‌گردم پیشش. می‌گویم: منم بلدم بازی کنم؟

می‌گوید: چقد حرف می زنی. دسته رو ول می‌کنه و دستگاه رو خاموش.

می‌روم عقب.

سرش را می‌چپاند لای بالشت‌ها. می‌گوید: بعضی وقتا لازمه خودت رو دور بزنی. لازمه بزنی زیر حرفت. نگران توم که بلد نیستی جر بزنی، من عادت دارم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
حواسم نبوده، چهرم تابلوم کرده... //// متنی با برداشت های متفاوت و تصویر سازی مناسب، مخصوصا خواهر در حیاط؛
فاطمه ماه
فاطمه ماه
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
:) خوش حالم تصویر ها منتقل شد.
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
بعضی وقتا لازمه خودت رو دور بزنی. لازمه بزنی زیر حرفت. نگران توم که بلد نیستی جر بزنی، من عادت دارم. واقعا لازمه
فاطمه ماه
فاطمه ماه
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
اوهوم
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠